كلمه (هَبْ) فقط براى امر بكار مى رود و دو مفعول به خود مى گيرد.
-هُبُوبًا و هَبِيبًا و هَبًّا [هبّ] تِ الريحُ:
باد وزيد و بحركت در آمد،- الرّجُلُ مِنَ النّوم:
از خواب بيدار شد،،- يَفْعلُ كذا: آغاز به كارى كرد،- النّجمُ: ستاره بر آمد و روشن شد،-- هَبًّا و هُبُوبًا و هبيبًا و هِبَابًا: با نشاط شد و شتاب كرد.
=هَبَا-
-هُبُوًّا [هبو] الغبارُ: گرد و خاك بلند شد،- الرّمادُ: خاكستر با خاك آميخته شد،،- الفرسُ: اسب فرار كرد،- الرّجُلُ: آرام و آهسته براه افتاد، بدرود زندگى گفت.
=الهُبَّى-
[هبو] : «نُجُومٌ هُبَّى» : ستاره هاى آسمان كه بعلت گرد و خاك روى زمين ديده نشوند.
=الهَبَاء-
ج أَهْبَاء [هبو] : گرد و خاك، خاكهاى نرم و پراكنده بر روى زمين؛ «ذَهَبَ هَبَاءً مَنثورًا» بر باد رفت و گم شد، مردم كم خرد.
=الهَبَاءَة-
[هبو] : پاره اى گرد و خاك.
=الهَبَاب-
[هبّ] : مرادف (الهَبَاء) است.
=الهَبَّاب-
[هبّ] : بادى كه سخت بوزد.
=الهَبَّار-
ميمونى كه روى بدن آن موى بسيار باشد؛ «سَيْفٌ هَبَّارُ» : شمشير تيز و بُرنده.
=الهُبَارِيَّة-
آنچه از پرهاى پرندگان كه پراكنده شود، شوره سر.
=الهُبَارِيَّة-
«ريحٌ هُبَاريَّة» : باد كه پر از گرد و خاك باشد.
=الهَبَّاش-
آنكه بسيار مال بدست آورد و جمع كند.
=الهُبَاشَة-
ج هُبَاشَات: گروهى از مردم كه از يك نژاد و قبيله نباشند؛ «الهُبَاشات» :
آنچه از اموال كه بدست آمده و گردآورى شده باشد.
=الهَبَّاط-
آنكه به دره فرود آمده باشد و سكونت كند.
=الهَبَال-
(ن) : نام درختى است كه از آن چوبهاى تير سازند.
=الهَبَّال-
كاسب حيله گر، شكارچى كه شكار را بفريبد و آنرا بدست آورد.
=الهُبَالَة-
غنيمت.
=الهَبَالَة-
درخواست و طلب، از دست رفتن نيروى خرد،- (ن) : يك درخت (الهَبَال) است.
=الهُبايَة-
[هبو] : «هُبايةُ الشجر» : پوسته درخت.
=هَبَّبَ-
تَهْبِيبًا [هبّ] الثوبَ: جامه را پاره كرد.
=الهِبَة-
[وهب] : مص،- ج هِبَات: بخشش بلا عوض، هديه.
=الهَبَّة-
[هبّ] : اسم مرّه از (هَبَّ) ، ساعتى كه از سحر باقى مانده باشد، مدتى از روزگار.
=الهِبَّة-
[هبّ] : ضربه شمشير و لرزش آن،- ج هِبَبٌ: اسم نوع از (هَبَّ) است، حالت، پاره اى از جامه.
=هَبَجَ-
-هَبْجًا هُ بالعصا: با عصا او را پى در پى زد.
=هَبِجَ-
-هَبَجًا وجهُ الرجُل: چهره مرد باد كرد و گرفته شد.
=هَبَّجَ-
تَهْبِيجًا [هبج] هُ: آنرا متورم كرد.
=الهَبج-
«وَجْهٌ هَبِجٌ» : چهره باد كرده و گرفته شده.
=هَبَدَ-
-هَبْدًا الهَبيدَ: دانه حنظل را گرفت و شكست و آنرا پخت،- فلانًا: به او حنظل خورانيد.
=الهَبْد-
(ن) : حنظل يا دانه حنظل.
=هَبَر-
-هَبْرًا اللحمَ: گوشت را به پاره هاى درشت بريد.
=هَبِرَ-
-هَبَرًا البعيرُ: شتر فربه شد.
=الهُبْر-
دانه انگور، پس مانده الياف كتان.
=الهَبْر-
مص، گوشت بدون استخوان،- في القراءَة: آنكه در خواندن قرآن در ابتداى آيه وقف كند (و اين كار مكروه است) ،- ج هبور و هُبْر: سرزمين امن.
=الهَبِر-
من الجِمال: شتر فربه.
=الهَبْرَاءَ-
مؤنث (الأَهْبَر) است.
=الهَبْرَة-
واحد (الهَبْر) براى گوشت است.
=الهِبْرِيَة-
پرزهاى ريز كه از پنبه فرو ريزد، آنچه كه از نى و گياه پاپيروس پراكنده شود.
=الهِبْرِيَّة-
ريزه هاى پر كه پراكنده شود، شوره سر.
=هَبَشَ-
-هَبْشًا الرجُلُ: آن مرد با كف دست خود دوشيد،- الشي ءَ: آن چيز را گرد آورد.
=به آن چيز رسيد،- لعيالِه: براى خانواده خود كسب روزى كرد،،- فلانًا: او را بسيار سخت زد.
=هَبِشَ-
-هَبْشًا: مرادف (هَبَشَ) است.
=هَبَّشَ-
تَهْبِيشًا [هبش] المالَ: مال را جمع آورى كرد،- هُ: آنرا خدشه دار كرد.
=هَبَصَ-
-هَبْصًا: با نشاط شتاب كرد،- على الشى ءَ: بر آن چيز حريص و از آن نگران شد،- الكَلبُ: سگ بر شكار حريص شد.
=هَبِصَ-
-هَبَصًا: مرادف (هَبَصَ) است.
=الهَبِص-
آنكه حريص و آزمند بر چيزى بوده و براى آن نگران باشد.
=هَبَطَ-
-هَبْطًا الواديَ: به دره فرود آمد،- مِن مَوضِعٍ الى آخر: از جائى بجاى ديگر منتقل شد،- بلدَ كذا: داخل فلان شهر شد،- السّوقَ: به بازار آمد،- هُ مِن الْجَبَلِ: از بالاى كوه ويرا پائين آورد،،- فلانًا البلدَ:
ويرا بشهر وارد كرد،- الثّمنُ: نرخ و يا بها پائين آمد،- ثَمَنَ السّلعةِ و من ثمنِها: بهاى كالا را كم كرد،- المرضُ لحمَهُ: بيمارى او را لاغر كرد،- فلانٌ: خوار و زبون شد،- فلانًا:
او را زد،- الحائطُ: ديوار فرو نشست،-- هُبُوطًا فلانٌ من الجبل: از كوه فرود آمد، پائين آمد.
=هَبَّطَ-
تَهْبِيطًا [هبط] العِدْلَ: كالا را بر روى شتر قرار داد.
=الهَبْط-
مص، كم بود، افتادن در شر، خوارى.
=الهَبْطَة-
اسم مره از (هَبَطَ) است، جاى پا بر روى زمين.
=هَبِلَ-
-هَبَلًا تْ فلانًا أُمُّهُ: مادرش فرزند خود را از دست داد؛ «هَبِلَتْهُ امُّه» : مادرش بى فرزند شود كه (براى نفرين) گويند و چه بسا در ستايش و شگفتى به معناى (ما اعلمَهُ) و (ما اصْوبَ رأيَهُ) نيز گفته شود.
=هَبَّلَ-
تَهْبِيلًا [هبل] فلانًا: به او «هَبِلَتْكَ