او را پوشانيد، او را دفن يا پنهان كرد،- عليه السِّرَّ و الخبرَ: آن راز يا خبر را پنهان داشت،- بينهم: ميان آنها را آشتى داد و اصلاح كرد،- فلانًا: فلانى را پنهانى كشت. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
-دَمَسًا تْ يدُهُ: دست او چركين و آلوده شد.
تَدْمِيسًا هُ: روى آنرا پوشانيد، آن چيز را دفن و پنهان كرد.
=الدَّمَس-
آنچه كه روى آن پوشانيده شده باشد.
=الدُّمُسْتُق-
ج دَمَاسِق: لقب فرمانده ى لشكريان روم است.- اين واژه لاتينى است.
=دَمْشَقَ-
دَمْشَقَةً [دمشق] الشي ءَ: آن چيز را آراست و زينت كرد،- الأَمْرَ: آن كار را با شتاب انجام داد.
=الدَّمْشَق-
«دَمْشَقُ اليدين» : آنكه با دستهاى خود تند كار كند.
=الدِّمَشْقِيّ-
ج دَمَاشِقَة: آنكه منسوب به (دِمَشْق) پايتخت سوريه باشد.
=دَمَعَ-
-دَمْعًا تِ العينُ: اشك چشم روان شد.
=دَمِعَ-
-دَمَعًا و دَمَعَانًا و دُمُوعًا تِ العينُ: اشك چشم روان شد،- الإنَاءُ: ظرف پُر شد.
=الدَّمْع-
ج دُمُوع و أَدْمُع: اشك چشم؛ «دمُوعُ التِّمْسَاح» : اشك دروغين يا اشك تمساح.
=الدَّمْعَان-
«قدحٌ دَمْعَان» : قدح پر و لبريز كه از دور لبه ى آن ريزش كند.
=الدَّمْعَة-
يك قطره اشك؛ «دَمْعَةُ الكَرْمِ» :
مي.
=الدَّمِعَة-
«امرأَةٌ دَمِعَةٌ» ج دَمْعَى: زنى كه زود به گريه درآيد، زنى كه اشك بسيار ريزد.
=دَمَغَ-
-دَمْغًا هُ: سر او را شكست يا زخمى كرد و زخم به مغز سر رسيد، او را مقهور كرد و بر او چيره شد،- تهُ الشّمسُ: آفتاب مغز سر او را دردمند كرد،- الحقُّ البَاطِلَ: حق بر باطل پيروز شد.
=الدَّمْغَة-
«دَمْغَةُ الإصبعِ» : اثر انگشت؛ «ورق الدَّمْغَة» : كاغذى كه بر آن تمبر زده شده و از سوى دولت به فروش مى رسد نام ديگر آن (الطَّوَابعُ الأَمِيريّه) اينگونه برگها در معاملات قانونى و رسمى بكار برده مى شود.
=الدِّمْقَاس-
[دمقس] : ابريشم سفيدِ، ابريشم كه بر آن (الدِّيبَاج) نيز اطلاق مى شود.
=الدِّمُقْراطيّ-
آنچه كه ويژه يا برابر دموكراسى باشد، آنكه پايبند به نظام دموكراسى باشد.
=الدِّمُقْراطِيَّة-
حكومت مردم بر مردم. اين واژه يونانى است.
=الدِّمَقْس-
[دمقس] : مترادف (الدِّمْقَاس) است.
=دَمَكَ-
-دُمُوكًا الأَرنبُ: خرگوش در دويدن خود شتابيد،- الشي ءُ: آن چيز نرم شد،- الشي ءَ: آن چيز را سابيد و بگونه ى آرد درآورد،- دَمْكًا الرِّشاءَ: ريسمان را تابيد.
=دَمَلَ-
-دَمْلًا و دَمَلَانًا الأَرضَ: زمين را با دادن كود و مانند آن اصلاح و قابل كشت كرد،- بينهم: ميان آنها را آشتى داد،- دَمْلًا الدُّمَّلَ: دُمل را درمان و خوب كرد.
=دَمِلَ-
-دَمَلًا الجرحُ: زخم رو به بهبودى رفت.
=الدُّمَل-
مترادف (الخُراج) است.
=الدُّمَّل-
ج دَمَامِل و دَمَامِيل: مترادف (الخُراج) است.
=الدُّمَلَة-
واحد (الدُّمَل) است.
=الدُّمَّلَة-
واحد (الدُّمَّل) است.
=دَمْلَجَ-
دَمْلَجَةً و دِمْلَاجًا [دملج] الشي ءَ: آن چيز را محكم ساخت همانگونه كه دستبند را محكم سازند.
=الدُّمْلُج-
ج دَمَالِج: زينتى است كه بر دست كنند مانند دستبند يا النگو.
=الدَّمْلَج-
ج دَمَالِج: مترادف (الدُّمْلج) است.
=دَمْلَكَ-
دَمْلَكَةً [دملك] الشي ءَ: آن چيز را نرم و صاف كرد.
=الدُّمْلُوج-
ج دَمَالِيج [دملج] : مترادف (الدمْلُج) است.
=الدُّمْلُوك-
[دملك] : سنگ نرم و گرد.
=دَمَنَ-
-دَمْنًا الأَرضَ: زمين را با كود اصلاح كرد.
=دَمِنَ-
-دَمْنًا عليهِ: بر او كينه ورزيد.
=دَمَّنَ-
تَدْمِينًا فلانًا: به فلانى اجازه ى كارى داد،- بابَ فلانٍ: همراه و ملازم فلانى شد،- البعيرُ المكانَ: شتر در آن مكان پشكل كرد.
=الدِّمْن-
سرگين و پشكل، گنديده شدن نخل، خاكستر.
=الدِّمْنَة-
ج دِمَن و دِمْن: جاى خاكروبه، مزبله، آثار خانه، باقيمانده ى آب در حوض.
=الدُّمُوثة-
نرمى خُلق و گشاده روئى.
=الدَّمُوع-
آنكه بسيار اشك ريزد.
=الدَّمُوك-
آنكه با سرعت رفت و آمد كند.
=الدَّمَوِيّ-
[دمي] : نسبت به (الدم) است، آنچه در رابطه ى با خون باشد، آنكه بسيار خون ريزد، خونخوار.
=دَمِيَ-
-دَمًى و دُمِيًّا الجرحُ: از زخم خون درآمد.
=الدُّمَيّ-
تصغير (الدَّم) است.
=الدَّمِيّ-
منسوب به (الدَّم) است.
=الدُّمْيَة-
ج دُمًى [دمي] : عكس و نقاشى آراسته شده كه در آن مانند خون سرخى باشد، بُت.
=الدَّمِيثَ-
ج دِمَاث و أَدْمَاث: مترادف (الدَّمْث) است.
=الدَّمِيثَة-
واحد (الدَّمَائِث) است.
=الدَّمِيس-
مترادف (الدَّمَس) است.
=الدَّمِيع-
«امرأَةٌ دَمِيعٌ» ج دَمَائِع: زنى كه بسيار اشك ريزد؛ «رجلٌ دَمِيعٌ» ج دُمَعَاء و دَمْعَى:
مردى كه زود به گريه درآيد يا كه بسيار اشك ريزد.
=الدَّمِيغ-
آنكه سرش زخمى شده و زخم به مغز سر او رسيده باشد.
=الدَّمِيم-
: حقير و بد شكل و بدنما؛