بيكديگر زد،- تِ الرّيحُ الْأشْجَارَ: باد درختها را به حركت درآورد،- البابَ: درب را باز كرد، درب را بست،- العُودَ: سيمهاى عود (بربط) را بحركت درآورد،- الرُّجُلُ: آن مَرد رفت،- عَيْنَهُ: چشم خود را بست (برهم نهاد) ،- الرَّجُلُ عَنْ مرادِهِ: او را از خواسته اش منصرف نمود و برگرداند،- الشّرابَ: نوشابه را از ظرفى به ظرف ديگر ريخت تا صاف شود،- القَدَحَ: ظرف را پر كرد.
-صَفَاقَةً الرجُلُ: بى حيا شد،- الثَّوبُ: پارچه جامه كُلُفت شد.
تَصْفِيقًا [صفق] الرجُلُ يديهِ: كف زد،- بيَدَيْه: با دو دست خود صدا درآورد،- الطّائِرُ بِجَناحَيْهِ: پرنده دو بال خود را به هم زد و از آن صدا شنيده شد،- الشّرابَ:
نوشابه را از ظرفى بظرف ديگر ريخت تا صاف بشود.
=الصَّفْق-
مص،- ج صُفُوق: لنگه ى درب، طرف، ناحيه؛ «صَفْقُ الجَبَل» : جلوى كوه؛ «صَفْقَا العُنُق» : دو طرف گردن.؛ «صَفْقَا الْفَرَسِ» : دو طرف چهره اسب.
=الصِّفْق-
لنگه ى درب.
=الصَّفْقَة-
دست بر روى دست زدن بهنگام فروش كالا، قولنامه فروش؛ «صَفْقَةُ رَابِحَة» : معامله پر سود.
=صَفَنَ-
-صُفُونًا الفرسُ: اسب بر روى سه پا برخاست و سنبك پاى چهارم را بر زمين نهاد.
=الصُّفْو-
[صفو] : اخلاص در دوستى،- مِنْ كُلِّ شي ءِ: بهترين از هر چيزى،- عند العامة:
در زبان متداول بمعناى خاكستر است.
=الصَّفْواء-
[صفو] : مرادف (الصَّفَاة) است بمعناى صخره بزرگ و صاف.
=الصَّفْوان-
[صفو] : سنگ صاف و نرم؛ «يومٌ صَفْوَانٌ» : روزى كه هوا در آن صاف باشد.
=الصَّفْوَانة-
ج صَفْوان و صَفَوان [صفو] :
مرادف (الصَّفَاة) است.
=الصُّفْوَة-
[صفو] من كلِّ شي ءِ: بهترين و، خالص ترين از هر چيزى.
=الصَّفْوَة-
[صفو] من كلِّ شي ءِ: بهترين و خالص ترين از هر چيزى،- عِنْدَ الْعَامَّة: و در زبان متداول به معناى خاكستر يا آبى كه در آن خاكستر خيسانده باشند مى باشد.
=الصِّفْوَة-
[صفو] : اسم نوع از (صَفا) است، دوست وفادار،- مِنْ كُلِّ شَيْ ءٍ: بمعناى (الصُّفْوة) است،- مِنَ الْمَاءِ و نَحْوِه: آب يا مانند آن كه اندك باشد.
=الصَّفُوح-
بخشنده و جوانمرد.
=الصَّفُوف-
[صفّ] : «ناقَةٌ صَفُوفٌ» : ماده شتر بسيار شير دهنده.
=الصَّفِيّ-
[صفو] ،- ج اصْفِيَاء: دوست با وفا،- ج صَفَايَا: بهترين و بى آميغ ترين از هر چيزى،- مِنَ الْغَنِيمَةِ: آنچه از غنيمت كه ويژه رئيس باشد.
=الصَّفِيَّة-
[صفو] : مؤنث (الصَّفِيّ) براى دوست با وفاست،- ج صَفَايا: ماده شترى كه بسيار شير دهد، نخل كه بسيار خرما دهد،- من الغنيمة: آنچه از غنيمت كه رئيس براى خود بردارد.
=الصَّفِيح-
سطح هر چيزى پهن، آسمان.
=الصَّفِيحَة-
ج صَفِيح و صَفَائِح: شمشير پهن، سنگ پهن، سطح هر چيز كشيده و پهن،- (ط) : نان گوشتى،- أو النَّصْل (ز) : پهناى برگ درخت؛ «صَفِيحةُ الوجهِ» : پوست صورت.
=الصَّفِير-
مص، هر آواز ممتد و نرم و بى تلفظ حروف؛ «حروف الصَّفير» : حروف (ز، س، ص) است.
=الصُّفَيْراء-
(ن) : درخت گُلى است زيبا از رسته (النَّيقِيَّات) كه داراى برگهاى سبز متمايل به زرد است، نوع ديگر آن (الصُّفَيْراء اليابانيّه) است كه هر دو براى زينت بكار مى رود.
=الصَّفِيف-
[صفّ] : آنچه كه براى خشك شدن در آفتاب قرار مى دهند يا براى پختن بر روى آتش مى گذارند.
=الصَّفِيق-
آنكه پر رو و بى شرم باشد؛ «وَجْهٌ صَفِيقٌ» : چهره بى حيا؛ «ثَوبُ صَفِيقٌ» : جامه ريز بافت و ضخيم.
=الصَّقَاعَة-
خونسردى و بى تفاوتى.
=الصَّقَّال-
مبالغه (الصّاقل) است.
=الصِّقَالَة-
منسوب به جزيره سيسيل در ايتاليا اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الصَّقْر-
ج أَصْقُر و صُقُور و صُقُورَة و صِقَار و صِقَارَة و صُقْر (ح) : باز، پرنده اى كه بوسيله آن شكار مى كنند،- صائد الحيَّات (ح) : پرنده اى زيبا كه حشرات بويژه مارها را مى خورد، هر پرنده شكارى به جز عقاب و كركس.
=الصُّقْرَة-
رنگارنگ شدن پرهاى پرنده كه رنگ سبز يا سياه آن با سرخ يا زرد آميخته شود.
=صَقَعَ-
-صَقْعًا هُ: بر سَرِ او زَد،- بِهِ الأَرضَ:
او را بر زمين افكند،- الرَّجُلُ: آن مرد رفت،- صَقْعًا و صُقَاعًا و صَقيعًا الديكُ: خروس بانگ زد.،- صَقعًا و صُقَاعًا بِصَوْتِه: صداى خود را بلند كرد.
=صَقِعَ-
-صَقَعًا تِ البئرُ: چاه خراب شد و فرو ريخت.
=صُقِعَ-
المكانُ: آن مكان از سرما يخ زده شد.
=صَقَّعَ-
تَصْقِيعًا [صقع] الماءُ أو غيرُهُ: آب مانند يخ سَرد شد.
=الصَّقِع-
«مكانٌ صَقِعٌ» : جاى يخ زده، جائيكه در آن يخ بسته شده باشد.
=الصَّقْعَة-
اسم مرة از (صَقَعَ) است، سرماى سخت.
=صَقَلَ-
-صَقْلًا و صِقَالًا الشي ءَ: آن چيز را روشن و برّاق و تيز كرد،- الدَّابَّةَ.
=صَقِلَ-
-صَقَلًا: آن چيز نرم و براق شد.
=الصَّقْلَب-
نژادى از مردم دنيا.
=الصَّقِيع-
يخ و يا برف و تگرگ كه شبانگاه از آسمان مى ريزد.
=الصَّقِيل-
نرم و صيقلى شده، شمشير.
=الصَّيْقَل-
ج صَيَاقِل و صَيَاقِلَة [صقل] :
مبالغه (صاقِل) است، شمشير تيز كن،