فهرس الكتاب

الصفحة 340 من 1009

=الحَدْسِيَّات-

مسائلى كه با حدس و گمان درك مى شود.

=حَدَقَ-

-حَدْقًا القومُ به: آن قوم از هر سوى به گرد او درآمده و او را احاطه كردند،- هُ بِعَينه: به او نگاه كرد،- هُ: به حدقه چشم او آسيب رسانيد،- حُدُوقًا المَريضُ: بيمار چشمهاى خود را گشود و بر هم نهاد.

=حَدَّقَ-

تَحْدِيقًا اليه: به او تيز نگريست،- بِهِ: از هر سوى او را احاطه كرد،- النَّظَرَ في: با دقت در آن نگاه كرد.

=الحَدَق-

(ن) : بادمجان.

=الحَدَقَة-

ج حَدَق و حَدَقَات و أَحْدَاق و حِدَاق:

سياهى چشم.

=حَدَلَ-

-حَدْلًا و حُدُولًا السطحَ: بر روى پُشتِ بام بام غلتان كشيد.

=حَدَمَ-

-حَدْمًا هُ: آن را بسيار گرم كرد،- الدَّمَ: خون را بسيار سرخ كرد.

=الحَدْم-

سختى افروختن آتش.

=الحَدَم-

مترادف (الحَدْم) است.

=الحَدَمَة-

صداى آتش فروزان

الحُدُورَة-

ريزش اشك از چشم.

=الحَدُورة-

ريزش اشك از چشم.

=حَدِيَ-

-حَدًى [حدي] بالمكان: در آن مكان پيوسته باقى ماند.

=الحَدِيث-

ج حِدَاث و حُدَثَاء: نو، جديد؛ «حَديثُ البناء» : ساختمان نوساز؛ «حَديثُ السِّن» : كم سال؛ «حَديثُ العَهْد» : زمان نزديك؛ «حديثُ عَهْدٍ بِ» أَو «حديثُ العَهْدبِ» : اين تعبيرات به كسى گفته مى شود كه از انجام كارى كه دارد زمانى بر آن نگذشته باشد؛ «حديثُ العهدِ بالوِلادة» : نوزاد،- ج أَحَاديث و حِدْثَان وَ حُدْثَان:

خبر؛ «عِلْمٌ الحَديث» : دانش شناخت سخنان و گفتار پيامبر اسلام و احوال آن.

=الحِدِّيث-

آنكه بسيار روايت كند.

=الحُدَيْج-

أبو حُدَيْج»: (ح) : كُنيه پرنده اى است كه به آن (اللَقْلَقْ) گويند.

=الحَديِد-

ج أَحِدَّاء و حِدَاد [حدّ] : بُرَّنده، قاطِع؛- «سَيفٌ حَديدٌ» : شمشير بُرَّنده،- (ك) : آهن،- مِنَ الرجال: مرد تيز فهم يا زود خشم.

=الحَدِيدَة-

ج حَدَائِد و حَدِيدَات و جج حَدَائِدَات [حدّ] : يك پاره آهن؛- «حَديدَةُ الْحَرَث» :

تيغه ى گاو آهن كه با آن زمين را شخم كنند.

=الحَدِيدَات-

ج حَدَائِدَات [حدّ] : قطعه هاى آهن.

=الحَدِيس-

آنكه بر روى زمين افتاده است.

=الحَدِيقة-

ج حَدَائِق: باغ كه اطراف آن را ديوار كشيده باشند؛ «حَدِيقةُ الحيواناتِ» :

باغ وحش.

=حَذّ-

-حَذّا [حذّ] هُ: آن را با شتاب بُريد.

=حَذَا-

-حَذْوًا و حِذَاءً [حذو] النعلَ: كفش را از روى نمونه ساخت،- النَّعلَ بِالنَّعلِ: كفش را به اندازه و بسان كفش ديگر ساخت،- هُ نَعْلًا: او را كفش پوشانيد، به او كفش داد،- لَهُ نَعلًا: براى او كفش ساخت،- حَذْوَهُ: بسان او شد.

=الحِذَاء-

ج أَحْذِية [حذو] : كفش، سپل شتر يا سُمِ اسب، روبه رو؛ «داري حِذاءَ دارِهِ» : خانه من رو به روى خانه اوست؛ «صانِعُ الأَحْذيةِ» : كفاش، كفشدوز. نام ديگر آن (الإسْكاف) است.

=الحَذَّاء-

[حذّ] مؤنث (الأَحَذَّ) است.

=الحَذَّاء-

ج حَذَّاؤُون [حذو] : كفش دوز، كفش فروش.

=حَذَارِ-

اسم فعل است به معناى (احْذَر) ؛ «حَذَارَيْك زيدًا» : همواره از زيد پرهيز كن.

اين واژه بعلت مفعول مطلق بودن منصوب است.

=الحُذَارِيَّات-

إنذار كننده گان، اخطار كننده گان.

=الحُذَافَة-

من الشي ءِ: آنچه از چيزى كه بريده و انداخته شود، چيزى اندك و كم.

=الحِذَة-

[حذو] : روبه رو، روبرويى.

=الحَذَذ-

[حذّ] : تَردستى و سُرعت در دزدى، سبكى موىِ دُم؛ «حَذَذُ القَلْب» :

سبكى دل و سرعت درك كردن آن.

=حَذِرَ-

-حَذَرًا و حِذْرًا و مَحْذُورَةً الرجُلَ و من الرجلِ: از او پرهيز كرد، بر حَذَر شد.

=حَذَّرَ-

تَحْذِيرًا هُ: او را آگاه كرد و پناه داد، او را ترسانيد.

=الحَذُر-

ج حَذِرُون و حَذَارَى: آنكه بسيار ترسَد و بر حَذَر باشد.

=الحَذَر-

«على حَذَرٍ من» : بر حَذَر شدن از؛ «كُونُوا على حَذَرٍ» : پرهيز كنيد و بر حذر باشيد؛ «أَخَذَ حَذَرَهُ» : بر حذر شد.

=الحَذِر-

ج حَذِرُون و حَذَارَى: بسيار پرهيزكار و ترسو.

=حَذَفَ-

-حَذْفًا هُ: آن چيز را قطع كرد، انداخت،- هُ بالعصا أَو بالحَجَر: او را با عصا يا سنگ زد،- في مِشيَته: به هنگام راه رفتن گامهاى خود را به هم نزديك كرد.

=حَذَّفَ-

تَحْذِيفًا الشي ءَ: آن چيز را نيكو ساخت و از هر عيب و نارسائى پاك كرد،- شَعَرَهُ: موىِ سرِ او را آرايش و درست كرد.

=الحَذْف-

مص، گوسفندهاى كوچك؛ «حَذْفُ الزَّرع» : برگِ درخت يا زراعت.

=الحَذَف-

(ح) : گونه اى مرغابى.

=الحِذْفَار-

ج حَذَافِير: گروهى بسيار، جانب، كنار؛ «أَخَذَهُ أَو نالَهُ بِحَذافِيره» :

او را از همه جهات گرفت.

=الحَذَفَة-

(ح) : واحد (الحَذَف) است.

=الحُذْفُور-

ج حَذَافِير: مترادف (الحِذْفار) است.

=حَذَقَ-

-حَذْقًا و حِذْقًا و حَذَاقًا و حِذَاقًا و حِذَاقَةً و حَذَاقَةً: ماهِر شد،- العَمَلُ: آن كار را با مهارت انجام داد،- الكِتابَ: همه كتاب را آموخت؛- حَذْقًا الشي ءَ: آن چيز را بُريد،- حُذُوقًا الخَلُّ: سِركه بسيار تُرش شد بگونه اى كه زبان را بُريد،- الخَلُّ فاهُ:

سركه دهان او را بُريد و ترنجيده كرد.

=حَذِقَ-

-حَذْقًا و حِذْقًا و حَذَاقًا و حِذَاقًا و حِذَاقَةً و حَذَاقَةً: مترادف (حَذَق) است.

=حَذَّقَ-

تَحْذِيقًا هُ: او را ماهر كرد پس ماهر شد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت