حرف بيست و يكم از حروف مبانى است كه بر آن حرف (لَهَوِي) اطلاق مى شود و در حساب جُمّل عبارت از شماره (100) است.
=قاءَ-
قَيْئًا [قيأ] ما أَكلهُ: آنچه را كه خورده بود از دهان برگردانيد،- تِ الطَّعْنَةُ الدَّمَ: زخم نيزه باعث خونريزى شد.
=القائِئ-
فا.
=القائِت-
[قوت] : غذا،- مِنَ الْعَيْش: غذاى كافى براى زندگى.
=القائِد-
ج قُوَّاد و قُوَّد و قادَة و جج قادَات [قود] :
فا، آنكه فرمانده گروهان يا گُردان لشكر باشد؛ «قائدُ المَوقع» : آنكه فرماندهى سربازان را در يكجا و يا يك شهر عُهده دار باشد، القائد نيز به معناى هر مستطيلى از زمين يا كوه مستطيل است، دماغه كوه.
=القائِدَة-
[قود] : مؤنّث (القائِد) است، تپه گسترده بر روى زمين.
=القائِس-
[قيس] : فا.
=القائِظ-
[قيظ] : آنچه كه بسيار گرم باشد؛ «يَومٌ قائِطٌ» : روزى بسيار گرم، «قَيظٌ قائِظٌ» :
گرماى سخت.
=القائِف-
ج قافَة [قوف] : فا آنكه آثار را پيگيرى كند و آن را بشناسد، نسب شناس كه با نظر تيزبين خود با يك نگاه به اندام نوزاد نسب او را در مى يابد.
=القائِل-
ج قُوَّل و قُيَّل و قالَة و قُؤُول [قول] : فا.
=القائل- ج قَيْل و قُيَّل و قُيَّال [قيل] : آنكه در نيمه روز بخوابد.
=القائِلة-
[قيل] : مص،- مؤنث (القَائِل) است، نيمه روز، خواب در نيمه روز، استراحت و آرامش در نيمه روز.
=القائِم-
ج قُوَّم و قُيَّم و قُوَّام و قُيَّام و قِيَّم و قِيَّام [قوم] : فا،- بِذَاتِه اوْ بِنَفْسِه: خودكفا، آنكه در زندگى به ديگرى نياز نداشته باشد،- بِالْأَعمال: نماينده سياسى هر دولت كه در كشور ديگرى به جاى سفير باشد؛ «قَائِمُ الماءِ» : ساختمان بلندى كه روى آن منبع آب قرار دارد و از آن آب توزيع مى شود؛ «قائِمُ السّيفِ» : دسته شمشير.
=القائِمَة-
ج قائِمَات و قَوَائِم [قوم] : مؤنّث (القَائِم) است، يك برگ از كتاب،- (ت) : ليست يا صورت حساب؛ «قَائِمَةُ الدابَّة» : دست و پاى ستور؛ «قَائِمَةُ الخَوان اوِ السَّرير» : چهار پايه ميز غذا يا تخت خواب؛ «قائِمَةُ السَّيف» : دسته شمشير؛ «العَيْنُ القَائِمَة» : چشمى كه بينائى خود را از دست داده ولى حدقه آن سالم مانده باشد.
=القائِم مَقام-
ج قُوَّام المقَامَات و قائم مَقَامُون [قوم] عند ارباب السياسة: فرماندار شهرستان كه در رتبه و مقام بعد از آستاندار مى باشد.
=القائِمَّقَام-
ج قائِمَّقَامون [قوم] : مُرادف (الْقَائِم مَقَام) است.
=القَائِمَّقَامِيَّة-
اداره فرماندارى كه زير نظر فرماندار است، سمت فرماندار.
[قبو] : مقدار و اندازه؛ «بَيْنَهمَا قَابُ قوسين» : كنايه از نزديكى ميان دو چيز است.
=قابَحَ-
مُقَابَحَةً [قبح] هُ: او را دشنام داد.
=القابِس-
ج أَقْبَاس: فا، جوينده آتش.
=قابَضَ-
مُقَابَضَةً [قبض] هُ: دست خود را در دست او گذاشت و فشار داد.
فا،- مِن الْأَطْعِمَة: غذائى كه زبان را خشك كند،- مِنَ الْأَدوِية: داروئى كه ضد اسهال باشد؛ «قَابِضُ الْأَرْوَاح» :
ملك الموت (عزرائيل) .
=القابِع-
ج قُبَّع: فا آنكه گوشه گيرى كند و در منزل خود پنهان باشد.
=قابَلَ-
مُقَابَلَةً [قبل] هُ: با او روبرو شد،- هُ بالمِثْل: با او مقابله بمثل كرد،- الشّي ءَ بِالشّي ءِ: چيزى را با چيزى ديگر مقايسه و اندازه گيرى كرد تا وجه مشابهت يا اختلاف آنها را بدست آورد.
=القابِل-
ج قَبَلَة: فا آنكه پذيرا باشد،- لكَذا:
آنكه آماده پذيرفتن چيزى باشد، آنكه برايش ممكن باشد كه ... ؛ «قابِلٌ لِلشِّفاء» :
آنكه قابل بهبودى باشد؛ «غيرُ قابلٍ للتَّجديد» :
قابل تجديد نيست، و نيز (القَابِل) بمعناى سال بعد از امسال مى باشد.
=القابِلَة-
ج قَوَابِل و قابِلات: مؤنث (القَابِل) است، شب آينده، ماما و يا قابله.
=القابِليَّة-
آمادگى و استعداد، شايستگى در پذيرفتن كارى،- (طب) : پرخورى و هوس به غذا.
=قاتَ-
-قَوْتًا و قِيَاتَةً [قوت] الرجُلَ: به آن مرد مقررى و معاش داد و او را اندوهگين كرد.
[قوت] (ن) : گياهى است به شكل