تَكَفُّؤًا [كفأ] في مِشْيته: خراميد و با ناز راه رفت.
=تَكَفَّتَ-
تَكَفُّتًا [كفت] الثوبُ: جامه چروكيده شد،- الطَّائرُ و غيرُهُ: پرنده و جز آن در پرواز يا دويدن شتاب كرد و گرفته و ترنجيده شد،- في مَسِيرِه: در راه رفتن خود شتابيد.
=تَكَفَّفَ-
تَكَفُّفًا [كفّ] الناسَ: دست خود را براى درخواست چيزى به سوى مردم دراز كرد،- الرّجُلُ: آن چيز را با كف دست گرفت يا كفى طعام خواست يا مقدارى غذا كه وى را كفاف دهد خواست،- دَمْعُهُ: اشك او باز ايستاد،- عن الأَمْرِ: آن امر را رها كرد.
=تَكَفْكَفَ-
تَكَفْكُفًا [كفكف] عنهُ: از او منصرف و روى گردان شد.
=تَكَفَّلَ-
تَكَفُّلًا [كفل] البعيرُ: بر كوهان شتر پارچه اى انداخت و بر روى آن نشست،- لهُ بكذا: آن چيز را براى وى ضمانت كرد؛ «تَكَفَّلَ بِالْمَال» : آن مال را تضمين كرد و بعهده گرفت.
=تَكَفَّنَ-
تَكَفُّنًا [كفن] بكذا: خود را با چيزى پوشانيد و از چشمها پنهان شد.
=التُّكْلَان-
[وكل] : اعتماد و اتكال و تفويض امر به ديگرى.
=تَكَلَّأَ-
تَكَلُّؤًا [كلأ] الكلأةَ بيعانه گرفت، مهلت خواست.
=التُّكَلَة-
[وكل] : ناتوانى كه كار خود را بديگرى واگذار كند و بر او اعتماد نمايد.
=تَكَلَّحَ-
تَكَلُّحًا [كلح] البرقُ: برق پياپى درخشيد،- الوَجْهُ: چهره ترشروى شد،- الرَّجُلُ: آن مرد لبخند زد.
=تَكَلَّسَ-
تَكَلُّسًا [كلس] : آن چيز آهك يا بسان آهك شد،- من الْمَاءِ: از آن سيراب شد.
=تَكَلَّفَ-
تَكَلُّفًا [كلف] الأمرَ: عهده دار آن كار شد و در آن رنج كشيد.
=التَّكْلِفَة-
ج تَكَالِيف [كلف] : سختى؛ «سَئِمْتُ تَكَالِيفَ الحَيَاةِ» : از سختيهاى زندگى خسته شدم.
=تَكَلَّلَ-
تَكَلُّلًا [كلّ] : تاج بر سر نهاد،- الشَّابُّ و الآنِسَة: آن جوان و آن دوشيزه با هم ازدواج كردند. به واژه ى (الإكْلِيل) رجوع شود،- هُ القَومُ: آن قوم گرداگرد او قرار گرفتند،- الشي ءُ بهِ: آن چيز به دور او قرار گرفت،- بِالنَّجَاح: كامياب شد، عاقبت بخير شد،- السَّحَابُ عن البرق: ابر از برق درخشنده شد و لبخند زد.
=تَكَلَّمَ-
تَكَلُّمًا و تَكِلَّامًا [كلم] الرجُلُ كلمةً و بكلمة: آن مرد سخن گفت.
=التَّكْلِيف-
ج تَكَالِيف [كلف] : مص؛ «بِلَا تَكْلِيف» : به سادگى، بدون تكليف؛ «تَكَالِيفُ المَعِيشَة» : هزينه ى زندگى.
=تَكَمَّى-
تَكَمِّيًا [كمي] الشي ءُ: آن چيز پوشيده شد،- الشي ءَ: آن چيز را نگهداشت و پنهان كرد،- تِ الفِتْنَةُ النّاسَ: فتنه در مردم افتاد.
=تَكَمَّأَ-
تَكَمُّؤًا [كمأ] تْ عليهِ الأرضُ: زمين آنرا ناپديد كرد؛ «خَرَجَ النّاسُ يَتَكَمَّأونَ» :
مردم براى چيدن و برداشت قارچ بيرون آمدند.
=تَكَمَّشَ-
تَكَمُّشًا [كمش] الجلدُ و نحوُهُ: پوست و مانند آن چروكيده شد.
=تَكَمَّلَ-
تَكَمُّلًا [كمل] : آن چيز تمام و كمال شد.
=التَّكْمِلَة-
[كمل] : «تَكْمِلَةُ الشي ءِ» : پايان چيزى، متمّم هر چيزى.
=تَكَمَّمَ-
تَكَمُّمًا [كمّ] بثيابه: با جامه هايش خود را پوشانيد،- هُ: آن چيز را بست و گل اندود كرد.
=تَكَمَّنَ-
تَكَمُّنًا [كمن] : خود را پنهان كرد.
=تَكَمَّهَ-
تَكَمُّهًا [كمه] في الأرض: بىنكه بداند به كجا مى رود به سفر پرداخت.
=تَكَنَّى-
تَكَنِّيًا [كنّ] خانه نشين شد. اصل اين واژه (تَكَنَّنَ) است.
=تَكَنَّى-
تَكَنِّيًا [كني] بكذا: به نامى كينه گرفت،- الرّجُلُ: آن مرد كينه ى خود را گفت تا شناخته شود، خود را پنهان كرد.
=التَّكَنَةَ-
ج تَكَنَات: ساختمان چوبى كه سقف آنرا با گچ و آجر بپوشانند- اين واژه تركى است-
تَكَنَّزَ-
تَكَنُّزًا [كنز] لحمُهُ: گوشت او گرد آمد و سخت شد.
=تَكَنَّسَ-
تَكَنُّسًا [كنس] الظبيُ: آهو ناپديد و در لانه اش پنهان شد،- الرَّجُلُ: آن مرد داخل خيمه شد،- تِ المرأةُ: آن زن به درون هودج درآمد.
=التِّكْنِيك-
آنچه كه ويژگى به فن و هنر و دانش داشته باشد، روشهاى فنى يا حرفه اى در كارها، تكنيك. اين واژه يونانى است-
التِّكْنِيكيّ-
منسوب به (التّكْنيك) است.
=تَكَهْرَبَ-
تَكَهْرُبًا [كهرب] فلانٌ أو الشي ءُ: در فلانى يا آن چيز نيروى برق بعلت اتصال سيم برق يا جز آن دميد و سرايت كرد،- فلانٌ: فلانى از خشم برافروخته شد.
=تَكَهَّفَ-
تَكَهُّفًا [كهف] الجبلُ: در آن كوه غارها پديد آمد.
=تَكَهَّلَ-
تَكَهُّلًا [كهل] النباتُ: گياه به رشد طبيعى خود رسيد.
=تَكَهَّمَ-
تَكَهُّمًا [كهم] الرجُلُ: از جنگيدن و يارى كردن سستى نمود.
=تَكَهَّنَ-
تَكَهُّنًا و تَكْهِينًا [كهن] لفلانٍ: براى فلانى پيشگوئى كرد و فال زد.
=تَكَوَّى-
تَكَوِّيًا [كوي] الرجُلُ: به جاى تنگى درآمد كه در آن گرفته و بد حال شد.
=تَكَوْثَرَ-
تَكَوْثُرًا [كوثر] الغبارُ: گرد و خاك بسيار و انباشته شد.
=تَكَوَّرَ-
تَكَوُّرًا [كور] : بر زمين افتاد، زمين خورد، در هم كشيده شد.
=تَكَوَّزَ-
تَكَوُّزًا [كوز] القومُ: آن قوم گرد هم آمدند.
=تَكَوْسَجَ-
تَكَوْسُجًا [كوسج] الرجُلُ: آن مرد كوسه شد.
=تَكَوَّعَ-
تَكَوُّعًا [كوع] تْ يَدُهُ: دست او كج شد.
=تَكَوَّفَ-
تَكَوُّفًا و كَوْفَافًا على غير القياس [كوف]