حَذْلَقَةً [حذلق] : از خود مهارت نشان داد يا ادعاى مهارت كرد.
=الحِذْلِق-
[حذلق] من الرجال: مرد پُر گوى كه بسيار سخن گويد و ادعاى چيزى كند كه ندارد.
=الحَذْو-
[حذو] : مترادف (الإزَاء) است به معناى روبه روى.
=الحُذْوة-
[حذو] : مترادف (الإزَاء) است به معناى رو به روى.
=الحِذْوَة-
[حذو] : مترادف (الإزاء) است به معناى رو به روى.
=حَرَّ-
-حَرَارًا و حُرِّيَّةً [حرّ] : نيكو نَسَبْ و شريف شد،- حَرَارًا العبدُ: آن بنده آزاد شد،- حَرَّةً: تشنه شد،- حَرًّا الأرْضَ: زمين را صاف و همواره كرد،- حَرًّا و حَرَّةً و حُرُورًا و حَرَارَةً: گرم شد اين واژه ضد (بَرَدَ) است،- الماءَ: آب را گرم كرد.
=الحُرّ-
ج أَحْرَار و حِرَار [حرّ] : مرد آزاد. اين واژه ضد (العَبْد) و (الأَسير) است، مرد بخشنده،- مِنْ كُلِّ شي ءٍ: بهترين و برگزيده ترين هر چيزى؛ «فَرَسٌ حُرّ» : اسب خوب و نيكو؛ «طين حُرّ» : گِل خالص كه در آن ريگ نباشد؛ «حُرُّ الوَجه» : رُخساره و چهره كه آشكار باشد.
=الحُرّ-
[حرّ] (ح) : باز، شاهين،- (ح) :
جوجه كبوتر،- عِنْدَ العامَّة: و در زبان متداول بر حرارت باطِنِ معده ى كودكان اطلاق ميشود؛ «ساقُ حُرٍّ (ح) » : قُمرى؛ «عَينُ حُرٍّ» (ح) : مُرغ شكارى كه از شاهين و عقاب كوچكتر است؛ «حُرُّ الدارِ» : ميانِ خانه.
=الحَرّ-
ج حُرُور و أَحَارِر على غير القياس: گرما.
اين واژه ضد (البَرْد) است.
=الحَرَى-
[حري] لا يُثنَّى و لا يجمع: شايسته و نيكو و مناسب؛ «إِنَّهُ لَحَرىً بكذا و أن يفعلَ كَذَا» :
او شايسته ى آن كار است.
=الحَرَّى-
ج حِرَار [حرّ] : مؤنث (الحَرَّان) است؛ «زَفْرةً حَرَّى» : تشنگى سخت؛ «دُموعٌ حَرَّى» : اشكهاى گرم و بسيار.
=الحَرَائِر-
[حرّ] : پارچه هاى ابريشمى.
=الحَرَّاب-
آنكه اسلحه سرد در دست داشته باشد، سازنده ى حَربه يا دشنه.
=الحِرَاثَة-
شخم زدن، حرفه ى شخم زن.
=الحَرَاج-
حراج؛ «سوقُ الحَرَاجِ» : بازار حرّاجها و دلّالان.
=الحَرَاجَة-
«حَرَاجَةُ المَوْقِف» : اهميت موضوع يا موقف.
=الحَرَارة-
[حرّ] : حرارت اين واژه ضد (البرودَة) است.
=الحَرَارِيَّة-
[حرّ] : «الوَحْدَة الحَرَارِيَّة» (ف) :
اين اصطلاح در علم فيزيك به معناى مقياس بالا رفتن حرارت اجسام يا انبساط يا گداختگى يا تجزيه ى آنها مى باشد.
=الحَرَاسَة-
اسم است از (حَرَسَ الشي ءَ) به معناى آن چيز را حفظ كرد.
=الحَرَّاش-
من الحيَّات: گونه اى مار سياه.
=الحَرَافَة-
طعم غذاى داغ است كه زبان را ميسوزاند.
=الحُرَاق-
اسب بسيار دونده، آب بسيار شور، آنچه كه باعث فساد چيزى شود؛ «حُرَاقِ إِصْبعِه» : نام غذائى است كه در زبان متداول رايج است.
=الحِرَاق-
اسب بسيار دونده، آنچه كه باعث فساد هر چيزى شود.
=الحُرَّاق-
آب بسيار شور،- عِند العامَّة:
پارچه اى كه ميسوزانند و آن را خاموش مى كنند و آماده براى بازى نگاه مى دارند.
=الحَرَّاقة-
ج حَرَّاقَات: كشتى اژدر افكن،- عند العامّة: و در زبان متداول بر آنچه كه بدن را پاك كند اطلاق ميشود.
=الحَرَاك-
حركت.
=الحَرَام-
حرام. اين واژه ضد (الحَلَال) است؛ «حَرَامُ اللّه لا أَفْعَلُ هذا» : اين كار را هرگز نخواهم كرد همچنان كه گويند (يمينُ اللّه لا افعلُ) به معناى قَسَم به خدا آن كار را نخواهم كرد ميباشد؛ «رَجُلٌ حَرَامٌ و قومٌ حَرامٌ» : اين واژه را با يك لفظ بكار مى برند زيرا در اصل مصدر است؛ «حَرَامٌ عَلَيك» : بر تو حرام است و جايز نيست؛ «بالحَرَام» :
بطور نامشروع، غير مجاز؛ «ابْنُ حَرَام» :
فرزند نامشروع، زنازاده؛ «المسجِدُ الحَرَام» : كعبه معظَّمة در مكه؛ «البَلَدُ الحَرَام» : شهر مكه؛ «الشهْر الحَرَام» : ماه محرّم.
=الحِرَام-
ج أحْرِمة: عَبا يا جامه كه خود را با آن پوشانند، پارچه پشمى يا پتو كه به هنگام خوابيدن بر روى خود اندازند، جامه ى بدون آستين و بىستر كه آن را پوشند و تحريفى از (الإحْرام) است.
=الحَرَامِيّ-
آنكه كار حرام كند و در زبان متداول بر دزد اطلاق ميشود.
=الحَرَّان-
[حرّ] : آنكه بسيار تشنه باشد.
=حَرَبَ-
-حَرْبًا الرجُلَ: اموال آن مرد را به زور گرفت و او را رها كرد.
=حَرِبَ-
-حَرَبًا: خشم او شديد شد،- الرَّجُلُ: آن مرد (وَا حَرَباه) گفت به معناى افسوس و دريغا.
=حُرِبَ-
الرجُلُ مالَه: اموال آن مرد به زور گرفته شد.
=حَرَّبَ-
تَحْرِيبًا هُ: او را خشمگين ساخت.
=الحَرْب-
ج حُرُوب: جنگ؛ «وقَعَتْ بينَهم حربٌ» : ميان آنها جنگ افتاد. اين واژه مؤنث است و گاهى مذكر بكار برده ميشود؛ «الحَرْبُ الصّاعِقَة» (ا ع) : جنگ زمينى كه با نيروى توپ و موشك درگير شوند؛ «الحربُ الخاطِفة» : مترادف (الحَربُ الصاعِقَة) است؛ «رجلٌ حَرْبٌ» : مرد دلير و جنگجو؛ «دارُ الحَرْب» : سرزمين دشمنان؛ «الحَرْب الأَهليَّة» : جنگ داخلى كه ميان مردم يك كشور پديد آيد.
=الحَرِب-
ج حَرْبَى: آنكه بسيار خشمگين است.
=الحِرْبَاء-
ج حَرَابِيّ [حرب] (ح) : حرباء، حشره آفتاب پَرَست كه هر جاى درخت نشيند به رنگ آن در ميآيد، اين واژه را در زبان متداول (حِرْباية) و (بِريَحْتى) گويند. اين واژه فارسى است.