فهرس الكتاب

الصفحة 475 من 1009

شتاب راه رود.

=الزَّعَامَة-

مص، رياست، شرف و بزرگى، بهترين مال يا بيشترين آن، سلاح، زره.

=الزَّعَانِف-

[زعنف] : بالهاى ماهى، گروهى كه از يك اصل و نژاد نباشند.

=زَعَبَ-

-زَعْبًا الإناءَ: ظرف را پر كرد،- القِرْبَةَ: مشك پر از آب را حمل كرد،- تِ القِرْبَةُ: مشك آب خود را بيرون ريخت،- السيلُ: سيل دامنه ى دره را پر كرد، الوادي: دره پر از آب شد،- الشي ءَ: آن چيز را بريد،- زِعْبًا و زَعْبَةً و زُعْبَةً له مِنَ الْمَالِ: مقدارى مال به او پرداخت،- زَعِيبًا الغرابُ: كلاغ ناليد و بانگ زد.

=زَعْبَرَ-

زَعْبَرَةً عليه: او را فريب داد. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=زَعَجَ-

-زَعْجًا هُ: او را نا آرام و از جاى خود بيرون كرد، او را راند،- الرَّجُلُ: آن مرد فرياد زد.

=الزَّعَج-

ناراحتى و نا آرامى و آشفتگى.

=زَعِرَ-

-زَعَرًا شَعْرُهُ أو ريشُهُ: موى يا پر او كم و پراكنده شد و پوست نمايان گرديد،- الرجُلُ: آن مرد كم خير شد.

=الزَّعِر-

مرد كم موى و پراكنده موى؛ «موضِعٌ زَعِرٌ» : جاى كم گياه

الزَّعْراء-

«أَرْضٌ زَعْرَاء» : زمين كم گياه.

=الزُّعْرَان-

نوجوانان.

=الزُّعَرَة-

(ح) : پرنده ايست كه همواره نا آرام و آشفته بنظر ميرسد.

=الزَّعِرَة-

«أرضٌ زَعِرَةٌ» : زمين كم گياه.

=الزُّعْرُور-

(ن) : درخت زالزالك؛ «الزُّعرور الجِرْمَانِيّ او البستانِيّ» (ن) : درختى است از تيره ى ورديها كه در مناطق معتدل و سرد كشت مى شود ميوه ى آن بسان سيب ريز مى باشد، سيب قندك؛ «رَجُلٌ زُعْرُورٌ» : مرد بد اخلاق و كم خير، ج زعارير.

=الزعْرُورَة-

(ن) : واحد (الزُّعْرُور) است.

=زَعْزَعَ-

زَعْزَعَةً [زعزع] هُ: آنرا تكان سختى داد.

=الزَّعْزَعَة-

ج زَعَازع: مص، تكان خوردن سخت.

=زَعْفَرَ-

زَعْفَرَةً [زعفر] هُ: آنرا با زعفران رنگين كرد،- الطّعَامَ: در غذا زعفران ريخت.

=الزَّعْفَرَان-

(ن) : زعفران كه معمولا در بعضى از غذاها يا شيرينى بكار برده مى شود؛ «زَعْفَرَانُ الحَدِيد» : زنگار آهن يا زنگ خوردگى آهن.

=زَعَقَ-

-زَعْقًا: فرياد زد،- بِالدَّابَّة: ستور را با فرياد و بانگ سخت راند،- تِ الرِّيحُ التُّرابَ: باد خاك بر انگيخت،- هُ و بِهِ: او را ترسانيد،- تْهُ العقربُ: عقرب يا كژدم او را گزيد،- القِدْرَ: نمك ديگ را افزون كرد.

=زَعِقَ-

-زَعَقًا: با نشاط شد،- الرَّجُلُ: آن مرد در شب هنگام ترسيد.

=زَعُقَ-

-زَعَاقَةً الماءُ: آب تلخ شد به حدّى كه آشاميدن آن ميسر نگرديد.

=زُعِقَ-

الرجُلُ: آن مرد در شب ترسيد.

=الزَّعِق-

با نشاطي كه همواره نگران بوده و بترسد، آنكه در شب بترسد.

=الزَّعْقَة-

داد و فرياد.

=زَعِلَ-

-زَعَلًا: با نشاط شد،- من المرضِ و غيرِهِ: از بيمارى و مانند آن خسته و سرگردان شد،- مِنْهُ: از او دلتنگ و آزرده شد.

=الزَّعَل-

خستگى و خشم.

=الزَّعِل-

با نشاط، آنكه از فرط گرسنگى بخود پيچد.

=الزَّعْلان-

با نشاط، و در زبان متداول بر دلتنگ و ناراحت اطلاق مى شود.

=زَعَمَ-

-زَعْمًا و زِعْمًا و زُعْمًا و مَزْعَمًا: سخن درست يا بيهوده گفت و اغلب بر دروغ يا بيهوده اطلاق مى شود،- زَعَامَةً على القَومِ:

بر آن قوم فرمانروائى كرد،- زَعْمًا بِالْمَالِ:

ضامن آن مال شد.

=زَعِمَ-

-زَعَمًا فيه: در آن طمع كرد.

=الزَّعْم-

ادّعا؛ «في زَعْمِهِم» : بعقيده ى آنها، به نظر آنها.

=الزَّعِم-

من الشِّواء (ط) : كباب يا بريانى پر چربى كه چربي آن بر روى آتش روان باشد.

=الزَّعَمَات-

اخبار و احاديثى كه مورد اعتماد يا سند معتبر نباشد.

=الزَّعْمَة-

ج زَعَمَات: اخبار و احاديثى كه مورد اعتماد يا سند معتبر نباشد.

=الزُّعْمِيّ-

بسيار دروغگو، راستگو.

=زَعْنَفَ-

زَعْنَفَةً [زعنف] تِ الماشطةُ العروسَ:

مشّاطه يا آرايشگر عروس را آرايش و زيبا كرد.

=الزَّعْنَفَة-

ج زَعَانِف: مرد كوتاه، زن كوتاه، گروهى كه از يك قبيله جدا شوند و به قبيله ى ديگرى بپيوندند، پاره اى از هر چيزى، دو طرف پوست بدن مانند دستها و پاها، پاره اى از پيراهن، مرد پست و فرومايه، بلا و سختى.

=الزَّعْنِفَة-

ج زَعَانِف: مترادف (الزَّعْنَفَة) است.

=الزَّعُوب-

«سيلٌ زَعُوبٌ» : سيل همه جا فراگير كه دره را پر كند.

=الزُّعُوقَة-

اسم است از (الزُّعَاق) .

=الزَّعِيق-

آنكه از چيزى ترسيده باشد يا بترسد.

=الزَّعِيم-

ج زُعَمَاء: رئيس و مهتر،- (ا ع) :

سرتيپ كه معادل (كولونل) است، كفيل و ضامن.

=زَغِبَ-

-زَغَبًا الصبيُّ أو الفرخُ: موى كودك يا پَر جوجه روئيد.

=زَغَّبَ-

تَزْغِيبًا الصبيُّ أو الفرخُ: مترادف (زَغِبَ) است.

=الزَّغَب-

اولين موى كودك يا پَرِ جوجه كه نمايان شود، موى زير پا پرِ كوچك؛ «زَغَبُ البَرَاعِم» (ز) : كركهاى روى جوانه يا غنچه ى گياهان بويژه كركهاى درخت انگور. گفته مى شود كه عرب و هنديان از كركهاى نخل بعضى انواع پارچه مى بافتند.

=الزَّغِب-

«صَبيٌّ أو فرخٌ زَغِبٌ» : كودك يا جوجه اى كه موى يا پر در آورده باشد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت