فهرس الكتاب

الصفحة 471 من 1009

پُرگوئى كف كرد.

=الزَّبَب-

[زبّ] : مص، انبوهى موى و درازى آن.

=زَبَدَ-

-زَبْدًا هُ: به او كره خورانيد،- لهُ: به او كره داد،- السِّقَاءَ: مشك را تكان داد تا خامه يا كره ى آن برآيد،-- زَبْدًا السّويقَ:

آرد را با كره آميخت.

=زَبَّدَ-

تَزْبِيدًا اللبنُ: شير خامه دار شد،- شَدْقُهُ: دهان او كف برآورد،- القُطْنَ: پنبه را زد تا براى ريستن آماده شود.

=الزُّبْد-

ج زُبَد: كره كه از شير گاو يا گوسفند بدست مىيد.

=الزَّبَد-

ج أزْبَاد: كف كه بر روى آب برآيد؛ «زَبَدُ الْبَحْرِ» : كف دريا، چركى.

=الزُّبْدَة-

ج زَبَد: مترادف (الزُّبْد) است؛ «زُبْدَةُ الشَّى ءِ» : بهترين و نيكوترين هر چيزى.

=الزَّبَدَة-

ج زَبَد: كف كه بر روى آب و جز آن برآيد.

=الزَّبْدِيَّة-

ج زَبَادِيّ: پشقاب سفالين.

=زَبَرَ-

-زَبْرًا البئرَ: چاه را با سنگ استوار ساخت،- الكتابَ: كتاب را نوشت،- الكَرّامُ الْكَرْمَ: باغبان انگور شاخه هاى زيادى درخت مو را چيد و آنرا نيكو گردانيد،- هُ عن الأَمْرِ: از آن كار وي را منع كرد و بازداشت.

=الزِّبْر-

ج زُبُور: كتاب، خِرَد.

=زَبْرَجَ-

زَبْرَجَةً [زبرج] الشي ءَ: آن چيز را نيكو و زيبا كرد.

=الزّبْرِج-

ج زَبَارِج: هر چيز آراسته و زيبا، زينت و آرايش، زر، ابر نازك كه در آن سرخى باشد.

=الزَّبَرْجَد-

ج زَبَارِج: زبرجد كه از سنگهاى قيمتى است و همانند زُمُرُّد مى باشد كه بهترين آن زبرجد سبز است. اين واژه فارسى است.

=زَبَلَ-

-زَبْلًا الأرضَ: زمين را با كود اصلاح و نيكو كرد.

=زَبَّلَ-

تَزْبِيلًا الأرضَ: مترادف (زَبَلَها) است.

=الزَّبْل-

(ز) : سرگين يا پشكل دام و ستور.

=الزِّبْلَة-

مترادف (الزِّبْل) است.

=زَبَنَ-

-زَبْنًا هُ: او را راند، به او صدمه رسانيد، وي را دور كرد،- تِ النَّاقَةُ: ماده شتر بهنگام دوشيدن پاى خود را بر زمين كوبيد،- الثَمَرَ: ميوه ها را نچيده و بر روى درخت فروخت.

=الزَّبُون-

خريدار، مشتري، آنكه همواره از يك فروشنده خريد مى كند؛ ج زُبُن و زُبُونَات و زَبَائن،- مِن النُّوق: ماده شترى كه بهنگام دوشيدن پاى بر زمين كوبَد؛ «حَرْبٌ زَبُونٌ» :

جنگ بسيار سخت و انبوه از جنگجويان كه يكديگر را برانند.

=الزُّبُونِيَّة-

مجموع (الزبُن) است.

=الزَّبِيب-

[زبّ] : كشمش و مويز يا انجير خشك، زهر دهان مار.

=الزَّبِيبَة-

يك دانه مويز يا انجير خشك، كفى كه بر گوشه ى دهانِ آنكه بسيار سخن گويد برآيد، زخمى است كه در دست بر آيد.

=الزَّبِيْبَتَانِ-

دو نقطه ى سياه كه بر روى دو چشم مار است.

=الزُّبْيَة-

ج زُبًى [زبي] : گودالى كه براى شكار جانوران درنده حفر كنند، گودالى كه در آن غذا يا نان پزند، تپه اى كه آب به آن نرسد.

=الزَّبِيل-

مترادف (الزِّبْلَة) است،- ج زُبُل و زُبْلان: زنبيل، سبد، ظرف، مشك.

=الزِّبِّيل-

ج زَبَابِيل: زنبيل.

=زَجَّ-

-زَجًّا [زجّ] : دويد،- بِالشَّي ءَ: آن چيز را انداخت؛ «زَجَّ بِفُلانٍ فِى السِّجْنِ» : او را به زندان افكند،- هُ: با تَهِ نيزه او را زد،- هُ بِالرُّمْحِ: او را با نيزه زد،-- زَجَجًا حَاجبُهُ:

ابروى او باريك شد.

=الزُّجّ-

ج زِجَاج و أَزِجَّة و زِجَجَة: آهنى كه در بُنِ نيزه مى باشد در مقابل (السِّنَان) كه بمعناى سرنيزه است.

=زَجَا-

-زَجْوًا [زجو] هُ: او را راند، وي را به آرامى دور كرد،- زَجْوًا و زُجُوًّا و زَجَاءً الأَمْرُ: آن كار آسان شد،- الخَرَاجُ: خراج يا ماليات به آسانى دريافت شد،- فُلانٌ: خنده ى فلانى بريده شد.

=زَجَّى-

تَزْجِيَةً هُ: او را بيرون كرد، او را به آرامى راند و دور كرد.

=الزَّجَّاء-

[زجّ] : مؤنث (الأَزَجّ) ست.

=الزُّجَاج-

[زجّ] : شيشه، آبگينه.

=الزَّجَاج-

[زجّ] : مترادف (الزُّجاج) است.

=الزِّجَاج-

[زجّ] : مترادف (الزجَاج) است.

=الزَّجَّاج-

[زجّ] : سازنده ى آبگينه.

شيشه ساز.

=الزُّجَاجَة-

يك قطعه آبگينه، ظرف شيشه اى.

=الزَّجَاجَة-

مترادف (الزجَاجَة) است.

=الزِّجَاجَة-

بمعناى (الزجاجَة) ، شيشه سازى.

=الزُّجَاجِيّ-

[زجّ] : شيشه فروش.

=الزَّجَّار-

آنكه بسيار داد و فرياد زند.

=الزَّجَّال-

شاعر ملى يا مردمى؛ «حَمَامُ الزَّجَّال» : كبوتر نامه بر.

=الزَّجَّالة-

آنهائيكه با تيرهاى كوچك تير اندازى مى كنند.

=زَجَّجَ-

تَزْجِيجًا [زجّ] الحاجبَ: ابرو را باريك كرد،- المَوضِعَ: آن جاى را درست و هموار كرد.

=زَجَرَ-

-زجْرًا هُ: او را راند و نهيب داد،- هُ عَنْ كذا: او را از چيزى منع كرد،- الكَلْبَ و بِالكلبِ: سگ را نهيب داد و بر آن بانگ زد،- تِ الرّيحُ السحابَ: باد ابر را تكان داد و برانگيخت،- الطَّيرَ: پرنده را به پرواز واداشت و به آن فال نيك يا بد زد به اينگونه كه پرواز آن بسوى راست يا چپ مى باشد،- الرجُلُ: آن مرد پيشگوئى كرد.

=الزَّجْر-

ج زُجُور (ح) : نوعي ماهى درشت هيكل است.

=الزَّجَر-

ج زُجُور (ح) : مترادف (الزَّجْر) است.

=زَجَلَ-

-زَجْلًا هُ و بِه: وى را تيز نگريست و بسوى او تير انداخت، او را دور كرد،- هُ بالرمحِ: با نيزه او را زد،- الحَمَامَ: كبوتر را به پرواز راه دور فرستاد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت