سكّه زن.
هوا در بالاى زمين و مرتفعات، آنكه در رأى خود مستبد باشد، خودكامه، آنكه داراى گوش كوچك باشد.
مسافران مانده در راه يا (ابْنَاءُ السَّبِيل) .
=السَّكَاكِر-
بر گونه هائى از شيرينى كه آميخته با شكر باشد مانند نُقل و شكولات اطلاق مى شود.
=السُّكَّان-
ج سُكَّانات من السفينة: فرمانِ كَشتى.
=السَّكَّان-
كاردساز، چاقوساز.
=السَّكَاكِينيّ-
ج سَكاكِينِيُّون: سازنده ى چاقوها.
=سَكَبَ-
-سَكْبًا و تَسْكَابًا الماءَ و نحوَهُ: آب و مانند آنرا ريخت،- سُكُوبًا الماءُ: آب ريخته شد.
=السَّكْب-
ريزش دائم و پيوسته، مِس يا سُرب،- مِن الخَيلِ: اسب تندرو؛ «ماءٌ سَكْبٌ» : آب ريزان يا ريخته شده؛ «رَجُلٌ سَكْبٌ» : مرد سبك روح و با نشاط؛ «امْرٌ سَكْبٌ» : كارى لازم و ضرورى.
=السَّكَب-
مس يا سرب (ارزيز) .
=السَّكْبَاج-
(ط) : خورشى كه از گوشت و سركه تهيه كنند. اين واژه فارسى است.
=السَّكَبَة-
پوسته يا سبوسه ى سر كه ريخته مى شود نام ديگر آن (الهِبْرِيَة) است.
=سَكَتَ-
-سَكْتًا و سُكُوتًا و سُكاتًا و سَاكُوتَةً:
خاموش شد، مُرد،- الغَضَبُ: خشم آرام شد،- تِ الحَركةُ: حركت ساكن و آرام شد،- الحَرُّ: گرما سخت شد در حاليكه باد وزيدن نداشت و راكد بود.
=سُكِتَ-
سكته كرد، به بيمارى سكته دچار شد.
=سَكَّتَ-
تَسْكِيتًا هُ: او را خاموش كرد.
=السِّكَّة-
ج سِكَك [سكّ] : قالب آهنى است كه با آن سكّه ى درهم را ضرب كنند، مهره ى درم و دينار، آهن شُخم كه با آن زمين مزرعه را شخم كنند، اداره ى پُست، رديفى از درخت، كوچه ى فراخ بسان رسته ى درختان، راه هموار؛ «سِكَّةُ الحَدِيد» :
راه آهن كه از دو خط آهنين و متوازى ساخته مى شود تا بر آن قطار حركت كند؛ «اصْحَابُ السِّكَكِ» : مأمورين راه آهن كه همواره مراقب نقل و انتقال و فرستادن كالا و مهمات در بين راه مى باشند و كشيك مى دهند.
=السُّكْتَة-
اسم است از (سَكَتَ) بمعناى خاموشى، آنچه كه با آن كودك يا جز او را خاموش كنند، بازمانده ى چيزى در ظرف.
=السَّكْتَة-
اسم است از (سَكَتَ) بمعناى خاموشى،- (طبّ) : بيمارى سكته كه همه ى اعضاى بدن بجز مجراى تنفس از حس و حركت مىفتند.
=السِّكْتَة-
آنچه كه با آن كودك يا جز او را خاموش كنند.
=سَكَرَ-
-سُكُورًا و سَكَرَانًا تِ الريحُ: وزش باد آرام شد،- الحَرُّ: گرما فتور و فروكش كرد،- بَصَرُهُ: چشم او حيران شد و بينائى آن بند آمد،- سَكْرًا الْإنَاءَ: ظرف را پر كرد،- البَابَ: درب را بست،- النَّهْرَ:
بر روى رودخانه سدى بست.
=سَكِرَ-
-سَكَرًا الحوضُ: حوض پر شد،- الرّجُلُ عَلَيْه: آن مرد بر او خشم گرفت،- سَكَرًا و سَكْرًا و سُكْرًا و سُكُرًا و سَكَرانًا مِن الشّرابِ: از شراب مست شد. اين واژه متناقض (صَحَا) است.
=سُكِرَ-
بصرُهُ: چشم او گرفته و حيران شد و بينائى آن بند آمد.
=سَكَّرَ-
تَسْكِيرًا هُ: او را خفه كرد،- البابَ:
درب را بست،- الشي ءُ: آن چيز بسان شكر شد. و در زبان متداول به تعبير درب را بست (سَكَّرَ البَابَ) گويند.
=السُّكْر-
مص، مستى، حالتى كه خرد را از انسان بدر كند.
=السِّكْر-
ج سُكُور: اسم است از (سَكرَ النهرَ) بمعناى جلوى رودخانه را سد بست، آنچه كه با آن جلوى رودخانه را بندند.
=السَّكَر-
مي، شراب، سركه، آنچه كه انسان را مست كند.
=السَّكِر-
مترادف (السَّكْران) است بمعناى مست.
=السُّكَّر-
شكر يا چكيده ى رطب و مانند آنها از قبيل قند و نبات. اين واژه فارسى است و نيز گويند هندى مى باشد.
=السَّكْرَى-
مؤنث (السَّكْرَان) است.
=السَّكْرَان-
ج سَكْرَى و سَكَارَى و سُكَارَى: مست.
اين واژه متناقض (الصَّاحِي) بمعناى هشيار است.
=السَّكْرَانَة-
مؤنث (السَّكْرَان) است.
=السَّكْرَة-
ج سَكَرَات: «سَكْرَةُ الموتِ أو الهمِّ» :
سختى مردن يا سختى اندوه.
=السَّكِرَة-
مؤنث (السَّكِر) است.
=السُّكَّرة-
يك پاره قند يا شكر، و در زبان متداول به قفل چوبي با كليد چوبى كه معمولًا در بهاى باغ را با آن مى بندند اطلاق مى شود.
=السُّكْرُجَة-
قاب غذا. اين واژه فارسى است.
=السُّكرُّجَة-
مترادف (السُّكْرُجَة) است. اين واژه فارسى است.
=سَكْسَكَ-
سَكْسَكَةً [سكسك] : ناتوان شد، دلير شد.
=سَكَعَ-
-سَكْعًا و سَكَعًا: بدون راهنمائى و اراده راه رفت،- عند العَامَّة: و در زبان متداول به معناى شَلْ شد و كج راه رفت مى باشد.
=سَكِعَ-
-سَكْعًا و سَكَعًا: مترادف (سَكَعَ) است.
=السُّكَع-
«رجُلٌ سُكَعٌ» : مرد سرگردان.
=السَّكِع-
مترادف (السَّاكِع) است.
=سَكِفَ-
-سَكْفًا البابَ: جلوى درب درگاهى ساخت.
=السَّكَك-
[سكّ] : مص، كرى، ناشنوائى.
=سَكَنَ-
-سَكَنًا و سُكْنَى الدارَ و في الدار: در خانه ساكن شد و اقامت كرد،- سُكُونًا: فقير و بى چيز شد، از حركت باز ايستاد،- عنهُ