حرف بيستم از حروف مبانى و از حروف شفوي است كه در حساب جُمّل عبارت از (80) است، گاهى حرف عطف است براى ترتيب و تعقيب مانند «قَام زيد فَعَمرو» : يعنى زيد ايستاد و بعد از او عمرو ايستاد، و گاهى حرف سببيّة مى باشد مانند: «ضَرَبَهُ فَمَاتَ» : يعنى او را زد پس او مُرد. و گاهى به معناى رابطه جواب شرط مىيد مانند: «انْ كُنتُم تُحِبُّونَني فَاحْفَظُوا وَصايايَ» : اگر مرا دوست مى داريد پس سفارشهاى مرا گوش كنيد و گاهى ناصبه است كه بر سر فعل مضارع به واسطه (أَنْ) مضمره مىيد مانند «زُرْنِي فأكْرِمَك» : و اين نوع فاء را سببيّه گويند، و گاهى براى استئناف بكار مى رود كه معناى قبلى را قطع نموده و معناى جديدى مى دهد مانند «يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُون» ، و گاهى زائده مىيد مانند «زَيدٌ فلا تَضربْه» : زيد را نزن.
=فاءَ-
-فَيئًا [فيأ] : آن مرد برگشت؛ «حَتّى تَفِي ءَ الى امْرِ اللّهِ» : تا به دستور خدا برگردد.
،- الظِّلُّ: سايه برگشت،- الغَنيمَةَ: غنيمت را بدست آورد و از آنِ خود دانست،- فَيْئًا و فُيُوءًا الأمْرَ: بدان كار بازگشت.
=الفائِدَة-
ج فَوَائِد [فيد] : آنچه كه انسان از آن بهره مند شود اعَم از دارائى و دانش، سودى كه در مُعاملات براى انسان بدست آيد، بهره و سود به مأخذ درصد كه وام دهنده از وام گيرنده دريافت كند، البَسيطة (ع ح) : رقمى است كه با اضافه ى بهره به سرمايه بدست آيد،- المركَّبة (ع ح) :
رقمى است كه با اضافه بهره به سرمايه ظرف يكسال يا شش ماه بر مبناى توافق بدست مىيد.
=الفائِش-
[فوش] عند العامَّة: آنچه كه بر روى آب درآيد و فرو نرود، متناقض عميق است. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
[فوق] (ع ا) : مُهره گردن كه به سر وصل است،- ج فَائِقُون وَ فَوَقَة: اسم فاعل است، بهترين از هر چيزى؛ «فائِقُ الطَّبيعَة» : بالاتر از نيروى طبيعى، آنچه كه بدان راه نيابند مگر با نيروى ايمان.
=الفائِل-
[فيل] : «فَائِلُ الرَّأْى» : بى تدبير و ناتوان.
=فاتَ-
-فَوْتًا و فَوَاتًا [فوت] الأَمرُ: آن كار از دست رفت، موقع انجام آن كار گذشت،- هُ الأَمرُ: فُرصت از دستش رفت و نتوانست آن كار را انجام دهد،- هُ فُلانٌ في كَذا: بر او در فلان كار پيشى گرفت،- الشَّي ءَ: از آن چيز درگذشت،- فِى الشَّي ءِ: داخل آن چيز شد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=فاتَى-
مُفاتاةً [فتي] الرجُلَ: در مَردانگى و جوانمردى بر او پيشى گرفت.
=فاتَحَ-
مُفاتَحَةً [فتح] البيعَ: معامله فروش را آسان كرد،- هُ: او را به قضاوت خواند و با او نزد قاضى رفت،- هُ بالأمرِ: آن كار را با او آغاز كرد و سخن گفت،- فُلانًا: با او چانه زد و نرخ تعيين كرد ولى چيزى به او نداد.
=الفاتِح-
فا، ج فَتَحَة وَ فاتِحُون: كشورگشا،- مِنَ الأَلْوَانِ: رنگ روشن و درخشان.
=الفاتِحَة-
ج فَوَاتِح من الشي ء: آغاز هر چيزى؛ «فَاتِحَةُ الْكِتَاب» : آغاز و مقدمه كتاب كه بر سوره (حَمْد) نيز اطلاق مى شود.
=فاتَكَ-
مُفَاتَكَةً [فتك] هُ: بطور آشكار با او نبرد كرد،- الشَّي ءَ أَوِ الأَمرَ: آن چيز يا آن كار را با قاطعيت انجام داد.
=الفاتِك-
ج فُتَّاك: فا، قهرمان و دلير.
=الفاتِن-
-فا، گمراه كننده از حق، شيطان كه بندگان خدا را گمراه مى كند، دزد.
=الفاتُورَة-
ج فَوَاتِير (ت) : فاكتور، ليستى كه با كالا فرستند و در آن نوع كالا و مقدار و پول آن را اعلام كنند.
=فاجَأَ-
مُفَاجَأَةً و فِجَاءً [فجأ] الرجُلَ: ناگهان بر او وارد شد و او را گرفت.
=الفاجِر-
ج فاجرُون و فَجَرَة و فُجَّار: فا، زناكار، آلوده به گناه، افسونگر.
=الفاجِرَة-
مؤنّث (الفَاجِر) است.
فا، چيزى كه باعث اندوه شديد مى شود، جدائى؛ «موتٌ فاجعٌ» : مرگ جانگداز؛ «امْرَأَةٌ فاجعٌ» : زنى كه بر او مصيبت سخت وارد شده باشد؛ «رَجُلٌ فاجِعٌ» : مَرد اندوهگين.
=الفاجِعَة-
ج فَوَاجِع: اندوه و مصيبت، نمايش دِراماتيك كه آميخته با گريه و خنده باشد.
=فاحَ-
-فَوْحًا و فُؤُوحًا و فَوَحَانًا [فوح] الزهرُ: بوى