فهرس الكتاب

الصفحة 803 من 1009

=المُجَرَّف-

[جرف] : تهيدستى كه روزگار دارائى او را از دستش گرفته است.

=المِجْرَفَة-

[جرف] : بيل، مرادف (المِجْرَف) است.

=المُجْرِم-

[جرم] : گناهكار، بزهكار، كسى كه مرتكب جرمى باشد؛ «المُجْرِمُ العائِد» :

بزهكارى كه مجددًا مرتكب جرم اوليه كه بدان محكوم شده است باشد.

=المُجَرَّمَة-

[جرم] : «سنةٌ مُجَرَّمَة» : يكسال كامل و تمام.

=المَجْروح-

ج مَجَاريح [جرح] : زخمى.

=المَجْرُود-

[جرد] : باركش آهنى كه بر روى آن زباله جمع مى كنند، دستگاه آهنى كه با آن آتش حمل مى كنند؛ «فلانٌ مجرودٌ على السّفر» : فلانى بسفر باز مى گردد.

=المَجْرُور-

[جرّ] . مفع، هر اسمى كه قبل از آن حرف جر آمده باشد،- ج مَجَارير:؟؟؟ گو، مجراى فاضل آب.

=المَجْرُوش-

[جرش] : چيز نيم كوبيده، بلغور.

=المَجْرُوم-

[جرم] : اسم مفعول است؛ «اللَّحْم المَجْروم» : يك قطعه گوشت، و در زبان متداول بمعناى لاغر است.

=المُجْرِي-

[جرو] : سگ توله.

=المُجِريَة-

[جرو] : سگ به همراه توله هايش.

=المِجَزّ-

[جزّ] : ابزار قطع و بريدن.

=المِجْزَاع-

ج مَجَازِيع [جزع] : كسيكه بسيار زارى كند.

=المُجْزَأ-

[جزأ] : مرادف (الْمَجْزَأ) است.

=المَجْزَأ-

[جزأ] : بى نيازى از چيزى.

=المُجْزِئ-

[جزأ] من الطعام: غذاى كافى و سير كننده.

=المُجْزَأَة-

[جزأ] : مرادف (الْمَجْزَأ) است.

=المَجْزَأة-

[جزأ] : مرادف (الْمَجْزَأ) است.

=المَجْزِر-

ج مَجَازِر [جزر] : كشتارگاه (سلاخ خانه) .

=المَجْزَرَة-

[جزر] : جنگ و ستيز و كشتار.

=المُجَزَّع-

[جزع] : بشكل سنگ مرمر، آنچه كه در آن سياهى و سفيدى باشد،- مِنَ الأَحْواض: حوضى كه در آن آب كمى مانده باشد،- مِن الرّطب: خرمائي كه نيم آن رسيده باشد.

=المِجْزَفَة-

ج مَجَازِف [جزف] : تور ماهيگيرى.

=مَجَّسَ-

تَمْجِيسًا [مجس] هُ: او را زردشتى كرد.

=المَجَسّ-

[جسّ] : موضع لمس كردن؛ «خَشِنُ الْمَجَسّ» زِبر، سينه، موضعيكه پزشك نبض بيمار را با انگشتان خود بررسى مى كند.

=المِجَسّ-

- [جسّ] (طب) : در پزشكى بمعناى ابزارى است كه با آن گودى زخم را مى سنجند.

=المَجَسَّة-

-ج مَجَاسّ [جسّ] : مرادف (المَجَسّ) است، جائيكه پزشك با انگشتان خود نبض را بررسى مى كند؛ «مَجَسَّتُهُ حارَّةٌ» : نبض او داغ است.

=المِجَسَّة-

ج مَجَاسّ و مِجَسَّات [جسّ] :

دستگاه كنترل نبض.

=المِجْسَد-

[جسد] : زير پوش، عرقگير.

=المُجَسَّم-

[جسم] : آنچه كه داراى طول و عرض و عمق باشد، عدد حاصل از ضرب طول در عرض و عمق (ارتفاع) ؛ «الفِلْم المُجَسَّم» : فيلمى كه در آن دو چهره بيك شكل مجسم ظاهر شود.

=المُجَسَّمَة-

[جسم] : مؤنث (المُجَسَّم) است؛ «الخريطةُ المُجَسَّمَة» : نقشه برجسته جغرافيائى.

=المِجَشّ-

[جشّ] : آسياب براى كوبيدن پوست گندم.

=المِجَشَّة-

[جشّ] : مرادف (المِجَشّ) است.

=المَجْشُوش-

[جشّ] : كوبيده گندم كه نرم نباشد.

=المُجَعَّد-

[جعد] : چين دار و پيچيده.

=المِجْفَال-

[جفل] : «رِيحٌ مِجْفالٌ» : باد تند كه ابرها را ببرد.

=المِجْفَالَة-

[جفل] : «رِيحٌ مِجْفالة» : مرادف (المِجْفَال) است.

=المُجَفَّف-

[جفّ] : خشك شده، چيزى كه آب آن گرفته شده باشد.

=المُجَفَّفات-

[جفّ] : خشكبار و سبزى خشك.

=المَجْفِل-

[جفل] : «ريحٌ مَجْفِلٌ» : مرادف (المِجْفَال) است.

=مَجَلَ-

-مَجْلًا و مُجُولًا تْ يَدُهُ: در اثر كار دست او پينه بست و تاول زد و در آن آبله پديد آمد.

=مَجِلَ-

-مَجَلًا تْ يَدُهُ: مرادف (مَجَلَ) است.

=المَجْل-

مص، بمعناى آبي است كه ميان پوست و گوشت در اثر كثرت كار پديد آيد.

=المَجْلَى-

ج مَجَالٍ [جلو] : پيشانى، دستگاه سفيد گرى ظرفهاى مسي و مانند آن.

=المِجْلَاد-

ج مَجَالِيد [جلد] : تازيانه و شلاق.

=المَجْلَبة-

[جلب] : آنچه كه موجب آوردن چيزى شود، وسيله جلب و حاضر كردن چيزى.

=المَجْلَة-

ج مِجَال و مَجْل [مجل] : تاول كه در اثر كار سخت يا آتش پديد مىيد.

=المَجَلَّة-

[جلّ] : مجلّه، دفترچه، كتابچه؛ «الْمَجَلَّة الأُسْبوعيَّة» : مجله هفتگى؛ «الْمَجَلَّة الشهريَّة» : مجله ماهانه، ماهنامه؛ «مَجَلَّةُ الأَحكام» : كتاب قانون، مجموعه قوانين.

=المُجَلْجِل-

[جلجل] : آقاى نيرومند، كسيكه داراى صداى بلند است، ابرى كه بهمراه باران رعد دارد.

=المَجْلَخ-

[جلخ] : دستگاه چاقوتيزكنى.

=المُجَلَّخ-

[جلخ] : چاقوتيزكن.

=المِجْلَد-

-ج مَجَالِد [جلد] : تازيانه، قطعه پوستى كه زن داغديده بر صورت خود مى زده است.

=المُجَلَّد-

[جلد] : يك جزو از كتابى كه داراى جزوه هاست، نوشته كتاب، كتاب جلد شده؛ ج مُجَلَّدات؛ «عَظْمٌ مُجَلّد» استخوانى كه فقط پوستى بر روى آن مانده باشد؛ «فَرَسٌ مُجَلَّدٌ» : اسبى كه از شلاق

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت