فهرس الكتاب

الصفحة 270 من 1009

=تَكَفَّأَ-

تَكَفُّؤًا [كفأ] في مِشْيته: خراميد و با ناز راه رفت.

=تَكَفَّتَ-

تَكَفُّتًا [كفت] الثوبُ: جامه چروكيده شد،- الطَّائرُ و غيرُهُ: پرنده و جز آن در پرواز يا دويدن شتاب كرد و گرفته و ترنجيده شد،- في مَسِيرِه: در راه رفتن خود شتابيد.

=تَكَفَّفَ-

تَكَفُّفًا [كفّ] الناسَ: دست خود را براى درخواست چيزى به سوى مردم دراز كرد،- الرّجُلُ: آن چيز را با كف دست گرفت يا كفى طعام خواست يا مقدارى غذا كه وى را كفاف دهد خواست،- دَمْعُهُ: اشك او باز ايستاد،- عن الأَمْرِ: آن امر را رها كرد.

=تَكَفْكَفَ-

تَكَفْكُفًا [كفكف] عنهُ: از او منصرف و روى گردان شد.

=تَكَفَّلَ-

تَكَفُّلًا [كفل] البعيرُ: بر كوهان شتر پارچه اى انداخت و بر روى آن نشست،- لهُ بكذا: آن چيز را براى وى ضمانت كرد؛ «تَكَفَّلَ بِالْمَال» : آن مال را تضمين كرد و بعهده گرفت.

=تَكَفَّنَ-

تَكَفُّنًا [كفن] بكذا: خود را با چيزى پوشانيد و از چشمها پنهان شد.

=التُّكْلَان-

[وكل] : اعتماد و اتكال و تفويض امر به ديگرى.

=تَكَلَّأَ-

تَكَلُّؤًا [كلأ] الكلأةَ بيعانه گرفت، مهلت خواست.

=التُّكَلَة-

[وكل] : ناتوانى كه كار خود را بديگرى واگذار كند و بر او اعتماد نمايد.

=تَكَلَّحَ-

تَكَلُّحًا [كلح] البرقُ: برق پياپى درخشيد،- الوَجْهُ: چهره ترشروى شد،- الرَّجُلُ: آن مرد لبخند زد.

=تَكَلَّسَ-

تَكَلُّسًا [كلس] : آن چيز آهك يا بسان آهك شد،- من الْمَاءِ: از آن سيراب شد.

=تَكَلَّفَ-

تَكَلُّفًا [كلف] الأمرَ: عهده دار آن كار شد و در آن رنج كشيد.

=التَّكْلِفَة-

ج تَكَالِيف [كلف] : سختى؛ «سَئِمْتُ تَكَالِيفَ الحَيَاةِ» : از سختيهاى زندگى خسته شدم.

=تَكَلَّلَ-

تَكَلُّلًا [كلّ] : تاج بر سر نهاد،- الشَّابُّ و الآنِسَة: آن جوان و آن دوشيزه با هم ازدواج كردند. به واژه ى (الإكْلِيل) رجوع شود،- هُ القَومُ: آن قوم گرداگرد او قرار گرفتند،- الشي ءُ بهِ: آن چيز به دور او قرار گرفت،- بِالنَّجَاح: كامياب شد، عاقبت بخير شد،- السَّحَابُ عن البرق: ابر از برق درخشنده شد و لبخند زد.

=تَكَلَّمَ-

تَكَلُّمًا و تَكِلَّامًا [كلم] الرجُلُ كلمةً و بكلمة: آن مرد سخن گفت.

=التَّكْلِيف-

ج تَكَالِيف [كلف] : مص؛ «بِلَا تَكْلِيف» : به سادگى، بدون تكليف؛ «تَكَالِيفُ المَعِيشَة» : هزينه ى زندگى.

=تَكَمَّى-

تَكَمِّيًا [كمي] الشي ءُ: آن چيز پوشيده شد،- الشي ءَ: آن چيز را نگهداشت و پنهان كرد،- تِ الفِتْنَةُ النّاسَ: فتنه در مردم افتاد.

=تَكَمَّأَ-

تَكَمُّؤًا [كمأ] تْ عليهِ الأرضُ: زمين آنرا ناپديد كرد؛ «خَرَجَ النّاسُ يَتَكَمَّأونَ» :

مردم براى چيدن و برداشت قارچ بيرون آمدند.

=تَكَمَّشَ-

تَكَمُّشًا [كمش] الجلدُ و نحوُهُ: پوست و مانند آن چروكيده شد.

=تَكَمَّلَ-

تَكَمُّلًا [كمل] : آن چيز تمام و كمال شد.

=التَّكْمِلَة-

[كمل] : «تَكْمِلَةُ الشي ءِ» : پايان چيزى، متمّم هر چيزى.

=تَكَمَّمَ-

تَكَمُّمًا [كمّ] بثيابه: با جامه هايش خود را پوشانيد،- هُ: آن چيز را بست و گل اندود كرد.

=تَكَمَّنَ-

تَكَمُّنًا [كمن] : خود را پنهان كرد.

=تَكَمَّهَ-

تَكَمُّهًا [كمه] في الأرض: بىنكه بداند به كجا مى رود به سفر پرداخت.

=تَكَنَّى-

تَكَنِّيًا [كنّ] خانه نشين شد. اصل اين واژه (تَكَنَّنَ) است.

=تَكَنَّى-

تَكَنِّيًا [كني] بكذا: به نامى كينه گرفت،- الرّجُلُ: آن مرد كينه ى خود را گفت تا شناخته شود، خود را پنهان كرد.

=التَّكَنَةَ-

ج تَكَنَات: ساختمان چوبى كه سقف آنرا با گچ و آجر بپوشانند- اين واژه تركى است-

تَكَنَّزَ-

تَكَنُّزًا [كنز] لحمُهُ: گوشت او گرد آمد و سخت شد.

=تَكَنَّسَ-

تَكَنُّسًا [كنس] الظبيُ: آهو ناپديد و در لانه اش پنهان شد،- الرَّجُلُ: آن مرد داخل خيمه شد،- تِ المرأةُ: آن زن به درون هودج درآمد.

=التِّكْنِيك-

آنچه كه ويژگى به فن و هنر و دانش داشته باشد، روشهاى فنى يا حرفه اى در كارها، تكنيك. اين واژه يونانى است-

التِّكْنِيكيّ-

منسوب به (التّكْنيك) است.

=تَكَهْرَبَ-

تَكَهْرُبًا [كهرب] فلانٌ أو الشي ءُ: در فلانى يا آن چيز نيروى برق بعلت اتصال سيم برق يا جز آن دميد و سرايت كرد،- فلانٌ: فلانى از خشم برافروخته شد.

=تَكَهَّفَ-

تَكَهُّفًا [كهف] الجبلُ: در آن كوه غارها پديد آمد.

=تَكَهَّلَ-

تَكَهُّلًا [كهل] النباتُ: گياه به رشد طبيعى خود رسيد.

=تَكَهَّمَ-

تَكَهُّمًا [كهم] الرجُلُ: از جنگيدن و يارى كردن سستى نمود.

=تَكَهَّنَ-

تَكَهُّنًا و تَكْهِينًا [كهن] لفلانٍ: براى فلانى پيشگوئى كرد و فال زد.

=تَكَوَّى-

تَكَوِّيًا [كوي] الرجُلُ: به جاى تنگى درآمد كه در آن گرفته و بد حال شد.

=تَكَوْثَرَ-

تَكَوْثُرًا [كوثر] الغبارُ: گرد و خاك بسيار و انباشته شد.

=تَكَوَّرَ-

تَكَوُّرًا [كور] : بر زمين افتاد، زمين خورد، در هم كشيده شد.

=تَكَوَّزَ-

تَكَوُّزًا [كوز] القومُ: آن قوم گرد هم آمدند.

=تَكَوْسَجَ-

تَكَوْسُجًا [كوسج] الرجُلُ: آن مرد كوسه شد.

=تَكَوَّعَ-

تَكَوُّعًا [كوع] تْ يَدُهُ: دست او كج شد.

=تَكَوَّفَ-

تَكَوُّفًا و كَوْفَافًا على غير القياس [كوف]

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت