مسائلى كه با حدس و گمان درك مى شود.
=حَدَقَ-
-حَدْقًا القومُ به: آن قوم از هر سوى به گرد او درآمده و او را احاطه كردند،- هُ بِعَينه: به او نگاه كرد،- هُ: به حدقه چشم او آسيب رسانيد،- حُدُوقًا المَريضُ: بيمار چشمهاى خود را گشود و بر هم نهاد.
=حَدَّقَ-
تَحْدِيقًا اليه: به او تيز نگريست،- بِهِ: از هر سوى او را احاطه كرد،- النَّظَرَ في: با دقت در آن نگاه كرد.
=الحَدَق-
(ن) : بادمجان.
=الحَدَقَة-
ج حَدَق و حَدَقَات و أَحْدَاق و حِدَاق:
سياهى چشم.
=حَدَلَ-
-حَدْلًا و حُدُولًا السطحَ: بر روى پُشتِ بام بام غلتان كشيد.
=حَدَمَ-
-حَدْمًا هُ: آن را بسيار گرم كرد،- الدَّمَ: خون را بسيار سرخ كرد.
=الحَدْم-
سختى افروختن آتش.
=الحَدَم-
مترادف (الحَدْم) است.
=الحَدَمَة-
صداى آتش فروزان
الحُدُورَة-
ريزش اشك از چشم.
=الحَدُورة-
ريزش اشك از چشم.
=حَدِيَ-
-حَدًى [حدي] بالمكان: در آن مكان پيوسته باقى ماند.
=الحَدِيث-
ج حِدَاث و حُدَثَاء: نو، جديد؛ «حَديثُ البناء» : ساختمان نوساز؛ «حَديثُ السِّن» : كم سال؛ «حَديثُ العَهْد» : زمان نزديك؛ «حديثُ عَهْدٍ بِ» أَو «حديثُ العَهْدبِ» : اين تعبيرات به كسى گفته مى شود كه از انجام كارى كه دارد زمانى بر آن نگذشته باشد؛ «حديثُ العهدِ بالوِلادة» : نوزاد،- ج أَحَاديث و حِدْثَان وَ حُدْثَان:
خبر؛ «عِلْمٌ الحَديث» : دانش شناخت سخنان و گفتار پيامبر اسلام و احوال آن.
=الحِدِّيث-
آنكه بسيار روايت كند.
=الحُدَيْج-
أبو حُدَيْج»: (ح) : كُنيه پرنده اى است كه به آن (اللَقْلَقْ) گويند.
=الحَديِد-
ج أَحِدَّاء و حِدَاد [حدّ] : بُرَّنده، قاطِع؛- «سَيفٌ حَديدٌ» : شمشير بُرَّنده،- (ك) : آهن،- مِنَ الرجال: مرد تيز فهم يا زود خشم.
=الحَدِيدَة-
ج حَدَائِد و حَدِيدَات و جج حَدَائِدَات [حدّ] : يك پاره آهن؛- «حَديدَةُ الْحَرَث» :
تيغه ى گاو آهن كه با آن زمين را شخم كنند.
=الحَدِيدَات-
ج حَدَائِدَات [حدّ] : قطعه هاى آهن.
=الحَدِيس-
آنكه بر روى زمين افتاده است.
=الحَدِيقة-
ج حَدَائِق: باغ كه اطراف آن را ديوار كشيده باشند؛ «حَدِيقةُ الحيواناتِ» :
باغ وحش.
=حَذّ-
-حَذّا [حذّ] هُ: آن را با شتاب بُريد.
=حَذَا-
-حَذْوًا و حِذَاءً [حذو] النعلَ: كفش را از روى نمونه ساخت،- النَّعلَ بِالنَّعلِ: كفش را به اندازه و بسان كفش ديگر ساخت،- هُ نَعْلًا: او را كفش پوشانيد، به او كفش داد،- لَهُ نَعلًا: براى او كفش ساخت،- حَذْوَهُ: بسان او شد.
=الحِذَاء-
ج أَحْذِية [حذو] : كفش، سپل شتر يا سُمِ اسب، روبه رو؛ «داري حِذاءَ دارِهِ» : خانه من رو به روى خانه اوست؛ «صانِعُ الأَحْذيةِ» : كفاش، كفشدوز. نام ديگر آن (الإسْكاف) است.
=الحَذَّاء-
[حذّ] مؤنث (الأَحَذَّ) است.
=الحَذَّاء-
ج حَذَّاؤُون [حذو] : كفش دوز، كفش فروش.
=حَذَارِ-
اسم فعل است به معناى (احْذَر) ؛ «حَذَارَيْك زيدًا» : همواره از زيد پرهيز كن.
اين واژه بعلت مفعول مطلق بودن منصوب است.
=الحُذَارِيَّات-
إنذار كننده گان، اخطار كننده گان.
=الحُذَافَة-
من الشي ءِ: آنچه از چيزى كه بريده و انداخته شود، چيزى اندك و كم.
=الحِذَة-
[حذو] : روبه رو، روبرويى.
=الحَذَذ-
[حذّ] : تَردستى و سُرعت در دزدى، سبكى موىِ دُم؛ «حَذَذُ القَلْب» :
سبكى دل و سرعت درك كردن آن.
=حَذِرَ-
-حَذَرًا و حِذْرًا و مَحْذُورَةً الرجُلَ و من الرجلِ: از او پرهيز كرد، بر حَذَر شد.
=حَذَّرَ-
تَحْذِيرًا هُ: او را آگاه كرد و پناه داد، او را ترسانيد.
=الحَذُر-
ج حَذِرُون و حَذَارَى: آنكه بسيار ترسَد و بر حَذَر باشد.
=الحَذَر-
«على حَذَرٍ من» : بر حَذَر شدن از؛ «كُونُوا على حَذَرٍ» : پرهيز كنيد و بر حذر باشيد؛ «أَخَذَ حَذَرَهُ» : بر حذر شد.
=الحَذِر-
ج حَذِرُون و حَذَارَى: بسيار پرهيزكار و ترسو.
=حَذَفَ-
-حَذْفًا هُ: آن چيز را قطع كرد، انداخت،- هُ بالعصا أَو بالحَجَر: او را با عصا يا سنگ زد،- في مِشيَته: به هنگام راه رفتن گامهاى خود را به هم نزديك كرد.
=حَذَّفَ-
تَحْذِيفًا الشي ءَ: آن چيز را نيكو ساخت و از هر عيب و نارسائى پاك كرد،- شَعَرَهُ: موىِ سرِ او را آرايش و درست كرد.
=الحَذْف-
مص، گوسفندهاى كوچك؛ «حَذْفُ الزَّرع» : برگِ درخت يا زراعت.
=الحَذَف-
(ح) : گونه اى مرغابى.
=الحِذْفَار-
ج حَذَافِير: گروهى بسيار، جانب، كنار؛ «أَخَذَهُ أَو نالَهُ بِحَذافِيره» :
او را از همه جهات گرفت.
=الحَذَفَة-
(ح) : واحد (الحَذَف) است.
=الحُذْفُور-
ج حَذَافِير: مترادف (الحِذْفار) است.
=حَذَقَ-
-حَذْقًا و حِذْقًا و حَذَاقًا و حِذَاقًا و حِذَاقَةً و حَذَاقَةً: ماهِر شد،- العَمَلُ: آن كار را با مهارت انجام داد،- الكِتابَ: همه كتاب را آموخت؛- حَذْقًا الشي ءَ: آن چيز را بُريد،- حُذُوقًا الخَلُّ: سِركه بسيار تُرش شد بگونه اى كه زبان را بُريد،- الخَلُّ فاهُ:
سركه دهان او را بُريد و ترنجيده كرد.
=حَذِقَ-
-حَذْقًا و حِذْقًا و حَذَاقًا و حِذَاقًا و حِذَاقَةً و حَذَاقَةً: مترادف (حَذَق) است.
=حَذَّقَ-
تَحْذِيقًا هُ: او را ماهر كرد پس ماهر شد.