مذكر است و گاهى مؤنّث بكار مى رود.
ج أعْناق: مرادف (العُنْق) است،- مِنَ النَّباتِ: از گياهان فاصله ميان ساقه و ريشه درخت است؛ «عُنُقُ كُلِّ شَي ءٍ» : آغاز هر چيزى.
=العَنْقَاء-
ج عُنْق: مؤنّث (الأعْنَق) است، بالاى تپه؛ «هَضَبَةٌ عَنْقَاء» : زمين بلند و كوهستانى، بلا و سختى؛ «عَنْقاءُ مُغرب» و «العَنْقَاءُ الْمُغْرِبُ وَ المُغْرِبَةُ» : پرنده اى افسانه اى كه وجود خارجى ندارد.
=العِنْقَاد-
[عقد] : مرادف (العُنْقُود) است.
=العُنْقُود-
[عقد] : خوشه ميوه مانند خوشه انگور.
=العَنْكَب-
ج عَنَاكِب و عَنَاكِيب [عنكب] (ح) : عنكبوت نر.
=العَنْكَبَاة-
(ح) : مرادف (الْعَنْكَبَة) است.
=العَنْكَبَة-
ج عَنَاكِب و عَنَاكِيب (ح) :
عنكبوت ماده.
=العَنْكَبُوت-
ج عَنَاكِب و عَنْكَبُوتات (ح) :
عنكبوت، كارتُنه.
=العَنْكَبُوتِيَّات-
[عنكب] (ح) : رسته اى از جانوران مانند عنكبوت و عقرب و جُز آنها.
=عَنَّمَ-
تَعْنِيمًا [عنم] البَنَانَ: انگشتان خود را خضاب نمود، حَنا بست.
=العَنَم-
(ن) : درختى است داراى ميوه اى سرخ رنگ كه با آن انگشتان خضاب كرده را تشبيه كنند، بندهائى كه با آن شاخه هاى درخت انگور را بر روى دار بست مىويزند.
=العَنْمَة-
شكاف و تركيدگى لب انسان.
=العَنَمَة-
(ن) : واحد (الْعَنَم) است.
=العَنَمِيّ-
زيبا روى سرخ گونه.
=عَنَّنَ-
تَعْنِينًا [عنّ] اللجامَ: براى لگام عنان ساخت،- الكتابَ: نشانىِ كتاب و يا نامه را نوشت.
=العُنْوَان-
ج عَنَاوِين [عنون] :؛ «عُنوانُ الْكِتَابِ» : عنوان كتاب؛ «عُنْوانُ الرِّسَالة» :
نشانى نامه، آدرس؛ «عُنوانُ كُلِّ شَي ءٍ» :
ظاهر هر چيزى كه بر باطن آن دلالت كند؛ «الظَّاهِرُ عُنْوانُ البَاطِنِ» : ظاهر دليل بر باطن است.
=العِنْوَان-
ج عَنَاوِين [عنون] : مُرادف (العُنْوان) است.
=العَنُود-
ج عُنُد: لجباز؛ «رَجُلٌ عَنُودٌ» : مردى كه به تنهائى تصميم مى گيرد، «عَقَبَةٌ عَنُودٌ» : گردنه دشوار و سخت.
=عَنْوَنَ-
عَنْوَنَةً [عنون] الكتابَ: نشانى نامه را نوشت.
=عَنِيَ-
-عَنًا [عنو] في القوم: در ميان قوم اسير شد.
=عَنِيَ-
-عَنَاءً [عني] : خسته و رنجور شد،- عَنىً بِالأَمْر: آن كار مورد توجه قرار گرفت،- الأَكلُ فيه: غذا براى او سودمند شد.
=عُنِيَ-
عِنَايَةً و عُنِيًّا [عني] بالأَمرِ: به آن كار مشغول شد و اهتمام ورزيد و در اين باره سختى بسيار كشيد.
=العَنِي-
[عني] : آنكه خسته و سختى كشيده باشد، مرادف (العَاني) است.
=العَنِيّ-
[عنو] : آنكه خستوان و زبون باشد.
=العَنْيَة-
[عني] : خستگى و سختى.
=العَنِيَّة-
مؤنث (العَنِيّ) است.
=العَنِيد-
ج عُنُد: آنكه عالمًا و عامدًا با حق مخالفت كند، آنكه حق را بداند و از آن روى گرداند.
=العَنِيف-
ج عُنُف: نامهربان، زورگو؛ «الجِنْسُ العَنِيف» : كنايه به مردان است در برابر «الجِنْسُ اللَّطِيف» : كه بر زنان اطلاق مى شود.
=العِهَادَة-
اولين بارانِ بهارى.
=عَهِدَ-
-عَهْدًا الأَمرَ: امر را دانست و شناخت؛ «فيما اعْهَدُ» : تا آنجا كه به خاطر دارم؛ «الأمرُ كما عَهِدْتَ» : تا آنجا كه مى دانى،- الشَّيْ ءَ: از آن نگهدارى كرد و همواره مورد توجه قرار داد،- اللّهَ: خدا را به يكتا پرستى شناخت،- فلانٌ وعده: فلانى به وعده خود وفا نمود،- الى فُلانٍ: به او سفارش كرد و پيمان بست،- الَيهِ في كَذا:
درباره كارى به او توصيه و سفارش كرد،- فلانًا بِمَكَان كَذا: با او در فلان جاى ديدار كرد.
=العَهْد-
مص،- ج عُهُود: وفادارى، تضمين و پشتوانه، آرامش خاطر، سفارش، پيمان، سوگند؛ «عَليَّ عَهْدُ اللّهِ لَأَفْعَلَنَّ كَذا» : سوگند به خدا كه فلان كار را انجام دهم، فرمان و دستور، جاى مورد اتّفاق، هنگام؛ «مُنْذُ عَهْدٍ بَعِيدٍ» : از زمانهاى دور؛ «مِنْ عَهْدٍ قَريبٍ» : از زمان نزديك؛ «هُوَ قَرِيبُ العَهْدِ» : از گذشته نه چندان دور آگاه است؛ «قديمُ العَهْدِ بكذا» : از دير زمان آگاه است؛ «عَهْدِى به أَنَّه كريمُ» : تا آنجا كه مى دانم او مردى بزرگوار و كريم است؛ «وَلىُّ العَهْدِ» ولى عهد شاه؛ «الْعَهْدُ القَديم» : كتاب اسفار مقدس قبل از مسيح (ع) ؛ «العَهْدُ الجَديد» : اسفار مقدس (انجيل) كه بعد از مسيح نوشته شده است، العَهْد ج عِهاد: اولين باران بهارى.
=العَهِد-
متصدى كارها و پيمانها، آنكه پيرامون امرى تعهدى كند.
=العِهْدان-
ضمانت و كفالت.
=العُهْدَة-
ضمانت و كفالَت، شيخ نشين كه در اصطلاح قديمى لبنانيان متداول بوده است، مسئوليت؛ «هو في عُهْدَتِهِ» : با مسئوليت و سرپرستى او، بازگشت به چيزى براى اصلاح آن؛ «لي في الأَمر عُهْدةٌ» :
براى اصلاح آن چيز باز مى گردم، بد خطى و كم عقلى؛ «فى خَطِّهِ عُهْدَةٌ» : او بد خط است.
=العَهْدَة-
ج عِهَاد: اوّلين باران بهارى.
=العِهْدَة-
ج عِهَاد: مرادف (الْعَهْدَة) است.
=العَهِر-
زِناكار، مرادف (العَاهِر) است.
=العِهْن-
ج عُهُون: پشم و يا آنچه از آن رنگ شده باشد.
=العِهْنَة-
پاره اى پشم رنگى، درختى كه گل سرخ دارد، گُلِ حلوا.
=العَهِيد-
هم پيمان، قديم و باستانى.
=عَوَى-
-عُوَاءً و عَيًّا و عَوَّةً و عَوِينةً [عوي] الكلبُ أو الذئبُ أو ابنُ آوى: سگ يا گرگ يا روباه پوزه خود را كج كرد و زوزه كشيد