جائيكه قدم بر روى آن ثابت نماند.
=الزُّلَال-
[زلّ] : آنكه بسيار لغزد؛ «زُلَالُ الْبَيضِ» : سفيدى تخم مرغ؛ «ماءٌ زُلَالٌ» : آب صاف و زلال و گوارا.
=زَلِبَ-
-زَلَبًا بهِ: به او پيوست و از وى جدا نشد.
=الزُّلْبَة-
لُقمه.
=الزُّلَّة-
[زلّ] : كار نيك، تنگى نفس.
=الزَّلَّة-
ج زَلَّات [زلّ] : اسم مره از (زَلَّ) است، گناه، لغزش، اشتباه؛ «زَلَّةٌ اللّسَان» : لغزش زبان، ميهمانى، عروسى، آنچه از سفره ى دوست يا خويشاوند بردارند.
=الزِّلَّة-
سنگريزه ى نرم و صاف.
=زَلَجَ-
-زَلْجًا و زَلِيجًا و زَلَجَانًا: آن مرد با شتاب و سبك راه رفت،-- زَلْجًا الْبَابَ: درب را با چفت بند بست،- زَلَجَانًا فلانًا: بر فلانى پيشى گرفت.
=زَلِجَ-
-زُلُوجًا: مترادف (زَلَقَ) است،- المَاءُ عن الْحَنْجَرةِ: آب از گلو به داخل شكم فرو رفت،- الكَلامُ مِن فيهِ: سخن از زبانش در رفت.
=زَلَّجَ-
تَزْلِيجًا الكلامَ: سخن را ميان مردم پخش كرد،- عَيْشَهُ: با درآمدى كم به زندگى خود ادامه داد.
=الزَّلْج-
«مكانٌ زَلْجٌ» : جاى لغزنده.
=الزُّلُج-
سنگريزه هاى نرم.
=الزَّلَج-
«مكانٌ زَلَجٌ» : جاى لغزنده.
=زَلْحَفَ-
زَلْحَفَةً [زلحف] هُ: او را دور كرد.
=الزِّلْحَفَة-
(ح) : اين واژه تحريف (السُّلَحْفَاة) است بمعناى لاك پشت.
=الزَّلْزَال-
[زلزل] : زمين لرزه، زلزله.
=زَلْزَلَ-
زَلْزَلَةً و زِلْزَالًا و زَلْزَالًا و زُلْزَالًا [زلزل] اللّهُ الأَرضَ: خداوند زمين را لرزانيد،- هُ: او را ترسانيد و بر حذر كرد،- الإبِلَ: شتران را سخت راند.
=الزَّلْزَلَة-
[زلزل] : مص،- ج زَلَازِل: زمين لرزه.
=زَلَطَ-
-زَلْطًا اللقمةَ: لقمه را بلعيد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الزَّلْعُوم-
بمعناى (الحُلْقوم) است: گلو. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=زَلَفَ-
-زَلْفًا و زَلَفًا و زَلِيفًا: به پيش آمد و نزديك شد،- الشي ءَ: آن چيز را جلو انداخت.
=زَلَّفَ-
تَزْلِيفًا الشي ءَ: آن چيز را پيش انداخت،- في الكلامِ: سخن را افزون كرد.
=الزَّلْف-
نزديكى، درجه، مقام، منزلت.
=الزُّلَف-
ساعت يا زمان آغاز شب و روز.
=الزَّلَف-
مترادف (الزَّلْف) است.
=الزُّلْفَى-
مترادف (الزَّلْف) است.
=الزُّلْفَة-
ج زُلَف و زُلَفَات و زُلُفَات و زُلْفَات:
مترادف (الزَّلْف) است، پاسى از شب، صفحه.
=الزَّلَفَة-
ج زَلَف: حوض پُر، كاسه، صفحه، زمين سفت و پاكيزه، سنگ نرم، باغ،- (ح) : صدف.
=زَلَقَ-
-زَلْقًا هُ: مترادف (ازَلَّهُ) است بمعناى او را لغزانيد،- رَأْسَهُ: موى سرش را تراشيد،- هُ عن مكانِه: او را از جاى خود دور كرد،-- زَلَقًا تِ القَدَمُ: پاى لغزيد و بر جاى خود ثابت نماند،- بِمَكَانِهِ:
در جائيكه بود خسته شد و از آن كنار رفت.
=زَلِقَ-
-زَلَقًا تِ القَدَمُ: پاى لغزيد و ليز خورد،- بِمَكَانِهِ: در جاى خود خسته شد و از آن كنار رفت.
=زَلَّقَ-
تَزْلِيقًا هُ: او را لغزانيد،- هُ عن مَكَانِه او را از جاى خود دور كرد،- الموضعَ: آن جاى را لغزنده كرد،- بَدَنَهُ: بدن خود را روغن مالى كرد بطوريكه اندام او نرم و ليز شد،- رَأْسَهُ: سرش را تراشيد،- هُ بِبَصَرِهِ:
به او تيز نگريست.
=الزَّلْق-
جاى ليز و لغزنده.
=الزَّلَق-
مترادف (الزَّلْق) است، «ارْضٌ زَلَقٌ» : زمين صاف و نرم كه چيزى روى آن نباشد.
=الزَّلِق-
مترادف (الزَّلْق) است، مرد زود رنج.
=الزَّلَقَة-
سنگ صاف و نرم، آئينه.
=الزَّلل-
[زلّ] : مص، جائيكه لغزنده باشد و در آن ليز خورند. اين واژه كاربرد مذكر و مؤنث دارد، گناه كردن؛ «اسْتَغْفِرُ اللّهَ من زَلَلِي» : از گناهى كه مرتكب شده ام از خداوند طلب آمرزش مى كنم.
=الزَّلَم-
(ن) : گياهى است بى دانه و بى شكوفه. در ريشه هاى آن دانه ايست روغنى كه در زبان متداول به آن (حَبُّ العَزِيز) گويند،- ج ازْلَام: تير بى پر، عرب در زمان جاهلى به (ازْلَام) قسم مى خوردند.
=الزَّلْمَاء-
(ح) : بز كوهى،- (ح) : ماده ى باز.
=الزَّلَمَة-
پاره گوشتى كه از گوش بز بريده و آويخته شود،- عند العَامَّة: و در زبان متداول بمعناى مرد يا مرد پياده مى باشد.
=الزَّلُوج-
شتابنده؛ «سَهْمٌ زَلُوجٌ» : تيرى كه از كمان لغزد؛ «عَقَبَةٌ زَلُوجٌ» : راه يا گردنه ى دراز.
=الزَّلُوف-
«العقبةُ الزَّلُوف» : راه دراز.
=الزَّلُوق-
«ناقةٌ زَلُوقٌ» : ماده شتر تندرو؛ «عَقَبَةٌ زَلُوقٌ» : راه دور.
=الزَّلُول-
[زلّ] : «ماءٌ زَلُولٌ» : آب صاف و زلال.
=الزَّلُّومَة-
«زَلُّومَةُ الإبْريقِ» : لوله ى آفتابه. اين واژه در زبان متداول رايج است و عربي فصيح آن (البُلْبُل) است.
=الزَّلِيج-
«مكانٌ زَلِيجٌ» : مترادف (زَلْجٌ) است.
=الزُّلَّيْق-
هُلوى نرم، گونه اى ماهى است كه اگر گرفته شود از دست ليز مى خورد و مى گريزد.
=الزُّلَّيْقَة-
واحد (الزُّلَّيْق) است.
=زَمَّ-
-زَمًّا [زمّ] هُ: آن چيز را بست،- الخَيّاطُ الثّوبَ: درزى جامه را محكم دوخت اين تعبير در زبان متداول رايج است،- الجِمَال: بينى شتران را به مهار كشيد،- النعْلَ: براى كفش بند ساخت،- القِرْبَة: مشك را پر كرد،- الرَّجُلُ بِرَأْسه: آن مرد سر خود را بلند كرد،- بِأَنْفِهِ: بينى خود را بالا برد و تكبر