فهرس الكتاب

الصفحة 870 من 1009

مِقْطَاع»: چاهى كه آب آن زود ته مى كشد.

=المِقَطَّة-

[قطّ] : مرادف (المقَطّ) است.

=المِقْطَر-

ج مَقَاطِر [قطر] : بخوردان.

=المِقطَرَة-

ج مَقَاطِر [قطر] : مرادف (المِقْطر) است.

=المُقْطَع-

[قطع] : غريب و بيكس، از همه جا رانده شده؛ «مُقْطَعُ النَّهر» : جاى تقاطع رودخانه.

=المَقْطَع-

ج مَقَاطِع [قطع] : جاى قطع كردن يا بريدن، حرف با حركت يا دو حرفى كه دوم آن ساكن باشد؛ «مَقْطَعُ الحَقّ» : آنچه كه باطل را بزدايد؛ «مَقْطَعُ الحرفِ» مخرج حرف از حلق و يا زبان و يا دو لب؛ «مقاطِعُ الأنهار» : گذرگاههاى آب رودخانه؛ «مَقَاطِعُ الكلامِ» : جاى وقف كلمات.

=المِقْطَع-

ج مَقَاطِع [قطع] : الگو يا نمونه اى كه از روى آن چرم و مانند آنرا ببرند،- آنچه كه با آن چيزى را ببرند مانند (مِقْطَعُ الورِق) ، «سيفٌ مِقْطَعٌ» : شمشير برّنده.

=المُقَطَّعَات-

[قطع] : جامه هاى كوتاه،- مِنَ الشِّعر: شعرهاى كوتاه و رجز خوانى؛ «مُقَطَّعَاتُ الشّي ءِ» : اجزاء تركيبى هر چيزى.

=المَقْطَعَة-

[قطع] : جاى قطع، علت قطع؛ «الْهَجْرُ مقطعة للودّ» : دورى باعث قطع محبت مى شود.

=المُقَطَّعَة-

[قطع] : جامه هاى كوتاه؛ «الثيابُ المُقَطَّعَة» در زبان متداول بمعناى جامه هاى پاره و شكافته.

=المَقْطَف-

ج مَقَاطِف [قطف] : سبد يا مانند آن كه ميوه چيده شده از درخت را در آن قرار دهند.

=المِقْطَف-

ج مَقَاطِف [قطف] : داس كه با آن ميوه را از درخت قطع كنند، سر خوشه انگور، الك ابريشمى كه با آن آرد را پودر كنند.

=المَقْطَنَة-

[قطن] : كشتزار پنبه.

=المَقْطُور-

[قطر] : مفع، آنچه كه با قطران روغن مالى شده باشد.

=المَقْطُورَة-

[قطر] : مؤنث (الْمقطُور) است؛ «ارضٌ مَقْطُورة» زمينى كه در آن باران آمده است.

=المَقْطُوع-

[قطع] : مفع؛ «المقْطُوع بهِ» : آنكه ميان او و خواسته اش جدائى افكنده باشند.

=المَقْطُوعة-

[قطع] : مؤنث (المقطوع) است؛ «مَقْطُوعَةٌ مُوسِيقِيَّةٌ» يك قطعه آهنگ موسيقى ساخته شده.

=المَقْطُوعِيَّة-

[قطع] : استهلاك، مصرف.

=المَقْع-

مص،- ج أَمْقُع: آب را كدو گنديده.

=المُقْعَد-

[قعد] : آنكه به بيمارى فلج دچار شده باشد.

=المَقْعَد-

ج مَقَاعِد [قعد] : جاى نشستن، صندلى. و در زبان متداول (بمعناى اطاق مهمانخانه است، و نيز بمعناى بالشى است بزرگ كه بر آن مى نشينند.

=المُقْعَدات-

[قعد] (ح) : جوجه هاى مرغ سنگخواره قبل از آنكه جنب و جوش كنند، وزغها.

=المَقْعَدَة-

[قعد] : نشيمنگاه، مقعد، شخص پست.

=المُقَعَّر-

[قعر] : چيز گود، عميق،- من الخُطوط: خط ژرف.

=المُقْفَى-

[قفو] : «رجُلٌ مُقْفَى بهِ» : مرد گرامى و مورد احترام.

=المُقَفَّى-

[قفو] : مفع؛ «الكلام المُقَفَّى» :

گفتار و سخن قافيه دار؛ «رجُلٌ مُقَفَّى بهِ» :

مرد گرامى و مورد احترام.

=المِقْفَار-

[قفر] : «أَرضٌ مِقْفَارٌ» : بيابان خالى و بى آب و گياه.

=المُقَفَّص-

[قفص] : مفع؛ «ثوبٌ مُقَفَّصٌ» :

پارچه خطدار بگونه قفس.

=المُقَفَّع-

مرد سر افكنده؛ «رجُلٌ مُقَفَّعُ اليدينِ» : آنكه دستش از بيمارى يا صدمه بى حس و حركت شده باشد.

=المِقْفَعَة-

چوبى كه با آن بر دست و يا انگشتان زنند.

=مَقَّقَ-

تَمْقِيقًا [مقّ] على عيالِه: بر خانواده و عيال خود در اثر فقر يا بخيلى از نظر نفقه تنگ گرفت،- الطائرُ فرخَهُ: مرغ جوجه خود را با منقار غذا داد.

=المَقَق-

[مقّ] : هر فاصله بين دو چيزى، فاصله زياد ميان دو ضربه.

=المَقَقَة-

[مقّ] : مردم نادان، بزغاله هاى شيرخواره، شراب خوارانى كه مى را اندك اندك نوشند.

=مَقَلَ-

-مَقْلًا في الماءِ: خود را در آب فرو برد،- هُ: آنرا در آب فرو برد، به او نگاه كرد،- المَقْلَةَ: سنگريزه ها را در ظرف انداخت و بر روى آن آب ريخت باندازه اى كه آب روى آنرا پوشانيد.

=المُقْل-

(ن) : درخت مقل، بلسان، ميوه درخت مقل، شيره درختى كه با آن درمان مى كنند.

=المَقْل-

مص، ته چاه، ريگ و خاك، جاى شيرجه زدن در دريا.

=المُقِلّ-

[قلّ] : كم درآمد و بينوا و مستمند.

=المِقْلَى-

[قلو] : مرادف (المِقْلَاء) .

=المِقْلَى-

ج مَقالٍ [قلي] : ماهى تابه.

=المِقْلَاء-

[قلو] : دو چوب كه كودكان با آنها بازى مى كنند.

=المَقْلَاة-

[قلي] : محل ساخت ماهى تابه.

=المِقْلَاة-

ج مَقَالٍ [قلي] : ماهى تابه.

=المِقْلَاد-

ج مَقَالِيد [قلد] : كليد؛ «القى اليه مقاليد الأمورِ» : اختيارات كارها و امور را بوى سپرد.

=المِقْلاع-

ج مَقَالِيع [قلع] : فلاخن، تيركمان.

=المِقْلَاق-

[قلق] : نگران و مضطرب (اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان بكار برده مى شود) .

=المِقْلام-

[قلم] : قيچى، مرادف (المقراض) است.

=المِقْلَب-

[قلب] : آهنى كه زمين را با آن براى كشاورزى زير و رو كنند.

=المُقْلَة-

ج مُقَل: پيه چشم يا سياهى و سفيدى آن، چشم.

=المَقْلَة-

اسم مرّه از (مَقَلَ) است، سنگريزه كه هنگام كمبود آب در مسافرت در ظرف آب اندازند بطوريكه روى آن بايستد و به هر مسافرى سهمى از آب بدهند.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت