فهرس الكتاب

الصفحة 702 من 1009

=القُثَّاءَةَ-

[قثأ] (ن) : واحد (القُثّاء) است.

=القِثَّاءَة-

[قثأ] (ن) : واحد (القثّاء) است.

=القُجَّة-

[قجّ] : قلّك پول. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=قَحَّ-

-قُحُوحَةً و قَحَاحَةً [قحّ] : پاك و خالص شد،- قَحًّا: سُرفه كرد.

=القُحّ-

ج أَقْحَاح [قحّ] : خالص و بى آلايش از هر چيزى؛ (فُلانٌ كَريمٌ وَ اعْرابِيٌّ قُحٌّ) : فُلانى مرد سخاوتمند و بى آلايش و عربى خالص نژاد مى باشد.

=القُحَاح-

[قحّ] : خالص از هر چيزى.

=القُحَاطَة-

آنچه كه ناياب و قحط شود، اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=القُحَاف-

سيل سخت كه همه چيز را با خود ببرد.

=القِحَاف-

سخت نوشيدن.

=القُحَافَة-

آنچه كه از ميان رفته باشد.

=القُحَال-

گونه اى بيمارى كه در گوسفندان پديد آيد و باعث خشك شدن پوست آنها شود.

=قَحَطَ-

-قَحْطًا هُ: او را به سختى زد،- المَطَرُ: باران نيامد،- الوَحْلَ و نَحْوَهُ: گِل و لاى را با خود بُرد و از آن چيزى باقى نگذاشت،- قَحْطًا و قَحَطًا و قُحُوطًا العامُ: آن سال خشك و بى باران شد.

=قَحِطَ-

-قَحَطًا: قَحطى و خشكى شد،- قَحْطًا البَلَدُ: شهر در اثر نيامدن باران خشك شد،- قَحْطًا و قَحَطًا و قُحُوطًا العامُ: آن سال خشك و بى باران شد.

=قُحِطَ-

قَحْطًا و قَحَطًا و قُحُوطًا العامُ: مُرادف (قَحَطَ) است،- قَحْطًا الْبَلَدُ: شهر در اثر نيامدن باران خشك شد.

=قَحَّطَ-

تَقْحِيطًا [قحط] القِدْرَ و غيرَها عند العامَّة:

آنچه از غذا كه در ته ديگ چسبيده بود را كند.

=القَحْط-

نايابى و يا كميابى مواد غذائى.

=القَحِط-

من الأَعوام: سالى كه در آن باران نيامده باشد.

=قَحَفَ-

-قَحْفًا هُ: كاسه سر او را شكست،- الرُّمّانَةَ: پوست انار را كند،- قُحَافًا: سُرفه كرد،- الحَبَّ: دانه ها را پخش كرد،- فِى الإِناءِ: آنچه را كه در ظرف بود خورد و يا نوشيد،- قَحَافًا و قَحْفًا الشَّي ءَ: آن چيز را با خود كشانيد و بُرد.

=القِحْف-

ج أَقْحَاف و قُحُوف و قِحَفَة: استخوان بالاى پيشانى سر، آنچه از كاسه سر كه شكاف برداشته و يا جدا شده باشد، كاسه چوبى بسان كاسه سر كه به شكل نيمى از قدح باشد.

=قَحْقَحَ-

قَحْقَحَةً [قحقح] الصوتُ: صدا را در گلو چند بار تكرار كرد،- القردُ: ميمون خنديد.

=قَحَلَ-

-قُحُولًا الشي ءُ: آن چيز خشك شد.

=قَحِلَ-

-قَحْلًا و قَحَلًا الشي ءُ: مُرادف (قَحَلَ) است.

=قُحِلَ-

الشي ءُ: آن چيز خشك شد.

=القِحْل-

«شي ءٌ قِحْلٌ» : چيزى خشك.

=القَحِل-

«شي ءٌ قَحِلٌ» : چيزى خشك.

=قَحَمَ-

-قَحْمًا و قُحُومًا في الأمر: خود را بى پروا در آن كار افكند،- اليهِ: به او نزديك شد،-- قَحْمًا المَفَاوزَ: بيابانهاى خشك را گشت واگذار كرد.

=قَحَّمَ-

تَفْحِيمًا [قحم] هُ في الأَمر: بدون انديشه او را در كارى افكند،- الفَرَسُ راكبَهُ: اسب سواره خود را از روى بر زمين انداخت.

=القَحْم-

ج قِحَام: پير سالخورده، لاغر و ضعيف.

=القُحْمَة-

ج قُحَم: دشوارى راه، امر سخت، نابودى، قحطى؛ «القُحَم فِى الْخُصُومات» :

آنچه كه بر خلاف ميل انسان باشد و بر او تحميل شود؛ «قُحَمُ الطّريق» : سختيهاى راه.

=القَحْمَة-

مؤنّث (القَحْم) است.

=القُحْوَان-

ج أَقَاحِيُّ و أَقَاح [قحو] (ن) : گياه بابونه كه داراى گلهاى سفيد و برگهاى ريز بسان دندانها مى باشد و خواص طبى دارد.

=القُحْوَانَة-

[قحو] (ن) : يك درخت بابونه.

=القُحُولَة-

خشكى، يبوست.

=القُحُوم-

مردى كه بسيار پير و سالخورده باشد.

=القَحِيط-

من الأَعوام: سالى كه در آن باران نيامده و خشكسالى پديد آمده باشد؛ «سَنَةٌ قَحِيطٌ» : سال قحطى كه در آن باران نيامده باشد.

=قَدْ-

اسمى است مبنى به معناى (حَسْبُ) مانند «قَدْ زَيْدٍ دِرْهَمٌ» : درهمى براى زيد كافى است. و گاهى معرب است مانند «قَدُ زَيْدٍ دِرْهَمٌ» : درهمى براى زيد بس است و نيز بدون نون مىيد مانند «قَدِي درهمٌ» :

همانطورى كه گويند (حَسْبِي) . و گاهى به معناى اسم فعل مىيد مانند «قَدْنِي درهم» :

براى من يك درهم بس است در اينجا (ي) مفعولٌ به (قَد) است، و گاهى حرف است كه اختصاص به فعل داده مى شود به شرط اينكه فعل متصرّف و خبرى و مثبت بوده و مجرّد از عامل جزم و نصب باشد. اين حرف از فعل جدا نمى شود مگر با قسم كه ميان آن و فعل فاصله مىفتد و مضمون آنرا تأكيد مى كند. عبارت «قَدْ لا يَفْعَلُ» : صحيح نيست و بلكه صحيح آن «رُبَّما لا يَفْعَلُ» يا «لَنْ يَفْعَل» است و گاهى با فعل مضارع معناى توقع را مى رساند مانند «قَدْ يَقُومُ الغَائِبُ الْيَومَ» و نيز به معناى تقليل مىيد مانند «قَدْ يصدقُ الكذوبُ» : يعنى دروغگو كمتر راست مى گويد و گاهى به معناى تحقيق با فعل ماضى مىيد مانند «قَدْ افْلَحَ مَنِ اتّقى اللّه» و گاهى براى وصل گذشته به حال مىيد مانند «قَدْ قَامَ فُلانٌ» و گاهى معناى بسيار را با فعل مضارع مى دهد مانند «قَدْ اشْهَدُ الغَارةَ الشعواءَ تحملني» : يعنى چه بسيار حمله هاى سخت را مى بينم.

=قَدَّ-

-قَدًّا [قدّ] الشي ءَ: آن چيز را قطع كرد، بريد، آن چيز را دو نيم كرد يا از درازا بريد،- المُسافِرُ الفَلاةَ: مسافر دشت و بيابان را پيمود،- الكلام: گفته را بريد و قطع كرد.

=قُدَّ-

[قدّ] : به درد شكم دچار شد.

=القُدّ-

[قدّ] (ح) : گونه اى ماهى دريائى كه

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت