مِقْطَاع»: چاهى كه آب آن زود ته مى كشد.
[قطّ] : مرادف (المقَطّ) است.
=المِقْطَر-
ج مَقَاطِر [قطر] : بخوردان.
=المِقطَرَة-
ج مَقَاطِر [قطر] : مرادف (المِقْطر) است.
=المُقْطَع-
[قطع] : غريب و بيكس، از همه جا رانده شده؛ «مُقْطَعُ النَّهر» : جاى تقاطع رودخانه.
=المَقْطَع-
ج مَقَاطِع [قطع] : جاى قطع كردن يا بريدن، حرف با حركت يا دو حرفى كه دوم آن ساكن باشد؛ «مَقْطَعُ الحَقّ» : آنچه كه باطل را بزدايد؛ «مَقْطَعُ الحرفِ» مخرج حرف از حلق و يا زبان و يا دو لب؛ «مقاطِعُ الأنهار» : گذرگاههاى آب رودخانه؛ «مَقَاطِعُ الكلامِ» : جاى وقف كلمات.
=المِقْطَع-
ج مَقَاطِع [قطع] : الگو يا نمونه اى كه از روى آن چرم و مانند آنرا ببرند،- آنچه كه با آن چيزى را ببرند مانند (مِقْطَعُ الورِق) ، «سيفٌ مِقْطَعٌ» : شمشير برّنده.
=المُقَطَّعَات-
[قطع] : جامه هاى كوتاه،- مِنَ الشِّعر: شعرهاى كوتاه و رجز خوانى؛ «مُقَطَّعَاتُ الشّي ءِ» : اجزاء تركيبى هر چيزى.
=المَقْطَعَة-
[قطع] : جاى قطع، علت قطع؛ «الْهَجْرُ مقطعة للودّ» : دورى باعث قطع محبت مى شود.
=المُقَطَّعَة-
[قطع] : جامه هاى كوتاه؛ «الثيابُ المُقَطَّعَة» در زبان متداول بمعناى جامه هاى پاره و شكافته.
=المَقْطَف-
ج مَقَاطِف [قطف] : سبد يا مانند آن كه ميوه چيده شده از درخت را در آن قرار دهند.
=المِقْطَف-
ج مَقَاطِف [قطف] : داس كه با آن ميوه را از درخت قطع كنند، سر خوشه انگور، الك ابريشمى كه با آن آرد را پودر كنند.
=المَقْطَنَة-
[قطن] : كشتزار پنبه.
=المَقْطُور-
[قطر] : مفع، آنچه كه با قطران روغن مالى شده باشد.
=المَقْطُورَة-
[قطر] : مؤنث (الْمقطُور) است؛ «ارضٌ مَقْطُورة» زمينى كه در آن باران آمده است.
=المَقْطُوع-
[قطع] : مفع؛ «المقْطُوع بهِ» : آنكه ميان او و خواسته اش جدائى افكنده باشند.
=المَقْطُوعة-
[قطع] : مؤنث (المقطوع) است؛ «مَقْطُوعَةٌ مُوسِيقِيَّةٌ» يك قطعه آهنگ موسيقى ساخته شده.
=المَقْطُوعِيَّة-
[قطع] : استهلاك، مصرف.
=المَقْع-
مص،- ج أَمْقُع: آب را كدو گنديده.
=المُقْعَد-
[قعد] : آنكه به بيمارى فلج دچار شده باشد.
=المَقْعَد-
ج مَقَاعِد [قعد] : جاى نشستن، صندلى. و در زبان متداول (بمعناى اطاق مهمانخانه است، و نيز بمعناى بالشى است بزرگ كه بر آن مى نشينند.
=المُقْعَدات-
[قعد] (ح) : جوجه هاى مرغ سنگخواره قبل از آنكه جنب و جوش كنند، وزغها.
=المَقْعَدَة-
[قعد] : نشيمنگاه، مقعد، شخص پست.
=المُقَعَّر-
[قعر] : چيز گود، عميق،- من الخُطوط: خط ژرف.
=المُقْفَى-
[قفو] : «رجُلٌ مُقْفَى بهِ» : مرد گرامى و مورد احترام.
=المُقَفَّى-
[قفو] : مفع؛ «الكلام المُقَفَّى» :
گفتار و سخن قافيه دار؛ «رجُلٌ مُقَفَّى بهِ» :
مرد گرامى و مورد احترام.
=المِقْفَار-
[قفر] : «أَرضٌ مِقْفَارٌ» : بيابان خالى و بى آب و گياه.
=المُقَفَّص-
[قفص] : مفع؛ «ثوبٌ مُقَفَّصٌ» :
پارچه خطدار بگونه قفس.
=المُقَفَّع-
مرد سر افكنده؛ «رجُلٌ مُقَفَّعُ اليدينِ» : آنكه دستش از بيمارى يا صدمه بى حس و حركت شده باشد.
=المِقْفَعَة-
چوبى كه با آن بر دست و يا انگشتان زنند.
=مَقَّقَ-
تَمْقِيقًا [مقّ] على عيالِه: بر خانواده و عيال خود در اثر فقر يا بخيلى از نظر نفقه تنگ گرفت،- الطائرُ فرخَهُ: مرغ جوجه خود را با منقار غذا داد.
=المَقَق-
[مقّ] : هر فاصله بين دو چيزى، فاصله زياد ميان دو ضربه.
=المَقَقَة-
[مقّ] : مردم نادان، بزغاله هاى شيرخواره، شراب خوارانى كه مى را اندك اندك نوشند.
=مَقَلَ-
-مَقْلًا في الماءِ: خود را در آب فرو برد،- هُ: آنرا در آب فرو برد، به او نگاه كرد،- المَقْلَةَ: سنگريزه ها را در ظرف انداخت و بر روى آن آب ريخت باندازه اى كه آب روى آنرا پوشانيد.
=المُقْل-
(ن) : درخت مقل، بلسان، ميوه درخت مقل، شيره درختى كه با آن درمان مى كنند.
=المَقْل-
مص، ته چاه، ريگ و خاك، جاى شيرجه زدن در دريا.
=المُقِلّ-
[قلّ] : كم درآمد و بينوا و مستمند.
=المِقْلَى-
[قلو] : مرادف (المِقْلَاء) .
=المِقْلَى-
ج مَقالٍ [قلي] : ماهى تابه.
=المِقْلَاء-
[قلو] : دو چوب كه كودكان با آنها بازى مى كنند.
=المَقْلَاة-
[قلي] : محل ساخت ماهى تابه.
=المِقْلَاة-
ج مَقَالٍ [قلي] : ماهى تابه.
=المِقْلَاد-
ج مَقَالِيد [قلد] : كليد؛ «القى اليه مقاليد الأمورِ» : اختيارات كارها و امور را بوى سپرد.
=المِقْلاع-
ج مَقَالِيع [قلع] : فلاخن، تيركمان.
=المِقْلَاق-
[قلق] : نگران و مضطرب (اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان بكار برده مى شود) .
=المِقْلام-
[قلم] : قيچى، مرادف (المقراض) است.
=المِقْلَب-
[قلب] : آهنى كه زمين را با آن براى كشاورزى زير و رو كنند.
=المُقْلَة-
ج مُقَل: پيه چشم يا سياهى و سفيدى آن، چشم.
=المَقْلَة-
اسم مرّه از (مَقَلَ) است، سنگريزه كه هنگام كمبود آب در مسافرت در ظرف آب اندازند بطوريكه روى آن بايستد و به هر مسافرى سهمى از آب بدهند.