فهرس الكتاب

الصفحة 12 من 1009

گرفته و ستبر شده باشد.

=أَبْحَر-

إِبْحارًا [بحر] : به دريا سفر كرد،- المَاءُ: آب شور شد،- الرّجلُ المَاءَ: آب را شور يافت،- تِ الأَرْضُ: آب در گوشه و كنار زمين فراوان شد.

=الأَبْخَر-

بد بوى، آنچه كه بوى بد دهد.

=الأَبْخَص-

م بَخْصاء، ج بُخْص: آنكه در بالاى چشمان يا زير چشمانش پيله و باد كرده باشد.

=أَبْخَقَ-

إِبْخاقًا [بخق] عينَه: چشم او را كور كرد، چشم او را بركند.

=الأَبْخَق-

مرد يك چشم، كور.

=أَبْخَلَ-

إِبْخالًا [بخل] هُ: او را بخيل يافت.

=أَبَدَ-

-أُبّودًا الحيوانُ: جانور رميد يا وحشى شد،-- ابُودًا بِالمَكَان: در آن مكان اقامت گزيد،- الشّاعرُ: شاعر شعرى سرود كه معناى آن مفهوم نيست.

=أَبِدَ-

-أَبَدًا: وحشت كرد، رميد.

=أَبَدَّ-

إِبْدادًا [بدّ] الشي ءَ بينهم: از آن چيز به هر يك از آنها سهمى بخشيد.

=أَبَّدَ-

تَأْبِيدًا [أبد] هُ: آن را جاويدان كرد.

=الأَبَد-

ج آباد و أُبُود: دهر، زمان، گردون، روزگار، ازلي، دائم؛ «ابَدَ الأَبِدِين و الآبِدِين» ؛ «ابَدَ الأَبَد» : «ابَد الآباد» ؛ «ابَدَ الدّهر» ؛ «الى الأبد» : روزگار بى پايان، هميشه؛ «ابَدًا» :

ظرف زمان براى تأكيد منفى است بمعناى قطعا و مطلقا؛ «لَا افْعَلُهُ ابَدًا» : هرگز مطلقا اين كار را نخواهم كرد، و گاهى براى تأكيد مثبت بمعناى هميشه مىيد مانند «أَفْعَلُه ابدًا» : همواره اين كار را خواهم كرد.

=الأَبَدّ-

م بَدَّاء: آنكه دستها يا رانهايش از هم دور باشند، مرد بزرگ اندام كه اعضاى بدنش از هم دور باشند.

=أَبْدَى-

إِبْداءً [بدو] الأَمْرَ: امر را آشكار كرد، بيان كرد،- رَأيًا في كذا: رأي خود را درباره چيزى بيان كرد،- في كلَامِه: در سخن خود گستاخى كرد؛ «ابْدَيْتَ في مَنْطِقِك» : در سخن خود دليرى و گستاخى نمودى.

=أَبْدَأَ-

إِبْداءً [بدأ] اللّهُ الخَلْقَ: خداوند مردم را آفريد و از عدم بوجود آورد،- الرَّجُلُ: آن مرد چيز نوينى آورد، بدعت گذارد؛ «فلان ما يُبْدِئ و ما يُعيد» : فلانى هيچ سخنى نمى گويد.

=أَبْدَرَ-

إِبْدارًا [بدر] : ماه بر او طلوع كرد، در شب مهتابى سفر كرد.

=أَبْدَعَ-

إِبْداعًا [بدع] : در كار خود مهارت بخرج داد، كار خود را درست انجام داد،- الرَّجُلُ: آن مرد بدعت آورد،- الشّي ءَ: آن چيز را ساخت و بوجود آورد.

=أَبْدَلَ-

إِبْدالًا [بدل] الشي ءَ منه: عوض آن چيز را گرفت.

=الأَبَدِيّ-

بى پايان، بىنتها.

=الأَبَدِيَّة-

جاويدان، آخرت.

=أَبْذَى-

إِبْذاءَ [بذو] عليه: به او ناسزا گفت.

=أَبْذَأَ-

إِبْذاءَ [بذأ] : دشنام و ناسزا گفت و نكوهيد.

=أَبَرَ-

-أَبْرًا و إِبارًا [أبر] هُ: به او آمپول تزريق كرد، از او سخن چينى كرد، او را نابود كرد،- تِ العقربُ فلانًا: عقرب فلانى را نيش زد،- الزّرعَ (ز) : درخت را پيوند يا گرد نرى زد.

=أَبَرَّ-

إِبْرارًا [برّ] : در زمين به سير و سياحت پرداخت،- اليَمينَ: به راستى سوگند ياد كرد،- اللّهُ حِجَّتَهُ: خداوند حج او را پذيرفت و قبول كرد،- عليه: بر او چيره و پيروز شد.

=الأَبَرّ-

اسم تفضيل است.

=الإبْراز-

اظهار، بيان، آشكار كردن.

=أَبْرَأَ-

إِبْراءً [برأ] المريضَ: بيمار را شفا بخشيد،- هُ من الديْن: او را از بدهى كه داشت مبرى كرد؛ «ابْرَأ ذِمَّتهُ» : بدهى او را واريز كرد.

=الإبْرة-

ج إِبَر و إِبَار و إِبَرَات: سوزن خياطى كه با آن دوخت و دوز كنند و بگونه بزرگ آن (المِسَلّة) گويند؛ «شُغْلُ الإبرة» : كار سوزني، نيش عقرب و يا زنبور كه به آن (الحُمَة) گويند؛ «ابْرَة مَغْنَطِيسِيّة» (ف) : عقربه تعيين جهت در شمال؛ «ابرة المِحْقَن» (طب) : امپول تزريق دارو كه بر آن نيز (حُقنة بِإبْرَة) اطلاق مى شود.

=أَبْرَجَ-

إِبْراجًا [برج] : برجى بنا نهاد.

=أَبْرَحَ-

إِبْراحًا [برح] هُ: آن چيز را از جايش بر كند و بيرون انداخت.

=أَبْرَدَ-

إِبْرادًا [برد] اليهِ البريدَ: پيك براى او فرستاد،- هُ المرضُ: بيمارى او را ناتوان كرد.

=أَبْرَزَ-

إِبْرازًا [برز] هُ: آن را آشكار كرد، آن را نشان داد،- الكتاب: كتاب را منتشر ساخت،- الرّجُلُ: آن مرد آماده سفر شد.

=ابْرَشَّ-

ابْرِشَاشًا [برش] : بر روى پوست بدنش نقطه هاى سفيد و سياه پديد آمد.

=الأَبْرَش-

م بَرْشَاء، ج بُرْش: آنكه بر روى پوست بدنش نقطه هاى سفيد يا مخالف رنگ پوست پديد آيد؛ «مَكانٌ أَبْرَش» :

جائيكه گياهان بسيار و رنگارنگ باشد.

=الأَبْرَشِيَّة-

جائيكه زير نظر اسْقف كليسا باشد و آنرا (الأُسْقُفِيّة) نيز نامند. اين كلمه يونانى است.

=الأَبْرَص-

م بَرْصَاء، ج بُرْص: آنكه به بيمارى پيسى دچار باشد.

=أَبْرَقَ-

إِبْراقًا [برق] : تهديد كرد، تلگراف فرستاد، برق او را گرفت،- تِ السّماءُ:

آسمان برق زد،- بسَيْفهِ: به شمشير خود اشاره كرد،- عن وجهِهِ: چهره ى خود را آشكار ساخت،- تِ الْمَرأَةُ: آن زن خود را آراست.

=الأَبْرَق-

ج أَبارِق: زمين سخت و ناهموار و آميخته به سنگ و شن و گل.

=أَبْرَكَ-

إِبْراكًا [برك] هُ: مرادف (انَاخَهُ) است به معناى او را جاى داد.

=أَبْرَمَ-

إِبْرامًا [برم] : آنرا بست، آنرا محكم كرد،- هُ: او را خسته و دلتنگ و بيتاب كرد،- عليه في الجِدَال: با دليل و برهان در اختلافى كه داشت كوشش نمود كه او را قانع و منصرف كند.

=الإبْرِيج-

شيرزنه كه با آن از شير كره بدست آورند.

=الإبْرِيز-

طلاى ناب. اين كلمه يونانى

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت