فهرس الكتاب

الصفحة 174 من 1009

بيهوده گفت.

=أَهَرَّ-

إهْرَارًا [هرّ] الكلبَ: سگ را راند و دور كرد،- بِالغَنَمِ: گوسفندان را به آب فرا خواند.

=الإهْرَاق-

[هرق] : ريختن؛ «اهراقُ الدّماءِ» :

خون ريختن.

=أَهْرَأَ-

إهْرَاءً [هرأ] الكلامَ و في الكلامِ: سخن بسيار و نادرست گفت،- هُ البَرْدُ: سرما بر او سخت شد به اندازه اى كه نزديك بود ويرا بكشد يا او را كشت،- فلانُ فلانًا:

فلانى فلان را كشت،- اللحمَ: گوشت را خوب پخت.

=أَهْرَبَ-

إهْرَابًا [هرب] الرجُلُ: با ترس و لرز يا بدون ترس كوشيد و فرار كرد، از آن سرزمين دور شد، تمام وقت خود را صرف آن كار كرد،- فلانٌ فلانًا: او را ناگزير به گريختن كرد،- تِ الرّيحُ: باد خاك از زمين پراكند.

=أَهْرَتَ-

إهْرَاتًا [هرت] اللحمَ: گوشت را بسيار و خوب پخت.

=الأَهْرَت-

[هرت] : آنكه دهان فراخ دارد.

=الأَهْرَد-

[هرد] : «رجُلٌ أَهْرَدُ الشدقِ» : مرد فراخ دهان.

=الأَهْرَس-

[هرس] : سخت و سنگين،- (ح) : شير شكار شكن و پرخور.

=أَهْرَعَ-

إهْرَاعًا [هرع] الرجُلُ: آن مرد شتاب كرد،- القَومُ رِمَاحَهُم: آن قوم نيزه هاى خود را راست و استوار كردند.

=أُهْرِعَ-

[هرع] الرجُلُ: آن مرد كم خرد شد، با عجله شتابان شد؛ «اقبل الشَّيْخُ يُهرَعُ» : آن پيرمرد با سرگردانى مى شتابيد، از فرط خشم يا ناتوانى يا ترس يا سرما به لرزه افتاده بود.

=أَهْرَفَ-

اهْرَافًا [هرف] تِ النخلةُ: درخت نخل خرماى خود را زود رسانيد،- الرَّجُلُ:

دارائى و ثروت آن مرد افزون گرديد.

=أَهْرَقَ-

إهْرَاقًا [هرق] الماءَ: آب را ريخت.

=أَهْرَمَ-

إهْرَامًا [هرم] هُ الدهرُ: روزگار او را پير كرد، او را ناتوان كرد.

=اهْرَوْرَقَ-

اهْريرَاقًا [هرق] الدمعُ و المطُر: اشك و باران روان شدند.

=أَهْزَأَ-

إهْزَاءً [هزأ] : به سختى سرما درآمد،- ابِلَهُ: شتران خود را سرما داد و كشت،- تْ بهِ دَابَّتُهُ: ستور او با شتاب وى را برد.

=أَهْزَجَ-

إهْزَاجًا [هزج] الشاعرُ: شاعر در بحر هَزَج شعر گفت همچنانكه گويند «ارْمَلَ وَ ارْجَزَ» : يعنى با رَمَل و رَجَز شعر گفت.

=الأَهْزَع-

[هزع] : آخرين تير كه در تيردان باشد چه خوب يا چه بد.

=أَهْزَقَ-

إهْزَاقًا [هزق] في الضحك: بسيار خنديد.

=أَهْزَلَ-

إهْزَالًا [هزل] فلانًا: فلانى را ناتوان كرد (لغتى است در هَزَلَهُ) ، او را شوخ يافت،- القَومُ: دارائى آن قوم كم شد، مال و دام خود را از تنگى و سختى بستند.

=الأُهْزُوجَةِ-

ج أَهَازِيج [هزج] : آهنگهاى گوناگون مانند ترانه، آواز، سرود.

=أَهْشَلَ-

إِهْشَالًا [هشل] الرجُلُ: ستور يا شتران غصبى را برگردانيد.

=أَهْضَبَ-

إهْضَابًا [هضب] القومُ: آن قوم بر روى تپه ها و زمينهاى بلند و قله هاى كوه درآمدند.

=أَهْضَلَ-

إهْضَالًا [هضل] تِ السماءُ: آسمان باران فرو ريخت،- تِ الدَّلْوُ: دلو بر بدنه ى چاه خورد و آب از آن ريخت.

=الأَهْضَم-

م هَضْمَاء، ج هُضْم [هضم] : آنكه ثنايا (دندانهاى پيشين) وى درشت باشد، آنكه شكم وى لاغر و كمر و پهلوى او نيكو و خوش اندام باشد؛ «اهْضَمُ الكَشْحَينِ» : كمر باريك و فرورفته شكم.

=الأَهْضُوبَة-

ج أَهَاضِيب [هضب] من المطر:

يكبار باران درشت.

=الأَهْفَاء-

[هفو] : مردمان احمق.

=أَهَلَ-

-أَهْلًا و أُهُولًا الرجلُ: آن مرد ازدواج كرد،- امْرَأةً: زنى را به همسرى خود برگزيد.

=أَهِلَ-

-أَهَلًا بهِ: با او همدم شد و انس گرفت.

=أُهِلَ-

المكانُ أو البلدُ: آن مكان با مردم خود آباد شد.

=أَهَّلَ-

تَأْهِيلًا بهِ: به او عبارت «اهْلًا وَ سَهْلًا» : خوش آمديد گفت،- هُ لِلأَمر: او را براى آن كار شايسته گردانيد، وى را شايسته ى آن كار يافت.

=أَهَلَّ-

إهْلَالًا [هلّ] اللّهُ السحابَ: خداوند ابر را به باريدن واداشت،- الهِلَالُ: هلال در آمد و نمايان شد،- الشّهرُ: هلال ماه در آمد و آشكار شد،- القَومُ الْهِلالَ: آن قوم بهنگام ديدن هلال صداى خود را بلند كردند،- الشَّهْرَ: هَلال ماه را ديد،- الرَّجُلُ: آن مرد به هلال نگاه كرد،- الصَّبِيُّ: كودك بلند گريست،- المُلَبِّي: لبيك گو صداى خود را با لَبَّيك بلند كرد،- فلانٌ بِذِكْرِ اللّهِ: با صداى بلند نام خدا را بر زبان جارى كرد؛ «اهَلَّ بِالتَّسْمِيَةِ على الذَّبِيحَةِ» : هنگام ذبح قربانى بِسم اللّه گفت،- السيفُ بِفُلانٍ:

فلانى را با شمشير كُشت،- العَطْشَانُ: تشنه زبان خود را در دهان چرخانيد تا آب دهانش گرد آيد.

=أُهِلَّ-

[هلّ] الهلالُ: هلال نمايان و ديده شد،- الشَّهْرُ: هلال ماه درآمد.

=الأَهْل-

ج أَهْلُون و أَهَالٍ و آهَال و أَهْلَات و أَهَلَات:

فاميل و خويشاوندان؛ «اهْلُ الرَّجُلِ» : همسر مرد؛ «اهلُ البيت» : افراد ساكن در خانه؛ «اهلُ الأَمرِ» : اولياء امر؛ «اهلُ الْخِبْرة» :

كارشناسان، متخصصين، آزمودگان؛ «اهلُ الوِجَاهةِ» : بزرگان و صاحب نظران؛ «اهْلُ الْمَذْهَبِ» : همكيشان؛ «اهْلُ الوبَر» :

چادر نشينان؛ «اهْلُ المَدَر اوِ الحَضَر» :

شهرنشينان؛ «اهْلٌ لِكذا» : شايسته ى آن چيز است.

=أَهْلًا-

و سَهْلًا نصب اين دو تعبير بنا بر مفعوليت است و در خوش آمد گوئى بكار مى رود و تقدير آن چنين است:

«صَادَقْتَ اهْلًا لا غُرَبَاء و وَطِئْتَ سَهْلًا لَا وَعْرًا» و نيز

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت