به واژه ى (التَّنْبَك) مراجعه شود.
=التَّمْتَام-
آنكه تند سخن گويد كه سخنانش مفهوم نشود.
=التَّمْتَامَة-
[تمّ] : مؤنث (التَّمْتَام) است.
=التَّمْتَان-
[متن] : بند چادر يا خيمه.
=تَمَتَّعَ-
تَمَتُّعًا [متع] بكذا أو من كذا: از چيزى تا مدتى سود و لذت برد،- بمالِهِ: از دارائى خود براى زندگى خوب و لذت بخش استفاده برد.
=تَمْتَمَ-
تَمْتَمَةً [تمتم] في الكلام: در سخن گفتن شتاب كرد و نفهمانيد.
=التَّمْتِين-
[متن] : مص،- ج تَمَاتِين: بندى كه با آن چادر يا خيمه نصب كنند.
=التِّمْثَال-
ج تَمَاثِيل [مثل] : عكس، تصوير، تنديسه، پيكره.
=تَمَثَّلَ-
تَمَثُّلًا [مثل] الحديثَ و بالحديث:
سخن را بيان و افاده كرد،- الشيْ ءَ: مانند آن چيز را تصوّر كرد،- لهُ الشَّي ءُ: آن چيز براى او متصور شد،- بِالشّي ءِ: با آن چيز مَثَل آورد يا ضرب المثل گفت،- مِثَالًا:
مثالى آورد،- بِهِ: همانند او شد،- بَيْنَ يَدَيْهِ:
در برابر او دست بسينه ايستاد،- مِنْهُ: از وى قصاص كرد.
=التَّمَثُّل-
[مثل] : مص،- في الغَذَاءِ: تغيير شكل غذا و تبديل آن به سلّولهاى جسم در بدن.
=التَّمْثِيل-
[مثل] : مص،- في الغَذَاءِ: مترادف (التمَثُّل) است؛ «التَّمْثِيلُ الدِّبْلُومَاسِيّ» :
برقرارى روابط سياسى ميان دولتها.
=التَّمْثِيلِيَّة-
[مثل] : نمايش و بازى در تماشاخانه، نمايش داستانى.
=تَمَجَّحَ-
تَمَجُّحًا [مجح] الدلوَ في البئر: دلو را در چاه جنبانيد،- الرَّجُلُ: آن مرد تكبر و فخر فروشى كرد.
=تَمَجَّدَ-
تَمَجُّدًا [مجد] : بزرگى نمود، بزرگوار شد.
=تَمَجَّسَ-
تَمَجُّسًا [مجس] : مجوسى شد.
=تَمَجَّنَ-
تَمَجُّنًا [مجن] : تظاهر به شوخى و مزاح كرد، رفتار افراد شوخ را كرد؛ «تَمَجَّنَ في كلامِهِ» : در سخن خود شوخى ركيك و بى حيائى كرد.
=تَمَحَّى-
تَمَحيًا [محو] من القوم: از آن قوم حلال بود خواست تا از گناهى كه بر آنها كرده بود درگذرند.
=تَمَحَّصَ-
تَمَحُّصًا [محص] الظلامُ: تاريكى رفت و روشنائى آمد.
=تَمَحَّقَ-
تَحَمُّقًا [محق] : آن چيز از هم پاشيد و محو و نابود شد.
=تَمَحَّكَ-
تَمَحُّكًا [محك] الرجُلُ: آن مرد بر سر كارى يا خريد و فروش دشمنى و ستيز و لجبازى كرد.
=تَمَحَّلَ-
تَمَحُّلًا [محل] الشي ءَ و لهُ: براى بدست آوردن آن چيز حيله گرى كرد،- لفلان حقّهُ: فلانى را با حيله بحقش رسانيد،- الدراهم: پولها را نقد كرد.
=تَمَخَّخَ-
تَمَخُّخًا [مخّ] العَظْمَ: مغز استخوان را بيرون كشيد.
=تَمَخَّرَ-
تَمَخُّرًا [مخر] الريحَ: بينى خود را جلوى باد گرفت، به طرف وزش باد نگريست و پشت بر آن كرد.
=تَمَخَّضَ-
تَمَخُّضًا [مخض] اللبنُ: از شير كره گرفته شد، شير در مشك دوغ زنى به تكان خوردن افتاد،- الوَلَدُ: بچه در شكم زن باردار تكان خورد،- تِ الحَامِلُ: هنگام زائيدن زن نزديك شد،- تِ السَّمَاءُ: آسمان آماده ى بارش شد،- الدَّهْرُ بِالْفِتْنَةِ: روزگار فتنه ببار آورد؛ «تَمَخَّضت اللَّيْلَةُ عَنْ صَبَاحِ سُوءٍ» : شب آبستن حوادث بدى بود كه صبح آشكار شد.
=تَمَخَّطَ-
تَمَخُّطًا [مخط] الرجُلُ: آن مرد آب از بينى خود افكند، آن مرد سراسيمه شد و افتان و خيزان راه رفت.
=تَمَخْمَضَ-
تَمَخْمُضًا [مخمض] بالماء و نحوِهِ: با آب يا مانند آن مضمضه كرد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=تَمَدَّحَ-
تَمَدُّحًا [مدح] : تظاهر به ستايش خود كرد، به آنچه كه نداشت افتخار كرد،- الرَّجُلَ: آن مرد را ستود،- إِلى النّاسِ: خواهان ستايش و مدح آنها شد.
=تَمَدَّدَ-
تَمَدُّدًا [مدّ] : آن چيز گسترده شد، دراز شد،- القَومُ الشَّي ءَ بينهم: آن چيز را ميان خود كشيدند.
=تَمَدَّرَ-
تَمَدُّرًا [مدر] : مطاوع (مَدَّرَ) است، آلوده شد.
=تَمَدَّلَ-
تَمَدُّلًا [مدل] بالمنديل: دستمال بر سر بست يا آنرا بگونه ى عمّامه بر سر پيچيد.
=تَمَدَّنَ-
تَمَدُّنًا [مدن] : به اخلاق مردم شهرنشين خوى گرفت، از جهل و نادانى به شهريگرى و انسانيت تغيير يافت.
=تَمَدْيَنَ-
تَمَدْيُنًا [مدن] : در فراخ زندگى و رفاه قرار گرفت.
=تَمَذَّرَ-
تَمَذُّرًا [مذر] : پراكنده شد،- اللَّبَنُ:
شير در مشك بريده شد،- تِ الْبَيْضَةُ اوِ الْمعْدَةُ او النَّفَسُ: تخم مرغ يا معده يا نفس فاسد و تباه شد.
=تَمَذَّعَ-
تَمَذُّعًا [مذع] الشرابَ: مي را اندك اندك نوشيد.
=تَمَرَ-
-تَمْرًا هُ: به او خرما خورانيد،- اللّحمَ:
گوشت را ريز ريز نمود و آنرا خشك كرد.
=تَمَّرَ-
تَتْمِيرًا الرطَبُ: رطب خرما شد،- تِ النَّخْلةُ: درخت نخل خرما داد،- هُ: به او خرما خورانيد،- اللّحمَ: گوشت را ريز ريز و خشك كرد.
=التَّمْر-
ج تُمُور و تُمْرَان: خرماى خشك؛ «التَّمْرُ الْهِنْدِيّ» (ن) : اصل اين درخت از هند است، ميوه آن ترش و مُسهل است و ننه ى آن داروى قبض كننده و شكوفه ى آن داروى بيمارى كبد است از اين درخت چوبي خوب بدست مىيد. تمر هندى.
=التَّمْرَة-
ج تَمَرَات: واحد (التَّمْر) است.
=تَمَرَّى-
تَمَرِّيًا [مري] بكذا: به چيزى آراسته شد.
=التِّمْرَاد-
ج تَمَارِيد [مرد] : بُرجى كوچك ويژه كبوتران.
=تَمَرَّأَ-
تَمَرُّؤًا [مرأ] : تظاهر به جوانمردى كرد، جوانمرد و با مروّت شد.
=تَمَرَّخَ-
تَمَرُّخًا [مرخ] بالدهن: بر خود روغن