شتاب راه رود.
مص، رياست، شرف و بزرگى، بهترين مال يا بيشترين آن، سلاح، زره.
=الزَّعَانِف-
[زعنف] : بالهاى ماهى، گروهى كه از يك اصل و نژاد نباشند.
=زَعَبَ-
-زَعْبًا الإناءَ: ظرف را پر كرد،- القِرْبَةَ: مشك پر از آب را حمل كرد،- تِ القِرْبَةُ: مشك آب خود را بيرون ريخت،- السيلُ: سيل دامنه ى دره را پر كرد، الوادي: دره پر از آب شد،- الشي ءَ: آن چيز را بريد،- زِعْبًا و زَعْبَةً و زُعْبَةً له مِنَ الْمَالِ: مقدارى مال به او پرداخت،- زَعِيبًا الغرابُ: كلاغ ناليد و بانگ زد.
=زَعْبَرَ-
زَعْبَرَةً عليه: او را فريب داد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=زَعَجَ-
-زَعْجًا هُ: او را نا آرام و از جاى خود بيرون كرد، او را راند،- الرَّجُلُ: آن مرد فرياد زد.
=الزَّعَج-
ناراحتى و نا آرامى و آشفتگى.
=زَعِرَ-
-زَعَرًا شَعْرُهُ أو ريشُهُ: موى يا پر او كم و پراكنده شد و پوست نمايان گرديد،- الرجُلُ: آن مرد كم خير شد.
=الزَّعِر-
مرد كم موى و پراكنده موى؛ «موضِعٌ زَعِرٌ» : جاى كم گياه
الزَّعْراء-
«أَرْضٌ زَعْرَاء» : زمين كم گياه.
=الزُّعْرَان-
نوجوانان.
=الزُّعَرَة-
(ح) : پرنده ايست كه همواره نا آرام و آشفته بنظر ميرسد.
=الزَّعِرَة-
«أرضٌ زَعِرَةٌ» : زمين كم گياه.
=الزُّعْرُور-
(ن) : درخت زالزالك؛ «الزُّعرور الجِرْمَانِيّ او البستانِيّ» (ن) : درختى است از تيره ى ورديها كه در مناطق معتدل و سرد كشت مى شود ميوه ى آن بسان سيب ريز مى باشد، سيب قندك؛ «رَجُلٌ زُعْرُورٌ» : مرد بد اخلاق و كم خير، ج زعارير.
=الزعْرُورَة-
(ن) : واحد (الزُّعْرُور) است.
=زَعْزَعَ-
زَعْزَعَةً [زعزع] هُ: آنرا تكان سختى داد.
=الزَّعْزَعَة-
ج زَعَازع: مص، تكان خوردن سخت.
=زَعْفَرَ-
زَعْفَرَةً [زعفر] هُ: آنرا با زعفران رنگين كرد،- الطّعَامَ: در غذا زعفران ريخت.
=الزَّعْفَرَان-
(ن) : زعفران كه معمولا در بعضى از غذاها يا شيرينى بكار برده مى شود؛ «زَعْفَرَانُ الحَدِيد» : زنگار آهن يا زنگ خوردگى آهن.
=زَعَقَ-
-زَعْقًا: فرياد زد،- بِالدَّابَّة: ستور را با فرياد و بانگ سخت راند،- تِ الرِّيحُ التُّرابَ: باد خاك بر انگيخت،- هُ و بِهِ: او را ترسانيد،- تْهُ العقربُ: عقرب يا كژدم او را گزيد،- القِدْرَ: نمك ديگ را افزون كرد.
=زَعِقَ-
-زَعَقًا: با نشاط شد،- الرَّجُلُ: آن مرد در شب هنگام ترسيد.
=زَعُقَ-
-زَعَاقَةً الماءُ: آب تلخ شد به حدّى كه آشاميدن آن ميسر نگرديد.
=زُعِقَ-
الرجُلُ: آن مرد در شب ترسيد.
=الزَّعِق-
با نشاطي كه همواره نگران بوده و بترسد، آنكه در شب بترسد.
=الزَّعْقَة-
داد و فرياد.
=زَعِلَ-
-زَعَلًا: با نشاط شد،- من المرضِ و غيرِهِ: از بيمارى و مانند آن خسته و سرگردان شد،- مِنْهُ: از او دلتنگ و آزرده شد.
=الزَّعَل-
خستگى و خشم.
=الزَّعِل-
با نشاط، آنكه از فرط گرسنگى بخود پيچد.
=الزَّعْلان-
با نشاط، و در زبان متداول بر دلتنگ و ناراحت اطلاق مى شود.
=زَعَمَ-
-زَعْمًا و زِعْمًا و زُعْمًا و مَزْعَمًا: سخن درست يا بيهوده گفت و اغلب بر دروغ يا بيهوده اطلاق مى شود،- زَعَامَةً على القَومِ:
بر آن قوم فرمانروائى كرد،- زَعْمًا بِالْمَالِ:
ضامن آن مال شد.
=زَعِمَ-
-زَعَمًا فيه: در آن طمع كرد.
=الزَّعْم-
ادّعا؛ «في زَعْمِهِم» : بعقيده ى آنها، به نظر آنها.
=الزَّعِم-
من الشِّواء (ط) : كباب يا بريانى پر چربى كه چربي آن بر روى آتش روان باشد.
=الزَّعَمَات-
اخبار و احاديثى كه مورد اعتماد يا سند معتبر نباشد.
=الزَّعْمَة-
ج زَعَمَات: اخبار و احاديثى كه مورد اعتماد يا سند معتبر نباشد.
=الزُّعْمِيّ-
بسيار دروغگو، راستگو.
=زَعْنَفَ-
زَعْنَفَةً [زعنف] تِ الماشطةُ العروسَ:
مشّاطه يا آرايشگر عروس را آرايش و زيبا كرد.
=الزَّعْنَفَة-
ج زَعَانِف: مرد كوتاه، زن كوتاه، گروهى كه از يك قبيله جدا شوند و به قبيله ى ديگرى بپيوندند، پاره اى از هر چيزى، دو طرف پوست بدن مانند دستها و پاها، پاره اى از پيراهن، مرد پست و فرومايه، بلا و سختى.
=الزَّعْنِفَة-
ج زَعَانِف: مترادف (الزَّعْنَفَة) است.
=الزَّعُوب-
«سيلٌ زَعُوبٌ» : سيل همه جا فراگير كه دره را پر كند.
=الزُّعُوقَة-
اسم است از (الزُّعَاق) .
=الزَّعِيق-
آنكه از چيزى ترسيده باشد يا بترسد.
=الزَّعِيم-
ج زُعَمَاء: رئيس و مهتر،- (ا ع) :
سرتيپ كه معادل (كولونل) است، كفيل و ضامن.
=زَغِبَ-
-زَغَبًا الصبيُّ أو الفرخُ: موى كودك يا پَر جوجه روئيد.
=زَغَّبَ-
تَزْغِيبًا الصبيُّ أو الفرخُ: مترادف (زَغِبَ) است.
=الزَّغَب-
اولين موى كودك يا پَرِ جوجه كه نمايان شود، موى زير پا پرِ كوچك؛ «زَغَبُ البَرَاعِم» (ز) : كركهاى روى جوانه يا غنچه ى گياهان بويژه كركهاى درخت انگور. گفته مى شود كه عرب و هنديان از كركهاى نخل بعضى انواع پارچه مى بافتند.
=الزَّغِب-
«صَبيٌّ أو فرخٌ زَغِبٌ» : كودك يا جوجه اى كه موى يا پر در آورده باشد.