فهرس الكتاب

الصفحة 276 من 1009

=التُّمْباك-

به واژه ى (التَّنْبَك) مراجعه شود.

=التَّمْتَام-

آنكه تند سخن گويد كه سخنانش مفهوم نشود.

=التَّمْتَامَة-

[تمّ] : مؤنث (التَّمْتَام) است.

=التَّمْتَان-

[متن] : بند چادر يا خيمه.

=تَمَتَّعَ-

تَمَتُّعًا [متع] بكذا أو من كذا: از چيزى تا مدتى سود و لذت برد،- بمالِهِ: از دارائى خود براى زندگى خوب و لذت بخش استفاده برد.

=تَمْتَمَ-

تَمْتَمَةً [تمتم] في الكلام: در سخن گفتن شتاب كرد و نفهمانيد.

=التَّمْتِين-

[متن] : مص،- ج تَمَاتِين: بندى كه با آن چادر يا خيمه نصب كنند.

=التِّمْثَال-

ج تَمَاثِيل [مثل] : عكس، تصوير، تنديسه، پيكره.

=تَمَثَّلَ-

تَمَثُّلًا [مثل] الحديثَ و بالحديث:

سخن را بيان و افاده كرد،- الشيْ ءَ: مانند آن چيز را تصوّر كرد،- لهُ الشَّي ءُ: آن چيز براى او متصور شد،- بِالشّي ءِ: با آن چيز مَثَل آورد يا ضرب المثل گفت،- مِثَالًا:

مثالى آورد،- بِهِ: همانند او شد،- بَيْنَ يَدَيْهِ:

در برابر او دست بسينه ايستاد،- مِنْهُ: از وى قصاص كرد.

=التَّمَثُّل-

[مثل] : مص،- في الغَذَاءِ: تغيير شكل غذا و تبديل آن به سلّولهاى جسم در بدن.

=التَّمْثِيل-

[مثل] : مص،- في الغَذَاءِ: مترادف (التمَثُّل) است؛ «التَّمْثِيلُ الدِّبْلُومَاسِيّ» :

برقرارى روابط سياسى ميان دولتها.

=التَّمْثِيلِيَّة-

[مثل] : نمايش و بازى در تماشاخانه، نمايش داستانى.

=تَمَجَّحَ-

تَمَجُّحًا [مجح] الدلوَ في البئر: دلو را در چاه جنبانيد،- الرَّجُلُ: آن مرد تكبر و فخر فروشى كرد.

=تَمَجَّدَ-

تَمَجُّدًا [مجد] : بزرگى نمود، بزرگوار شد.

=تَمَجَّسَ-

تَمَجُّسًا [مجس] : مجوسى شد.

=تَمَجَّنَ-

تَمَجُّنًا [مجن] : تظاهر به شوخى و مزاح كرد، رفتار افراد شوخ را كرد؛ «تَمَجَّنَ في كلامِهِ» : در سخن خود شوخى ركيك و بى حيائى كرد.

=تَمَحَّى-

تَمَحيًا [محو] من القوم: از آن قوم حلال بود خواست تا از گناهى كه بر آنها كرده بود درگذرند.

=تَمَحَّصَ-

تَمَحُّصًا [محص] الظلامُ: تاريكى رفت و روشنائى آمد.

=تَمَحَّقَ-

تَحَمُّقًا [محق] : آن چيز از هم پاشيد و محو و نابود شد.

=تَمَحَّكَ-

تَمَحُّكًا [محك] الرجُلُ: آن مرد بر سر كارى يا خريد و فروش دشمنى و ستيز و لجبازى كرد.

=تَمَحَّلَ-

تَمَحُّلًا [محل] الشي ءَ و لهُ: براى بدست آوردن آن چيز حيله گرى كرد،- لفلان حقّهُ: فلانى را با حيله بحقش رسانيد،- الدراهم: پولها را نقد كرد.

=تَمَخَّخَ-

تَمَخُّخًا [مخّ] العَظْمَ: مغز استخوان را بيرون كشيد.

=تَمَخَّرَ-

تَمَخُّرًا [مخر] الريحَ: بينى خود را جلوى باد گرفت، به طرف وزش باد نگريست و پشت بر آن كرد.

=تَمَخَّضَ-

تَمَخُّضًا [مخض] اللبنُ: از شير كره گرفته شد، شير در مشك دوغ زنى به تكان خوردن افتاد،- الوَلَدُ: بچه در شكم زن باردار تكان خورد،- تِ الحَامِلُ: هنگام زائيدن زن نزديك شد،- تِ السَّمَاءُ: آسمان آماده ى بارش شد،- الدَّهْرُ بِالْفِتْنَةِ: روزگار فتنه ببار آورد؛ «تَمَخَّضت اللَّيْلَةُ عَنْ صَبَاحِ سُوءٍ» : شب آبستن حوادث بدى بود كه صبح آشكار شد.

=تَمَخَّطَ-

تَمَخُّطًا [مخط] الرجُلُ: آن مرد آب از بينى خود افكند، آن مرد سراسيمه شد و افتان و خيزان راه رفت.

=تَمَخْمَضَ-

تَمَخْمُضًا [مخمض] بالماء و نحوِهِ: با آب يا مانند آن مضمضه كرد. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=تَمَدَّحَ-

تَمَدُّحًا [مدح] : تظاهر به ستايش خود كرد، به آنچه كه نداشت افتخار كرد،- الرَّجُلَ: آن مرد را ستود،- إِلى النّاسِ: خواهان ستايش و مدح آنها شد.

=تَمَدَّدَ-

تَمَدُّدًا [مدّ] : آن چيز گسترده شد، دراز شد،- القَومُ الشَّي ءَ بينهم: آن چيز را ميان خود كشيدند.

=تَمَدَّرَ-

تَمَدُّرًا [مدر] : مطاوع (مَدَّرَ) است، آلوده شد.

=تَمَدَّلَ-

تَمَدُّلًا [مدل] بالمنديل: دستمال بر سر بست يا آنرا بگونه ى عمّامه بر سر پيچيد.

=تَمَدَّنَ-

تَمَدُّنًا [مدن] : به اخلاق مردم شهرنشين خوى گرفت، از جهل و نادانى به شهريگرى و انسانيت تغيير يافت.

=تَمَدْيَنَ-

تَمَدْيُنًا [مدن] : در فراخ زندگى و رفاه قرار گرفت.

=تَمَذَّرَ-

تَمَذُّرًا [مذر] : پراكنده شد،- اللَّبَنُ:

شير در مشك بريده شد،- تِ الْبَيْضَةُ اوِ الْمعْدَةُ او النَّفَسُ: تخم مرغ يا معده يا نفس فاسد و تباه شد.

=تَمَذَّعَ-

تَمَذُّعًا [مذع] الشرابَ: مي را اندك اندك نوشيد.

=تَمَرَ-

-تَمْرًا هُ: به او خرما خورانيد،- اللّحمَ:

گوشت را ريز ريز نمود و آنرا خشك كرد.

=تَمَّرَ-

تَتْمِيرًا الرطَبُ: رطب خرما شد،- تِ النَّخْلةُ: درخت نخل خرما داد،- هُ: به او خرما خورانيد،- اللّحمَ: گوشت را ريز ريز و خشك كرد.

=التَّمْر-

ج تُمُور و تُمْرَان: خرماى خشك؛ «التَّمْرُ الْهِنْدِيّ» (ن) : اصل اين درخت از هند است، ميوه آن ترش و مُسهل است و ننه ى آن داروى قبض كننده و شكوفه ى آن داروى بيمارى كبد است از اين درخت چوبي خوب بدست مىيد. تمر هندى.

=التَّمْرَة-

ج تَمَرَات: واحد (التَّمْر) است.

=تَمَرَّى-

تَمَرِّيًا [مري] بكذا: به چيزى آراسته شد.

=التِّمْرَاد-

ج تَمَارِيد [مرد] : بُرجى كوچك ويژه كبوتران.

=تَمَرَّأَ-

تَمَرُّؤًا [مرأ] : تظاهر به جوانمردى كرد، جوانمرد و با مروّت شد.

=تَمَرَّخَ-

تَمَرُّخًا [مرخ] بالدهن: بر خود روغن

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت