كه مرتكب نشده بود تُهمت زد.
مُجَانَبَةً و جِنَابًا [جنب] هُ: در كنار او راه رفت.
=الجَانِب-
ج جُنَّاب: نافرمان، بيگانه،- ج جَوَانِب: پاره تنِ آدمى، ناحيه و جهت طرف، سوى، اسبى كه ميان دو پاى او فراخ باشد؛ «هُوَ ليِّنُ الجَانبِ» : فلانى آرام و نيك سيرت است؛ «هُوَ رقيقُ الجانِب» : او نازك دل و خوش برخورد است؛ «عزيز الجانِبِ» : او با جذبه و نيرومند است؛ «إلى جانِبِه، بِجانِبِهِ» : نزديك به او؛ «مِنْ جانِبِهِ» : از سوى او؛ «على جانبٍ عظيم من الأَهميَّة» :
پُر اهميت، آنچه كه داراى اهميتى بزرگ است؛ «حَفَضَ لَهُ جانِبَهُ» : از او دلجويى و با او مُلاطفت كرد؛ «أَمِنَ جانِبَهُ» : از او نترسيد و در امان شد؛ «وَضَعَهُ جانبًا» : آن چيز را از خود دور كرد، آن را اهمال كرد.
=الجَانِبَانِ-
دو طرف، مترادف (الطرَفَانِ) است.
=الجَانِح-
ج جَوَانِح: جانب و كنار هر چيزى؛ «جائِحُ البنايَة» : كناره ساختمان.
=الجَانِحَة-
واحد (الجَوَانِح) است.
=الجَانِرِك-
(ن) : درخت گلى است كه ميوه مى دهد. اين واژه تُركى است.
=جَانَسَ-
جِنَاسًا و مُجَانَسَةً [جنس] هُ: همانند و همسانِ او شد.
=جانَفَ-
جِنَافًا و مُجَانَفَةً [جنف] أَهلَهُ: از خانواده خود كناره گيرى كرد، از آنها بعلت خشمى كه داشت جدا شد.
=الجَاني-
ج جُنَاة و أَجْناء و جُنَّاء [جني] :
گُناهكار، جنايتكار.
=الجَانِيَة-
ج جَوَانٍ و جانِيَات: مؤنث (الجاني) است.
=الجَاه-
[جوه] : بزرگى و عزت و شرافت.
=الجَاهَة-
[جوه] : مترادف (الجَاه) است.
=جَاهَدَ-
مُجَاهَدَةً و جِهَادًا [جهد] : در آن كار كوشش كرد؛ «جاهِدوا في اللّهِ حقَّ جهاده» : در راه خدا بكوشيد و جهاد كنيد،- العدوَّ: در دفاع از دين با دشمن جهاد و پيكار كرد.
=الجَاهِد-
فا؛ «جَهْدٌ جاهِدٌ» : كوشش بسيار همچنانكه گفته مى شود؛ «ليلٌ لائِل و شعرٌ شاعِر» : شبى بسيار تاريك و شعرى بسيار خوب، آرزومند و دلباخته.
=جاهَرَ-
مُجَاهَرَةً و جِهَارًا [جهر] بالقراءَة: با صداى بلند قرائت كرد يا آن چيز را خواند،- هُ بالشي ءِ: آن چيز را بر وى آشكار كرد و پنهان ننمود؛ «جاهَرَهُ بالْعَداوَة» : با او دشمنى را آشكار كرد،- القومَ بِالأَمْر: در آن كار بر آن قوم چيره شد.
=الجَاهِز-
آماده، مُهيّا.
=الجَاهِشة-
گروهى از مردم.
=جاهَلَ-
مُجَاهَلَةً [جهل] هُ: با او تجاهُل كرد، به او ناسزا گفت. اين واژه ضد (جَامَلَ) است.
=الجَاهِل-
ج جُهَّل و جُهَّال و جُهَلَاء و جُهْل و جُهُل و جَهَلَة: نادان، بيسواد، احمق.
=الجَاهِليّ-
نسبت به (الجاهليّة) است.
=الجَاهِلِيَّة-
حالت جهل و نادانى، بُت پرستى كه در ميان اعراب قبل از اسلام وجود داشته است.
=جَاوَبَ-
مُجَاوَبَةً [جوب] هُ: پاسخ سؤال او را داد، با او گفتگو و مُحاوره كرد.
=جَاوَدَ-
مُجَاوَدَةً [جود] هُ: در كَرَم و بخشندگى با او مفاخرت كرد.
=جاوَرَ-
مُجَاوَرَةً و جِوَارًا و جُوَارًا [جور] هُ: همسايه او شد، نزديك منزل وى سكونت كرد، به وى مسكن داد،- المَسجِدَ: در مسجد معتكف شد.
=الجَاوَرْس-
(ن) : گياهى است داراى برگهاى پهن و دانه هاى گِرد و سفيد كه در سرزمينهاى گرم كِشت مى شود. بعضى از انواع آن داراى مواد قندى است و گونه اى ديگر در ساختن جاروب بكار مى رود.
=جَاوَزَ-
مُجَاوَزَةً و جِوَازًا [جوز] المكانَ: از آن مكان گذشت؛ «جاوَزَ الثَلَاثِين منَ العُمر» : سِنَّ او از 30 سال گذشت،- الرَّجُلَ: به آن مرد اجازه داد،- عَنِ الذَّنب: از آن گناه چشم پوشيد و درگذشت.
=جاوَلَ-
مُجَاوَلَةً [جول] هُ: او را دور راند.
=جَأَبَ-
-جَأْبًا: كسب مال كرد، گِل سُرخ به او فروخت.
=الجَأْب-
ج جُؤُب: گِل سُرخ كه با آن رنگ كنند، فراخ و ستبر؛ «فلانٌ جأْبُ الصَّبر» :
فلانى پُر تحمل و بسيار شكيبا در كارها است،- (ح) : شير.
=جَأَرَ-
-جَأْرًا و جُؤَارًا الى اللّه: به درگاه خدا با صداى بلند دُعا كرد، به سوى خدا زارى كرد.
=جَأَشَ-
-جَأْشًا قلبُه: دل او از شدت اندوه يا ترس مضطرب شد.
=الجَأْش-
ج جُؤُوش: سينه، قلب؛ «رابطُ الجَأْشِ» : مرد شجاع؛ «ثابِتُ الجَأْش» : مرد شجاع و پُرتوان.
=الجُؤْجُؤ-
ج جَآجِئ [جأجأ] : قسمت جلوى كشتى،- مِنَ الطّائِر: سينه پرنده.
=الجُؤْذُر-
ج جَآذِر [جذر] (ح) : گوساله وحشى.
=جَبَّ-
-جَبًّا [جبّ] هُ: آن چيز را بُريد، قطع كرد، بر او چيره شد،- جَبَابًا النَّحْلَةَ: بر روى درخت نخل خُرما گَرد نرى پاشيد.
=الجُبّ-
ج أَجْبَاب و جِبَاب و جِبَبَة [جبّ] : چاه گود، گودال.
=جَبَا-
-جَبًا و جَبْوًا و جَبْيًا و جَبْوَةً و جَبَاوَةً الخراجَ [جبو] : آن ماليات را جمع كرد،- الماءَ في الحَوض: آن را در حوض ريخت و پُر كرد.
=جَبَى-
-جِبَايَةً [جبي] : مترادف (جَبَا) است.
=الجَبَا-
ج أَجْبَاء [جبو] : حوضى كه در آن آب براى شتران ذخيره كنند.
=جَبَّى-
تَجْبِيَةً [جبو] : به هنگام سجده دستهاى خود را بر روى دو زانو يا بر روى زمين نهاد.
=الجَبَّار-
ج جَبَابِرَة: سلطه گر، متكبِّر، مُتَمَرِّد، طُغيان گر، چيره، از صفات خداوند متعال است،- (فك) : اسم صورت فلكى جوزاء است كه در اينصورت مجاز است؛ «طَلَعَ الجَبَّارُ» : جبار يعنى فلك جوزاء درآمد،