فهرس الكتاب

الصفحة 372 من 1009

گونه در آيد.

=خالَبَ-

مُخَالَبَةً [خلب] هُ: با سخنان نغز و لطيف و فريبنده وى را فريب داد.

=الخَالِب-

آنكه با سخنان خوش مردم را مى فريبد.

=الخَالِيَة-

مؤنث (الخَالِب) است.

=الخَالَة-

ج خالات [خول] : خواهر مادر، خاله.

=الخَالَة-

[خيل] : زن متكبر و خود بزرگ بين.

=خالَجَ-

مُخَالَجَةُ [خلج] قلبَهُ أمرٌ: انديشه اى به دل او راه يافت.

=الخَالِج-

فا، مرگ.

=الخَالِد-

هميشه پايدار، دائم،- مِن النّاس:

آنكه هيچگاه پير نشود مثل اينكه هميشه جوان است.

=الخَالِدَة-

(ن) : گياهى است از رسته ى (مركبات) كه شكوفه هاى آن بسيار بادوام است و براى زينت كشت مى شود.

=خالَسَ-

مُخَالَسَةً و خِلَاسًا [خلس] هُ: او را شتابانيد؛ «خَالَسَهُ النظَرَ» : زير چشمى و تند به او نگاه كرد.

=خالَصَ-

مُخَالَصَةً [خلص] هُ في العشرة أو المودَّة:

بىلايش با او دوستى و محبت كرد،- هُ الودَّ: در دوستى با وى صميمى و بى غش شد.

=الخَالِص-

ج خُلَّص: فا، ناب، پاك و روشن؛ «هذا ثوبٌ خالصٌ» : اين جامه روشن و سفيد است؛ «الخالِص مِنْ» پاك و خالص از ... ؛ «خالِصُ الْأُجْرَة» : قيمت مقطوع؛ «خالصٌ من الجُمْرك» : معاف از عوارض گمركى.

=خالَطَ-

مُخَالَطَةً و خِلَاطًا [خلط] هُ: با او معاشرت كرد، با او آميخته شد،- الدَّاءُ فلانًا: بيمارى فلانى را سست كرد،- الشي ءَ: آن چيز را بهم آميخت.

=خالَعَ-

مُخَالَعَةً [خلع] الرجُلَ: با او قمار بازى كرد،- الرجُلُ زوجتَه او المرأةُ زوجَها: مرد از همسر خود يا زن از شوهرش جدا شدند.

=الخَالِع-

زنى كه در برابر پرداخت مال به شوهرش از وى طلاق گرفته است.

=خالَفَ-

خِلَافًا و مُخَالَفَةً [خلف] هُ: با او مخالفت كرد. اين واژه ضد (وَافَقَ) است،- عن كذا: از چيزى تخلف كرد،- بين رِجْلَيْهِ: يك پاى خود را به جلو و پاى ديگر را به عقب كشانيد.

=الخَالِف-

فا، آنكه پس از رفتن ديگرى بنشيند، مرد احمق و نادان.

=الخَالِفَة-

ج خَوَالِف: مؤنث (الخَالِف) است، ستونى از ستونهاى پشت خانه ملتى بازمانده پس از ملت و امّت گذشته؛ «رجُلٌ خالِفَة» :

مرد لجباز، احمق.

=خالَقَ-

مُخَالَفَةً [خلق] القومَ: با آن قوم با خلق خوب و خوش معاشرت كرد.

=الخَالي-

[خلو] : تهى، فارغ؛ «خالٍ مِنَ الْفَائِدة» : بى فايده، بيهوده،- ج خُلُوّ: آنكه بى غم و اندوه باشد؛ «هو خالي البال» : او آسوده خاطر است، بى غم است،- ج اخْلاء: مرد بى زن يا زن بى مرد.

=الخَالِيَة-

[خلو] : مؤنث (الخالي) است؛ «القرون الخَالِية او الخَوَالِي» : قرنهاى گذشته و سده هاى دور و دراز.

=الخَام-

ج أَخْوام [خوم] : بافته اى از پنبه.

=الخَام-

ج أَخْوَام [خيم] : مادّه ى خام و دست نخورده مانند الماس قبل از پرداخت و صيقلى شدن، چيزى كه در حالت طبيعى است و تغييرى در آن داده نشده باشد مانند پوست دباغى نشده؛ «الزيْتُ الخَام» : نفت پالايش نشده؛ «الموادُّ الخَام» : موادى كه در حالت طبيعى است.

=الخَامّ-

[خمّ] : «لَحْمٌ خامٌّ» : گوشت گنديده.

=الخَامَة-

ج خام و خامَات [خيم] : گياه سبز و تازه.

=خامَرَ-

مُخَامَرَةً [خمر] : در معامله ى فروش نيرنگ زد،- الشي ءُ الآخَرَ: آن چيز آميخته با چيزى ديگر شد،- هُ الداءُ: بيمارى به درون او رسيد،- القَلْبَ: به درون قلب درآمد،- بيتَهُ: در خانه ى خود اقامت گزيد،- بهِ: بوسيله ى او پنهان شد.

=الخَامِل-

ج خَمَل: فا،- من الرجال: مرد گمنام، فرومايه.

=خانَ-

-خَوْنًا [خون] : ناتوان شد،- تْهُ رِجْلاه: نتوانست راه رود،- خَوْنًا و خِيَانَةً و مَخَانَةً و خَانَةً هُ الدَّهْرُ: زمانه با او نساخت و او را از فراخى به سختى كشانيد،- هُ سيفُهُ: شمشير او خوب كار نكرد،- العهدَ: پيمان را شكست،- في كذا: به وى اعتماد شد ولى نار و زد،- الدلوَ الرشاءُ: دلو بريده شد.

=الخَان-

[خون] : لقب پادشاهان ترك است،- ج خَانَات: دُكان يا مغازه، مسافرخانه يا كاروانسرا. نام ديگر آن (الفُنْدُق) است. اين واژه فارسى است.

=الخَانَة-

[خون] (مو) : مقطع آواز كم يا زياد اين واژه فارسى است،- ج خانَات: مقام و منزلت، چهار گوش هاى شطرنج يا بازيهاى ديگر. اين واژه فارسى است، ستون حساب كه مربع بدست آمده از تقاطع خطوط در يك صفحه است. اين واژه نيز فارسى است.

=الخَانِع-

ج خَنَعَة و خُنُع: گناهكار تبهكار.

=الخَانِق-

فا، راه تنگ.

=الخَانُوق-

[خنق] (طب) : مترادف (الخُناق) است.

=خاوَصَ-

مُخَاوَصَةً [خوص] : چشم خود را برهم نهاد ولى باز هم مى نگريست مثل اينكه به خورشيد نگاه كند،- هُ البيعَ: در فروش با وى معارضه كرد،- تِ النجومُ:

ستاره ها رو به غروبى رفتند.

=خاوَضَ-

مُخَاوَضَةً [خوض] الفرسَ: اسب را به درون آب برد.

=خاوَفَ-

مُخَاوَفَةً [خوف] هُ: در ترسيدن بر او چيره شد.

=الخَاوي-

[خوي] : خالى، تهى؛ «خاوي الوِفاض» : در توبره يا مشك او چيزى نيست، بى چيز و دست خالى.

=الخَاوِيَة-

مؤنث (الخاوِي) است.

=خايَرَ-

مُخَايَرَةً

هُ في العلم فخارَه: در دانش با او مسابقه داد و بر او چيره شد،- هُ في الأمرِ و بينَ الأَمْرين: به وى اختيار انتخاب آن كار

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت