فهرس الكتاب

الصفحة 813 من 1009

روى دو بال آن نقش و نگار مانند مهره باشد، و در زبان متداول بر آفتابه سفالين كه بدون دسته و لوله باشد اطلاق مى شود.

=المِخْرَش-

[خرش] : عصا و چوب دستى كه سر كج باشد و در زبان متداول به آن (الْبَعْكُورَة) گويند.

=المِخْرَص-

ج مَخَارِص [خرص] : نيزه.

=المِخْرَطَة-

ج مَخَارِط [خرط] (حي) : دستگاه تراش.

=مَخْرَقَ-

مَخْرَقَةً [مخرق] : دروغ گفت.

=المَخْرَق-

ج مَخَارِق [خرق] : دشت و بيابان.

=المَخْرَقَة-

[خرق و مخرق] : دروغ و نيرنگ، و در زبان متداول بمعناى دو بهمزني مى باشد.

=المَخْرِم-

ج مَخَارِم [خرم] : دهانه راه كوه و يا پيچ سركوه.

=المَخْرُوت-

[خرت] : مفع، كسيكه گوش يا بينى و يا لب او بريده شده باشد.

=المَخْرُوط-

[خرط] : مفع، مرد كم ريش، چهره و صورت دراز، و در علم هندسه بر شكلى كه قاعده آن دايره مانند و ارتفاع آن به يك نقطه مى رسد اطلاق مى شود.

=المَخْرُوطَة-

[خرط] من الآبار: چاه دهانه تنگ.

=المَخْرُوفَة-

[خرف] : «أَرضٌ مَخْرُوفَةٌ» :

زمينى كه باران پائيز بر آن باريده است.

=المَخْزَاة-

[خزي] : آنچه كه باعث ننگ و سرشكستگى باشد.

=المَخْزَم-

ج مَخَازِم [خزم] : راه در كوهستان.

=المَخْزَن-

ج مَخَازِن [خزن] : جاى انباشتن (انبار) ؛ «مَخْزَنُ الْبَضَاعَة» : انبار كالاى تجارى.

=المَخْزُول-

[خزل] : آنكه پشت او شكسته شده باشد،- مِن الأشياء: آنچه كه بريده شده باشد.

=المَخْزُوم-

[خزم] من الشرُك: بند پاره كفش.

=المَخْزُون-

[خزن] : آنچه كه در انبار قرار دهند اعم از كالا يا مواد اوليه.

=المَخْسُوس-

[خسّ] من الأشياء: ناچيز و بىرزش.

=المَخْسُوف-

[خسف] : ناقص، كم. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=المِخَشّ-

[خشّ] : مرد قاطع و بيباك، اسب گستاخ.

=المِخْشَاب-

[خشب] : مرد كوتاه و چهار شانه (خپل و ستبر) .

=المَخْشُوب-

[خشب] : كسيكه در نژاد و نسب خالص نباشد، آنكه آموزش و تربيت خوب و صحيح نداشته باشد، آنكه كار او محكم و استوار نباشد.

=المِخْصال-

[خصل] : داس بزرگ.

=المُخَصَّر-

[خصر] : آنكه كمر باريك است.

=المِخْصَرَة-

ج مَخَاصِر [خصر] : عصاى كوتاه يا چوبدستى كه پادشاه هنگام سخن در دست گيرد، چوب دستى رهبر اركستر موسيقى، چيزى بسان تازيانه.

=المُخَصَّص-

[خصّ] : آماده شده، تعيين شده؛ «المُخَصَّصَات» : اعانه، كمكها، اعتبارات؛ «مُخَصَّصَات المَلِكِ او رئيس الدّولةِ» : حقوق ويژه پادشاه يا رهبر كشور در يكسال.

=المِخْصَف-

ج مَخَاصِف [خصف] : درفش كفاش.

=المَخْصُور-

[خصر] : «رجلٌ مَخْصُورٌ» : آنكه ناراحتى درد كمر داشته باشد.

=المَخْصُوص-

[خصّ] : مفع.

=مَخَضَ-

-مَخْضًا اللَبَن: كره از شير بدست آورد،- الشّي ءَ: چيزى را بسيار جنبانيد،- البِئرَ بِالدّلوِ: با دلو از چاه زياد آب كشيد و آنرا بحركت در آورد،- بالدّلو: دلو را در ميان آب چاه جنبانيد تا پر از آب شود،- الرّأي: مغز فكرى خود را بكار انداخت تا حقيقت بر او روشن شود.

=مَخِضَ-

-مِخَاضًا و مُخَاضًا تِ الحاملُ: زايمان زن نزديك شد.

=مُخِضَ-

تِ الحاملُ: مرادف (مَخِضَتْ) مى باشد.

=مَخَّضَ-

تَمْخِيضًا [مخض] تِ الحاملُ: مرادف (مَخِضَتْ) مى باشد.

=المُخَضَّب-

[خضب] : رنگين شده با خضاب.

=المَخْضَرة-

[خضر] : جاى سبز و خرم.

=المُخَضْرَم-

[خضرم] : آنكه ختنه نشده باشد، آنكه پدرش سفيد پوست و خود سياه پوست باشد، آنكه نسب درستى نداشته باشد، آنكه زمانى از عمر خود را در جاهليت و بقيه را در اسلام گذرانيده باشد؛ «شاعرٌ مُخَضْرَمٌ» شاعرى كه جاهليت و اسلام را درك كرده باشد؛ «ماء مخضرم» :

آبى كه نه شيرين و نه شور باشد.

=المُخَضْرَمَة-

[خضرم] : «ناقةٌ مُخَضْرَمَةٌ» :

ماده شترى كه سر گوش آن بريده باشد.

=المُخْضَل-

[خضل] : مرد خوشگذران.

=المُخْضَل-

[خضل] : مرادف (الْمُخضَل) است.

=المَخْضُوب-

[خضب] : مرادف (المخَضَّب) است.

=المَخْضُود-

[خضد] : ضعيف و ناتوان، كسيكه اندام بدنش درد كند؛ «رَجُلٌ مَخْضُودٌ» مرد رنجور و شكسته بال.

=مَخَطَ-

-مَخْطًا الشي ءَ: آنرا كشيد و دراز كرد،- السّيفَ: شمشير را كشيد،- المُخاطَ:

آب بينى را بيرون ريخت،- الصبيَّ:

آب بينى آن كودك را در آورد،- هُ بيدِهِ:

او را زد،- الرَّجُلُ في الأرضِ: بسرعت راه رفت،- الجَمَلُ به: شتر بسوى او شتاب كرد،- مَخْطًا و مُخُوطًا السَّهْمُ: تير بهدف اصابت كرد.

=مَخَّطَ-

تَمْخِيطًا [مخط] الولدَ: آب بينى آن كودك را خارج و پاك كرد.

=المَخْط-

مص، خاكستر، جامه كوتاه.

=المِخَطّ-

[خطّ] : چوبى كه بافنده با آن بر روى بافته كشد.

=المُخْطِئ-

[خطأ] : اشتباه كننده.

=المَخْطَة-

اسم مره از (مَخَطَ) است، آنچه از آب بينى كه مرد يكباره بيرون اندازد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت