پُرگوئى كف كرد.
[زبّ] : مص، انبوهى موى و درازى آن.
=زَبَدَ-
-زَبْدًا هُ: به او كره خورانيد،- لهُ: به او كره داد،- السِّقَاءَ: مشك را تكان داد تا خامه يا كره ى آن برآيد،-- زَبْدًا السّويقَ:
آرد را با كره آميخت.
=زَبَّدَ-
تَزْبِيدًا اللبنُ: شير خامه دار شد،- شَدْقُهُ: دهان او كف برآورد،- القُطْنَ: پنبه را زد تا براى ريستن آماده شود.
=الزُّبْد-
ج زُبَد: كره كه از شير گاو يا گوسفند بدست مىيد.
=الزَّبَد-
ج أزْبَاد: كف كه بر روى آب برآيد؛ «زَبَدُ الْبَحْرِ» : كف دريا، چركى.
=الزُّبْدَة-
ج زَبَد: مترادف (الزُّبْد) است؛ «زُبْدَةُ الشَّى ءِ» : بهترين و نيكوترين هر چيزى.
=الزَّبَدَة-
ج زَبَد: كف كه بر روى آب و جز آن برآيد.
=الزَّبْدِيَّة-
ج زَبَادِيّ: پشقاب سفالين.
=زَبَرَ-
-زَبْرًا البئرَ: چاه را با سنگ استوار ساخت،- الكتابَ: كتاب را نوشت،- الكَرّامُ الْكَرْمَ: باغبان انگور شاخه هاى زيادى درخت مو را چيد و آنرا نيكو گردانيد،- هُ عن الأَمْرِ: از آن كار وي را منع كرد و بازداشت.
=الزِّبْر-
ج زُبُور: كتاب، خِرَد.
=زَبْرَجَ-
زَبْرَجَةً [زبرج] الشي ءَ: آن چيز را نيكو و زيبا كرد.
=الزّبْرِج-
ج زَبَارِج: هر چيز آراسته و زيبا، زينت و آرايش، زر، ابر نازك كه در آن سرخى باشد.
=الزَّبَرْجَد-
ج زَبَارِج: زبرجد كه از سنگهاى قيمتى است و همانند زُمُرُّد مى باشد كه بهترين آن زبرجد سبز است. اين واژه فارسى است.
=زَبَلَ-
-زَبْلًا الأرضَ: زمين را با كود اصلاح و نيكو كرد.
=زَبَّلَ-
تَزْبِيلًا الأرضَ: مترادف (زَبَلَها) است.
=الزَّبْل-
(ز) : سرگين يا پشكل دام و ستور.
=الزِّبْلَة-
مترادف (الزِّبْل) است.
=زَبَنَ-
-زَبْنًا هُ: او را راند، به او صدمه رسانيد، وي را دور كرد،- تِ النَّاقَةُ: ماده شتر بهنگام دوشيدن پاى خود را بر زمين كوبيد،- الثَمَرَ: ميوه ها را نچيده و بر روى درخت فروخت.
=الزَّبُون-
خريدار، مشتري، آنكه همواره از يك فروشنده خريد مى كند؛ ج زُبُن و زُبُونَات و زَبَائن،- مِن النُّوق: ماده شترى كه بهنگام دوشيدن پاى بر زمين كوبَد؛ «حَرْبٌ زَبُونٌ» :
جنگ بسيار سخت و انبوه از جنگجويان كه يكديگر را برانند.
=الزُّبُونِيَّة-
مجموع (الزبُن) است.
=الزَّبِيب-
[زبّ] : كشمش و مويز يا انجير خشك، زهر دهان مار.
=الزَّبِيبَة-
يك دانه مويز يا انجير خشك، كفى كه بر گوشه ى دهانِ آنكه بسيار سخن گويد برآيد، زخمى است كه در دست بر آيد.
=الزَّبِيْبَتَانِ-
دو نقطه ى سياه كه بر روى دو چشم مار است.
=الزُّبْيَة-
ج زُبًى [زبي] : گودالى كه براى شكار جانوران درنده حفر كنند، گودالى كه در آن غذا يا نان پزند، تپه اى كه آب به آن نرسد.
=الزَّبِيل-
مترادف (الزِّبْلَة) است،- ج زُبُل و زُبْلان: زنبيل، سبد، ظرف، مشك.
=الزِّبِّيل-
ج زَبَابِيل: زنبيل.
=زَجَّ-
-زَجًّا [زجّ] : دويد،- بِالشَّي ءَ: آن چيز را انداخت؛ «زَجَّ بِفُلانٍ فِى السِّجْنِ» : او را به زندان افكند،- هُ: با تَهِ نيزه او را زد،- هُ بِالرُّمْحِ: او را با نيزه زد،-- زَجَجًا حَاجبُهُ:
ابروى او باريك شد.
=الزُّجّ-
ج زِجَاج و أَزِجَّة و زِجَجَة: آهنى كه در بُنِ نيزه مى باشد در مقابل (السِّنَان) كه بمعناى سرنيزه است.
=زَجَا-
-زَجْوًا [زجو] هُ: او را راند، وي را به آرامى دور كرد،- زَجْوًا و زُجُوًّا و زَجَاءً الأَمْرُ: آن كار آسان شد،- الخَرَاجُ: خراج يا ماليات به آسانى دريافت شد،- فُلانٌ: خنده ى فلانى بريده شد.
=زَجَّى-
تَزْجِيَةً هُ: او را بيرون كرد، او را به آرامى راند و دور كرد.
=الزَّجَّاء-
[زجّ] : مؤنث (الأَزَجّ) ست.
=الزُّجَاج-
[زجّ] : شيشه، آبگينه.
=الزَّجَاج-
[زجّ] : مترادف (الزُّجاج) است.
=الزِّجَاج-
[زجّ] : مترادف (الزجَاج) است.
=الزَّجَّاج-
[زجّ] : سازنده ى آبگينه.
شيشه ساز.
=الزُّجَاجَة-
يك قطعه آبگينه، ظرف شيشه اى.
=الزَّجَاجَة-
مترادف (الزجَاجَة) است.
=الزِّجَاجَة-
بمعناى (الزجاجَة) ، شيشه سازى.
=الزُّجَاجِيّ-
[زجّ] : شيشه فروش.
=الزَّجَّار-
آنكه بسيار داد و فرياد زند.
=الزَّجَّال-
شاعر ملى يا مردمى؛ «حَمَامُ الزَّجَّال» : كبوتر نامه بر.
=الزَّجَّالة-
آنهائيكه با تيرهاى كوچك تير اندازى مى كنند.
=زَجَّجَ-
تَزْجِيجًا [زجّ] الحاجبَ: ابرو را باريك كرد،- المَوضِعَ: آن جاى را درست و هموار كرد.
=زَجَرَ-
-زجْرًا هُ: او را راند و نهيب داد،- هُ عَنْ كذا: او را از چيزى منع كرد،- الكَلْبَ و بِالكلبِ: سگ را نهيب داد و بر آن بانگ زد،- تِ الرّيحُ السحابَ: باد ابر را تكان داد و برانگيخت،- الطَّيرَ: پرنده را به پرواز واداشت و به آن فال نيك يا بد زد به اينگونه كه پرواز آن بسوى راست يا چپ مى باشد،- الرجُلُ: آن مرد پيشگوئى كرد.
=الزَّجْر-
ج زُجُور (ح) : نوعي ماهى درشت هيكل است.
=الزَّجَر-
ج زُجُور (ح) : مترادف (الزَّجْر) است.
=زَجَلَ-
-زَجْلًا هُ و بِه: وى را تيز نگريست و بسوى او تير انداخت، او را دور كرد،- هُ بالرمحِ: با نيزه او را زد،- الحَمَامَ: كبوتر را به پرواز راه دور فرستاد.