فهرس الكتاب

الصفحة 478 من 1009

=الزَّلَّاقَة-

جائيكه قدم بر روى آن ثابت نماند.

=الزُّلَال-

[زلّ] : آنكه بسيار لغزد؛ «زُلَالُ الْبَيضِ» : سفيدى تخم مرغ؛ «ماءٌ زُلَالٌ» : آب صاف و زلال و گوارا.

=زَلِبَ-

-زَلَبًا بهِ: به او پيوست و از وى جدا نشد.

=الزُّلْبَة-

لُقمه.

=الزُّلَّة-

[زلّ] : كار نيك، تنگى نفس.

=الزَّلَّة-

ج زَلَّات [زلّ] : اسم مره از (زَلَّ) است، گناه، لغزش، اشتباه؛ «زَلَّةٌ اللّسَان» : لغزش زبان، ميهمانى، عروسى، آنچه از سفره ى دوست يا خويشاوند بردارند.

=الزِّلَّة-

سنگريزه ى نرم و صاف.

=زَلَجَ-

-زَلْجًا و زَلِيجًا و زَلَجَانًا: آن مرد با شتاب و سبك راه رفت،-- زَلْجًا الْبَابَ: درب را با چفت بند بست،- زَلَجَانًا فلانًا: بر فلانى پيشى گرفت.

=زَلِجَ-

-زُلُوجًا: مترادف (زَلَقَ) است،- المَاءُ عن الْحَنْجَرةِ: آب از گلو به داخل شكم فرو رفت،- الكَلامُ مِن فيهِ: سخن از زبانش در رفت.

=زَلَّجَ-

تَزْلِيجًا الكلامَ: سخن را ميان مردم پخش كرد،- عَيْشَهُ: با درآمدى كم به زندگى خود ادامه داد.

=الزَّلْج-

«مكانٌ زَلْجٌ» : جاى لغزنده.

=الزُّلُج-

سنگريزه هاى نرم.

=الزَّلَج-

«مكانٌ زَلَجٌ» : جاى لغزنده.

=زَلْحَفَ-

زَلْحَفَةً [زلحف] هُ: او را دور كرد.

=الزِّلْحَفَة-

(ح) : اين واژه تحريف (السُّلَحْفَاة) است بمعناى لاك پشت.

=الزَّلْزَال-

[زلزل] : زمين لرزه، زلزله.

=زَلْزَلَ-

زَلْزَلَةً و زِلْزَالًا و زَلْزَالًا و زُلْزَالًا [زلزل] اللّهُ الأَرضَ: خداوند زمين را لرزانيد،- هُ: او را ترسانيد و بر حذر كرد،- الإبِلَ: شتران را سخت راند.

=الزَّلْزَلَة-

[زلزل] : مص،- ج زَلَازِل: زمين لرزه.

=زَلَطَ-

-زَلْطًا اللقمةَ: لقمه را بلعيد. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=الزَّلْعُوم-

بمعناى (الحُلْقوم) است: گلو. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=زَلَفَ-

-زَلْفًا و زَلَفًا و زَلِيفًا: به پيش آمد و نزديك شد،- الشي ءَ: آن چيز را جلو انداخت.

=زَلَّفَ-

تَزْلِيفًا الشي ءَ: آن چيز را پيش انداخت،- في الكلامِ: سخن را افزون كرد.

=الزَّلْف-

نزديكى، درجه، مقام، منزلت.

=الزُّلَف-

ساعت يا زمان آغاز شب و روز.

=الزَّلَف-

مترادف (الزَّلْف) است.

=الزُّلْفَى-

مترادف (الزَّلْف) است.

=الزُّلْفَة-

ج زُلَف و زُلَفَات و زُلُفَات و زُلْفَات:

مترادف (الزَّلْف) است، پاسى از شب، صفحه.

=الزَّلَفَة-

ج زَلَف: حوض پُر، كاسه، صفحه، زمين سفت و پاكيزه، سنگ نرم، باغ،- (ح) : صدف.

=زَلَقَ-

-زَلْقًا هُ: مترادف (ازَلَّهُ) است بمعناى او را لغزانيد،- رَأْسَهُ: موى سرش را تراشيد،- هُ عن مكانِه: او را از جاى خود دور كرد،-- زَلَقًا تِ القَدَمُ: پاى لغزيد و بر جاى خود ثابت نماند،- بِمَكَانِهِ:

در جائيكه بود خسته شد و از آن كنار رفت.

=زَلِقَ-

-زَلَقًا تِ القَدَمُ: پاى لغزيد و ليز خورد،- بِمَكَانِهِ: در جاى خود خسته شد و از آن كنار رفت.

=زَلَّقَ-

تَزْلِيقًا هُ: او را لغزانيد،- هُ عن مَكَانِه او را از جاى خود دور كرد،- الموضعَ: آن جاى را لغزنده كرد،- بَدَنَهُ: بدن خود را روغن مالى كرد بطوريكه اندام او نرم و ليز شد،- رَأْسَهُ: سرش را تراشيد،- هُ بِبَصَرِهِ:

به او تيز نگريست.

=الزَّلْق-

جاى ليز و لغزنده.

=الزَّلَق-

مترادف (الزَّلْق) است، «ارْضٌ زَلَقٌ» : زمين صاف و نرم كه چيزى روى آن نباشد.

=الزَّلِق-

مترادف (الزَّلْق) است، مرد زود رنج.

=الزَّلَقَة-

سنگ صاف و نرم، آئينه.

=الزَّلل-

[زلّ] : مص، جائيكه لغزنده باشد و در آن ليز خورند. اين واژه كاربرد مذكر و مؤنث دارد، گناه كردن؛ «اسْتَغْفِرُ اللّهَ من زَلَلِي» : از گناهى كه مرتكب شده ام از خداوند طلب آمرزش مى كنم.

=الزَّلَم-

(ن) : گياهى است بى دانه و بى شكوفه. در ريشه هاى آن دانه ايست روغنى كه در زبان متداول به آن (حَبُّ العَزِيز) گويند،- ج ازْلَام: تير بى پر، عرب در زمان جاهلى به (ازْلَام) قسم مى خوردند.

=الزَّلْمَاء-

(ح) : بز كوهى،- (ح) : ماده ى باز.

=الزَّلَمَة-

پاره گوشتى كه از گوش بز بريده و آويخته شود،- عند العَامَّة: و در زبان متداول بمعناى مرد يا مرد پياده مى باشد.

=الزَّلُوج-

شتابنده؛ «سَهْمٌ زَلُوجٌ» : تيرى كه از كمان لغزد؛ «عَقَبَةٌ زَلُوجٌ» : راه يا گردنه ى دراز.

=الزَّلُوف-

«العقبةُ الزَّلُوف» : راه دراز.

=الزَّلُوق-

«ناقةٌ زَلُوقٌ» : ماده شتر تندرو؛ «عَقَبَةٌ زَلُوقٌ» : راه دور.

=الزَّلُول-

[زلّ] : «ماءٌ زَلُولٌ» : آب صاف و زلال.

=الزَّلُّومَة-

«زَلُّومَةُ الإبْريقِ» : لوله ى آفتابه. اين واژه در زبان متداول رايج است و عربي فصيح آن (البُلْبُل) است.

=الزَّلِيج-

«مكانٌ زَلِيجٌ» : مترادف (زَلْجٌ) است.

=الزُّلَّيْق-

هُلوى نرم، گونه اى ماهى است كه اگر گرفته شود از دست ليز مى خورد و مى گريزد.

=الزُّلَّيْقَة-

واحد (الزُّلَّيْق) است.

=زَمَّ-

-زَمًّا [زمّ] هُ: آن چيز را بست،- الخَيّاطُ الثّوبَ: درزى جامه را محكم دوخت اين تعبير در زبان متداول رايج است،- الجِمَال: بينى شتران را به مهار كشيد،- النعْلَ: براى كفش بند ساخت،- القِرْبَة: مشك را پر كرد،- الرَّجُلُ بِرَأْسه: آن مرد سر خود را بلند كرد،- بِأَنْفِهِ: بينى خود را بالا برد و تكبر

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت