[جرف] : تهيدستى كه روزگار دارائى او را از دستش گرفته است.
=المِجْرَفَة-
[جرف] : بيل، مرادف (المِجْرَف) است.
=المُجْرِم-
[جرم] : گناهكار، بزهكار، كسى كه مرتكب جرمى باشد؛ «المُجْرِمُ العائِد» :
بزهكارى كه مجددًا مرتكب جرم اوليه كه بدان محكوم شده است باشد.
=المُجَرَّمَة-
[جرم] : «سنةٌ مُجَرَّمَة» : يكسال كامل و تمام.
=المَجْروح-
ج مَجَاريح [جرح] : زخمى.
=المَجْرُود-
[جرد] : باركش آهنى كه بر روى آن زباله جمع مى كنند، دستگاه آهنى كه با آن آتش حمل مى كنند؛ «فلانٌ مجرودٌ على السّفر» : فلانى بسفر باز مى گردد.
=المَجْرُور-
[جرّ] . مفع، هر اسمى كه قبل از آن حرف جر آمده باشد،- ج مَجَارير:؟؟؟ گو، مجراى فاضل آب.
=المَجْرُوش-
[جرش] : چيز نيم كوبيده، بلغور.
=المَجْرُوم-
[جرم] : اسم مفعول است؛ «اللَّحْم المَجْروم» : يك قطعه گوشت، و در زبان متداول بمعناى لاغر است.
=المُجْرِي-
[جرو] : سگ توله.
=المُجِريَة-
[جرو] : سگ به همراه توله هايش.
=المِجَزّ-
[جزّ] : ابزار قطع و بريدن.
=المِجْزَاع-
ج مَجَازِيع [جزع] : كسيكه بسيار زارى كند.
=المُجْزَأ-
[جزأ] : مرادف (الْمَجْزَأ) است.
=المَجْزَأ-
[جزأ] : بى نيازى از چيزى.
=المُجْزِئ-
[جزأ] من الطعام: غذاى كافى و سير كننده.
=المُجْزَأَة-
[جزأ] : مرادف (الْمَجْزَأ) است.
=المَجْزَأة-
[جزأ] : مرادف (الْمَجْزَأ) است.
=المَجْزِر-
ج مَجَازِر [جزر] : كشتارگاه (سلاخ خانه) .
=المَجْزَرَة-
[جزر] : جنگ و ستيز و كشتار.
=المُجَزَّع-
[جزع] : بشكل سنگ مرمر، آنچه كه در آن سياهى و سفيدى باشد،- مِنَ الأَحْواض: حوضى كه در آن آب كمى مانده باشد،- مِن الرّطب: خرمائي كه نيم آن رسيده باشد.
=المِجْزَفَة-
ج مَجَازِف [جزف] : تور ماهيگيرى.
=مَجَّسَ-
تَمْجِيسًا [مجس] هُ: او را زردشتى كرد.
=المَجَسّ-
[جسّ] : موضع لمس كردن؛ «خَشِنُ الْمَجَسّ» زِبر، سينه، موضعيكه پزشك نبض بيمار را با انگشتان خود بررسى مى كند.
=المِجَسّ-
- [جسّ] (طب) : در پزشكى بمعناى ابزارى است كه با آن گودى زخم را مى سنجند.
=المَجَسَّة-
-ج مَجَاسّ [جسّ] : مرادف (المَجَسّ) است، جائيكه پزشك با انگشتان خود نبض را بررسى مى كند؛ «مَجَسَّتُهُ حارَّةٌ» : نبض او داغ است.
=المِجَسَّة-
ج مَجَاسّ و مِجَسَّات [جسّ] :
دستگاه كنترل نبض.
=المِجْسَد-
[جسد] : زير پوش، عرقگير.
=المُجَسَّم-
[جسم] : آنچه كه داراى طول و عرض و عمق باشد، عدد حاصل از ضرب طول در عرض و عمق (ارتفاع) ؛ «الفِلْم المُجَسَّم» : فيلمى كه در آن دو چهره بيك شكل مجسم ظاهر شود.
=المُجَسَّمَة-
[جسم] : مؤنث (المُجَسَّم) است؛ «الخريطةُ المُجَسَّمَة» : نقشه برجسته جغرافيائى.
=المِجَشّ-
[جشّ] : آسياب براى كوبيدن پوست گندم.
=المِجَشَّة-
[جشّ] : مرادف (المِجَشّ) است.
=المَجْشُوش-
[جشّ] : كوبيده گندم كه نرم نباشد.
=المُجَعَّد-
[جعد] : چين دار و پيچيده.
=المِجْفَال-
[جفل] : «رِيحٌ مِجْفالٌ» : باد تند كه ابرها را ببرد.
=المِجْفَالَة-
[جفل] : «رِيحٌ مِجْفالة» : مرادف (المِجْفَال) است.
=المُجَفَّف-
[جفّ] : خشك شده، چيزى كه آب آن گرفته شده باشد.
=المُجَفَّفات-
[جفّ] : خشكبار و سبزى خشك.
=المَجْفِل-
[جفل] : «ريحٌ مَجْفِلٌ» : مرادف (المِجْفَال) است.
=مَجَلَ-
-مَجْلًا و مُجُولًا تْ يَدُهُ: در اثر كار دست او پينه بست و تاول زد و در آن آبله پديد آمد.
=مَجِلَ-
-مَجَلًا تْ يَدُهُ: مرادف (مَجَلَ) است.
=المَجْل-
مص، بمعناى آبي است كه ميان پوست و گوشت در اثر كثرت كار پديد آيد.
=المَجْلَى-
ج مَجَالٍ [جلو] : پيشانى، دستگاه سفيد گرى ظرفهاى مسي و مانند آن.
=المِجْلَاد-
ج مَجَالِيد [جلد] : تازيانه و شلاق.
=المَجْلَبة-
[جلب] : آنچه كه موجب آوردن چيزى شود، وسيله جلب و حاضر كردن چيزى.
=المَجْلَة-
ج مِجَال و مَجْل [مجل] : تاول كه در اثر كار سخت يا آتش پديد مىيد.
=المَجَلَّة-
[جلّ] : مجلّه، دفترچه، كتابچه؛ «الْمَجَلَّة الأُسْبوعيَّة» : مجله هفتگى؛ «الْمَجَلَّة الشهريَّة» : مجله ماهانه، ماهنامه؛ «مَجَلَّةُ الأَحكام» : كتاب قانون، مجموعه قوانين.
=المُجَلْجِل-
[جلجل] : آقاى نيرومند، كسيكه داراى صداى بلند است، ابرى كه بهمراه باران رعد دارد.
=المَجْلَخ-
[جلخ] : دستگاه چاقوتيزكنى.
=المُجَلَّخ-
[جلخ] : چاقوتيزكن.
=المِجْلَد-
-ج مَجَالِد [جلد] : تازيانه، قطعه پوستى كه زن داغديده بر صورت خود مى زده است.
=المُجَلَّد-
[جلد] : يك جزو از كتابى كه داراى جزوه هاست، نوشته كتاب، كتاب جلد شده؛ ج مُجَلَّدات؛ «عَظْمٌ مُجَلّد» استخوانى كه فقط پوستى بر روى آن مانده باشد؛ «فَرَسٌ مُجَلَّدٌ» : اسبى كه از شلاق