افتاد،- الحرُّ: گرما روى آورد و رسيد،- الحرُّ عَنَّا: گرما از ما روى برتافت و رفت،- النجمُ: ستاره غروب كرد،- على ضَالَّتِهِ: گمشده ى خود را پيدا كرد،- القومُ اليَّ: آن قوم بر من وارد شدند،- الولدُ من بطن امِّهِ: بچه از شكم مادر بيرون شد،- في الكَلَامِ: در سخن اشتباه كرد،- في يَدِهِ:
پشيمان شد؛ «سَقَطَ مِنْ عيني» : نزد من بى اهميت شد و از چشمم افتاد.
في يدهِ: اشتباه كرد و خطا رفت، پشيمان شد، سرگردان شد.
=السُّقْط-
بچه ناتمام كه از شكم افتاده يا بچه اى كه از شكم مادر مُرده بيرون آيد.
=السَّقْط-
مترادف (السُّقْط) است، شبنم يا برف، پست و فرومايه، «سَقْطُ المتاع» : متاع سقط و خرده كه كم ارزش باشد.
=السِّقْط-
مترادف (السُّقْط) است، بال پرنده، گوشه ى ابر كه فرو افتاده بنظر رسد، گوشه ى خيمه و كنار آن.
=السَّقَط-
ج أَسْقَاط: آنچه كه در آن سود يا خيرى نباشد، كالاى پست و نامرغوب، رسوائى، لغزش در نوشتن و گفتن و حساب كردن.
=السَّقْطَة-
لغزش، زمين خوردن، راندن سخت.
=السَّقَطِيّ-
ج سَقَطِيُّون: خُرده فروش، سقط فروش.
=سَقَفَ-
-سِقِّيفَى: اسْقف شد،- سَقْفًا البيتَ: براى خانه سقف ساخت.
=سَقِفَ-
-سَقَفًا: بلند و خميده شد،- الرّجلُ:
پاى به سمت راست خود كج شد.
=سَقَّفَ-
تَسْقِيفًا هُ عليهم: او را بر آنها اسْقف تعيين كرد،- البَيْتَ: براى خانه سقف ساخت.
=السَّقْف-
ج سُقُوف من البيت: سقف خانه؛ «سَقْفُ الحَلْقِ» : سقف دهان.
=السَّقْفَاء-
مؤنث (الأَسْقَف) است.
=السَّقْلَب-
ج سَقَالِيَة: نژادى از مردم.
=السَّقْلَبِيّ-
واحد (السَّقْلَب) است.
=سَقِمَ-
-سَقْمًا و سُقْمًا و سَقَامًا و سَقَامَةً: بيمار شد يا بيمارى او طول كشيد.
=سَقُمَ-
-سَقْمًا و سُقْمًا و سَقامًا و سَقامَةً: مترادف (سَقِمَ) است.
=سَقَّمَ-
تَسْقِيمًا هُ: او را بيمار كرد.
=السُّقْم-
ج أَسْقَام: بيمارى.
=السَّقَم-
ج أَسْقَام: مترادف (السُّقْم) است.
=السَّقِم-
بيمار يا آنكه بيماريش طول كشد.
=السَّقَنْقُور-
(ح) : سقنقور. اين جانور تيره اى از خزندگان است كه در مناطق گرمسيرى زندگى مى كند و از نظر حجم بزرگتر از سوسمار است و داراى دمي كوتاه است نام ديگر آن (التِّمْسَاحُ البَرّي) است. اين واژه يونانى است.
=السُّقُوط-
افتادن و فرود آمدن.
=السَّقُوط-
مترادف (السَّاقِط) است.
=سُقِيَ-
[سقي] قلبُهُ عداوةً: دِل او از دشمنى سيراب شد،- بَطْنُهُ: در شكم او آب گرد آمد.
=السَّقْي-
ج أَسْقِيَة: آبى كه بر اثر بيمارى در شكم گرد آيد؛ «سَقيًا لِفُلانٍ» : دعاى خوبى است كه درباره ى كسى كنند و معناى آن (سَقَاه اللّهُ سَقْيًا) است كه بمعناى خداوند او را سيراب كند مى باشد.
=السِّقْي-
ج أَسْقِيَة: مترادف (السَّقْي) است، آنچه كه با آن كشت يا زمين را آبيارى كنند، سهميه ى آب؛ «كم سِقْيُ ارْضِكَ» :
سهميه آب زمين تو چقدر است، يك پاره ابر.
=السَّقِيّ-
نخل خرما يا پاپيروس، كِشت كه با آب رودخانه آبيارى شود، ابر پر باران.
=السُّقْيَا-
اسم است از (السَّقي و الاسْتِسْقاء) .
=سُقْيًا-
[سقي] لفلانٍ: دعاى خيرى است در حق كسي و تقدير آن (سَقَاهُ اللّهُ سُقْيًا) است كه بمعناى خداوند او را سيراب كند مى باشد.
=السَّقِيط-
آنچه از برف و مانند آن كه فرو ريزد، گول، نادان، كم عقل.
=السِّقِيطَة-
مؤنث (السَّقِيط) است براى مرد احمق و كم عقل.
=السَّقِيف-
ج سُقُف و سُقْف: مترادف (السَّقْف) است.
=السَّقِيفَة-
ج سَقَائِف: هر لوحه يا سنگ پهنى كه با آن بتوان سقف ساخت، هر ساختمان سقف دارى كه در آن بالكن آشكار و مانند آن سازند، رشته ى باريك و دراز از طلا و يا نقره، دنده ى شتر؛ «هَدَمَ السَّفَرُ سَقَائِفَ البَعِيرِ» : مسافرت دنده هاى شتر را دردمند كرد.
=السَّقِيم-
بيمار؛ «كلامٌ سَقِيمٌ» : سخن نادرست؛ «مَكَانٌ سَقِيم» : جاى ترسناك.
=سَكَّ-
-سَكًّا [سكك] البابَ: درب را بست، درب را با گيره ى آهن بست،- أُذُنَيْهِ: دو گوش او را بريد يا از بيخ بركند،- العُمْلَةَ:
سكه ى نقدينه را ضرب زد،- البِئْرَ: چاه را كند،- النَّعَامُ ما فِى بَطْنِهِ: شتر مرغ آنچه كه در شكم داشت به نرمى بيرون ريخت،- سَكَكًا: داراى گوش كوچك شد.
=السُّكّ-
ج سِكَاك و سُكُوك: راهِ بسته، چاه دهانه تنگ، زره تنگ حلقه.
=السَّكّ-
ج سِكَاك و سُكُوك: مترادف (السُّكّ) است، ميخ.
=السَّكَّاء-
زره تنگ حلقه و ريزباف.
=السُّكَات-
(طب) : بيمارى خاموشى و سكوت كه بيمار نتواند سخن گويد،- مِنَ الحَيَّاتِ: مارى كه تا نگزد آن را احساس نكنند.
=السُّكَاتَة-
من الجواب: پاسخ قاطع و خاموش كننده.
=السَّكَّار-
سازنده و فروشنده ى نوشابه هاى الكلي.
=السَّكَّاف-
سازنده و دوزنده ى كفش و نعلين، كفاش.
=السِّكَافَة-
كفاشى.
=السُّكَاك-
[سكّ] : هواى بالاى زمين، جاي پَر بر روى تير.
=السَّكَّاك-
آنكه سكّه نقدى ضرب زند،