[قثأ] (ن) : واحد (القُثّاء) است.
[قثأ] (ن) : واحد (القثّاء) است.
=القُجَّة-
[قجّ] : قلّك پول. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=قَحَّ-
-قُحُوحَةً و قَحَاحَةً [قحّ] : پاك و خالص شد،- قَحًّا: سُرفه كرد.
=القُحّ-
ج أَقْحَاح [قحّ] : خالص و بى آلايش از هر چيزى؛ (فُلانٌ كَريمٌ وَ اعْرابِيٌّ قُحٌّ) : فُلانى مرد سخاوتمند و بى آلايش و عربى خالص نژاد مى باشد.
=القُحَاح-
[قحّ] : خالص از هر چيزى.
=القُحَاطَة-
آنچه كه ناياب و قحط شود، اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=القُحَاف-
سيل سخت كه همه چيز را با خود ببرد.
=القِحَاف-
سخت نوشيدن.
=القُحَافَة-
آنچه كه از ميان رفته باشد.
=القُحَال-
گونه اى بيمارى كه در گوسفندان پديد آيد و باعث خشك شدن پوست آنها شود.
=قَحَطَ-
-قَحْطًا هُ: او را به سختى زد،- المَطَرُ: باران نيامد،- الوَحْلَ و نَحْوَهُ: گِل و لاى را با خود بُرد و از آن چيزى باقى نگذاشت،- قَحْطًا و قَحَطًا و قُحُوطًا العامُ: آن سال خشك و بى باران شد.
=قَحِطَ-
-قَحَطًا: قَحطى و خشكى شد،- قَحْطًا البَلَدُ: شهر در اثر نيامدن باران خشك شد،- قَحْطًا و قَحَطًا و قُحُوطًا العامُ: آن سال خشك و بى باران شد.
=قُحِطَ-
قَحْطًا و قَحَطًا و قُحُوطًا العامُ: مُرادف (قَحَطَ) است،- قَحْطًا الْبَلَدُ: شهر در اثر نيامدن باران خشك شد.
=قَحَّطَ-
تَقْحِيطًا [قحط] القِدْرَ و غيرَها عند العامَّة:
آنچه از غذا كه در ته ديگ چسبيده بود را كند.
=القَحْط-
نايابى و يا كميابى مواد غذائى.
=القَحِط-
من الأَعوام: سالى كه در آن باران نيامده باشد.
=قَحَفَ-
-قَحْفًا هُ: كاسه سر او را شكست،- الرُّمّانَةَ: پوست انار را كند،- قُحَافًا: سُرفه كرد،- الحَبَّ: دانه ها را پخش كرد،- فِى الإِناءِ: آنچه را كه در ظرف بود خورد و يا نوشيد،- قَحَافًا و قَحْفًا الشَّي ءَ: آن چيز را با خود كشانيد و بُرد.
=القِحْف-
ج أَقْحَاف و قُحُوف و قِحَفَة: استخوان بالاى پيشانى سر، آنچه از كاسه سر كه شكاف برداشته و يا جدا شده باشد، كاسه چوبى بسان كاسه سر كه به شكل نيمى از قدح باشد.
=قَحْقَحَ-
قَحْقَحَةً [قحقح] الصوتُ: صدا را در گلو چند بار تكرار كرد،- القردُ: ميمون خنديد.
=قَحَلَ-
-قُحُولًا الشي ءُ: آن چيز خشك شد.
=قَحِلَ-
-قَحْلًا و قَحَلًا الشي ءُ: مُرادف (قَحَلَ) است.
=قُحِلَ-
الشي ءُ: آن چيز خشك شد.
=القِحْل-
«شي ءٌ قِحْلٌ» : چيزى خشك.
=القَحِل-
«شي ءٌ قَحِلٌ» : چيزى خشك.
=قَحَمَ-
-قَحْمًا و قُحُومًا في الأمر: خود را بى پروا در آن كار افكند،- اليهِ: به او نزديك شد،-- قَحْمًا المَفَاوزَ: بيابانهاى خشك را گشت واگذار كرد.
=قَحَّمَ-
تَفْحِيمًا [قحم] هُ في الأَمر: بدون انديشه او را در كارى افكند،- الفَرَسُ راكبَهُ: اسب سواره خود را از روى بر زمين انداخت.
=القَحْم-
ج قِحَام: پير سالخورده، لاغر و ضعيف.
=القُحْمَة-
ج قُحَم: دشوارى راه، امر سخت، نابودى، قحطى؛ «القُحَم فِى الْخُصُومات» :
آنچه كه بر خلاف ميل انسان باشد و بر او تحميل شود؛ «قُحَمُ الطّريق» : سختيهاى راه.
=القَحْمَة-
مؤنّث (القَحْم) است.
=القُحْوَان-
ج أَقَاحِيُّ و أَقَاح [قحو] (ن) : گياه بابونه كه داراى گلهاى سفيد و برگهاى ريز بسان دندانها مى باشد و خواص طبى دارد.
=القُحْوَانَة-
[قحو] (ن) : يك درخت بابونه.
=القُحُولَة-
خشكى، يبوست.
=القُحُوم-
مردى كه بسيار پير و سالخورده باشد.
=القَحِيط-
من الأَعوام: سالى كه در آن باران نيامده و خشكسالى پديد آمده باشد؛ «سَنَةٌ قَحِيطٌ» : سال قحطى كه در آن باران نيامده باشد.
=قَدْ-
اسمى است مبنى به معناى (حَسْبُ) مانند «قَدْ زَيْدٍ دِرْهَمٌ» : درهمى براى زيد كافى است. و گاهى معرب است مانند «قَدُ زَيْدٍ دِرْهَمٌ» : درهمى براى زيد بس است و نيز بدون نون مىيد مانند «قَدِي درهمٌ» :
همانطورى كه گويند (حَسْبِي) . و گاهى به معناى اسم فعل مىيد مانند «قَدْنِي درهم» :
براى من يك درهم بس است در اينجا (ي) مفعولٌ به (قَد) است، و گاهى حرف است كه اختصاص به فعل داده مى شود به شرط اينكه فعل متصرّف و خبرى و مثبت بوده و مجرّد از عامل جزم و نصب باشد. اين حرف از فعل جدا نمى شود مگر با قسم كه ميان آن و فعل فاصله مىفتد و مضمون آنرا تأكيد مى كند. عبارت «قَدْ لا يَفْعَلُ» : صحيح نيست و بلكه صحيح آن «رُبَّما لا يَفْعَلُ» يا «لَنْ يَفْعَل» است و گاهى با فعل مضارع معناى توقع را مى رساند مانند «قَدْ يَقُومُ الغَائِبُ الْيَومَ» و نيز به معناى تقليل مىيد مانند «قَدْ يصدقُ الكذوبُ» : يعنى دروغگو كمتر راست مى گويد و گاهى به معناى تحقيق با فعل ماضى مىيد مانند «قَدْ افْلَحَ مَنِ اتّقى اللّه» و گاهى براى وصل گذشته به حال مىيد مانند «قَدْ قَامَ فُلانٌ» و گاهى معناى بسيار را با فعل مضارع مى دهد مانند «قَدْ اشْهَدُ الغَارةَ الشعواءَ تحملني» : يعنى چه بسيار حمله هاى سخت را مى بينم.
=قَدَّ-
-قَدًّا [قدّ] الشي ءَ: آن چيز را قطع كرد، بريد، آن چيز را دو نيم كرد يا از درازا بريد،- المُسافِرُ الفَلاةَ: مسافر دشت و بيابان را پيمود،- الكلام: گفته را بريد و قطع كرد.
=قُدَّ-
[قدّ] : به درد شكم دچار شد.
=القُدّ-
[قدّ] (ح) : گونه اى ماهى دريائى كه