[حبّ] : محبت و دوستى، محبوب،- (ح) : مار؛ «أُمُّ حُباب» : دنيا.
[حبّ] : حباب روى آب يا شراب.
[حبّ] : سازنده ى خم آب يا سبوى كلان. اين واژه جمع (حَبَّة) بمعناى كوزه ى بزرگ يا خم آب است.
=الحُبَابة-
ج حُبَاب [حبّ] (ح) : حشره ايست به رنگ سياه كه در آب زندگى مى كند.
=الحُبَاحِب-
أو أُم حُبَاحِب [حبحب] (ح) :
مگس رنگارنگ و شب تاب؛ «نار الحُبَاحِب» : آتش كم نور و ضعيف. اين تعبير را در مثل زدن به ضعف و ناتوانى بكار مى برند.
=الحَبَّار-
(ح) : جانورى است از تيره ى نرم تنان و اندام آن بيضوى است كه بر روى پوستش صدفى دارد. اين جانور مايعى سياهرنگ از خود خارج مى كند كه در رنگ آميزى و ساختن مركب سياه بكار مى رود.
=الحُبَارَى-
ج حُبَارَيَات (ح) : پرنده ايست بزرگتر و گردن درازتر از مرغ خانگى و ضرب المثل حماقت و نادانى است؛ «ابْله من الحُبَارَى» : از حبارى ابله تر است زيرا اين پرنده لانه ى خود را گم مى كند و بر روى تخمهاى غير از خود مى نشيند.
=الحُبَاط-
گونه اى بيمارى است كه در شكم شتر و بر اثر انتفاخ از خوردن شبدر وحشى پديد مىيد.
=الحِبَاك-
ج حُبُك: بند شلوار، آغلى كه از نى درست كنند و آنرا به زمين بندند، راه در رمل و شنزار و مانند آن.
=الحَبَّال-
سازنده ى طناب و ريسمان يا فروشنده ى آن.
=الحِبَالة-
ج حَبَائِل: دام كه براى شكار نصب كنند.
=حَبُبَ-
-حُبًّا و حِبًّا [حبّ] إليه: دوست و محبوب او شد.
=حَبَّبَ-
تَحْبِيبًا [حبّ] هُ إليَّ: او را محبوب من ساخت؛ «حَبَّبَني ايّاه» : مرا محبوب او كرد،- الزرْعُ: كِشت دانه دار شد.
=الحَبَب-
[حبّ] : دندانهاى مرتب و منظّم، حباب روى آب يا شراب؛ «حَبَبُ الماء او الرّمل» : بيشترين آب يا رمل
الحِبَب-
[حبّ] : «حِبَبُ الماء أو الرملِ» :
بيشترين آب يا رمل و شن.
=الحُبَّة-
ج حُبَب: دانه هاى ريز كه در داخل برخى از ميوه ها موجود است مانند دانه هاى حبه ى انگور يا سيب.
=الحَبَّة-
ج حَبَّات: واحد (الحَبّ) است، وزن دو دانه جو، يك ششم از يك دهم دينار؛ «حَبَّةُ العَيْنِ» : مردمك چشم؛ «حَبَّةُ القَلْبِ» : محبوب، عزيز، گرامى؛ «الحَبَّة السّوداء» (ن) : شونيز كه به (حَبَّة البَرَكَة) نيز معروف است؛ «الحَبَّة الخَضْراء» (ن) :
بادام كوهى
الحَبْحَاب-
ج حَبَاحِب [حبحب] : كوتاه قامت، بدخوى، بد اخلاق.
=حَبْحَبَ-
حَبْحَبَةً الماءُ: آب كمى روان شد،- تِ النّارُ: آتش روشن شد؛- العُنقودَ عند العَامَّة: و در زبان متداول بمعناى انگور را دانه دانه برداشت.
=حَبَّذَ-
تَحْبِيذًا [حبذ] هُ: به او (حَبَّذا) : چه بسيار خوبى گفت.
=حَبَّذا-
اين واژه تركيبى است از فعل (حَبَّ) و (ذا) ى اسم اشاره و از افعال مدح و ستايش است كه همواره شكل خود را بهمين گونه حفظ مى كند و اعراب آن چنين است: (حَبَّ) : فعل ماضى. (ذا) اسم اشاره و فاعل. و جمله ى فعل و فاعل خبر مقدم است براى مبتداى مؤخر كه اسم يا ضمير بعد از آن است مانند (حَبَّذا الرَّجُلُ) ؛ «يا حَبَّذَا» : اگر آن كار ممكن بود «حَبَّذا لَو» : اى كاش.
=حَبَرَ-
-حَبْرًا و حَبْرَةً هُ: او را خورسند و شادمان كرد،- حَبرًا الشي ءَ: آن چيز را آرايش و زيبا كرد.
=حَبِرَ-
-حُبُورًا و حَبَرًا: خوشحال شد،- حَبْرًا ت الأَرضُ: گياه و سبزه ى زمين فراوان شد.
=حَبَّرَ-
تَحْبِيرًا الكلامَ أو الخطَّ أو الشَّعْرَ: سخن يا خط يا شعر را نيكو و زيبا كرد،- الورقَ:
روى برگ كاغذ نوشت،- القَلَمَ: قلم را پر از جوهر يا مركب كرد،- الدوَاةَ: در دوات مركب ريخت.
=الحَبْر-
ج أَحْبَار و حُبُور: خورسندى و روزى فراخ، دانشمند نيكوكار، رهبر مذهبى، رئيس كاهنان يهود؛ «الحَبْرُ الأَعْظَم» :
پاپ بزرگ مسيحيان.
=الحِبْر-
ج أَحْبَار و حُبُور: مترادف (الحَبْر) ،- ج حُبُور: مركب يا جوهر نوشتن؛- «قَلَمُ الْحِبْر» :
خودنويس، قلم مركب؛- «حِبْرٌ على وَرَق» :
نوشته ى بى اثر، آنچه كه به نتيجه نرسد، زيبائى؛- «فلانٌ حَسَنُ الحِبْرِ و السِّبْر» : فلانى زيبا و خوش اندام است، نشان، اثر.
=الحَبِر-
پارچه اى نرم و نگارين، جامه ى نو و نرم.
=الحَبْرَة-
شادمانى، نعمت، هر آواز زيبائى
الحَبَرَة-
ج حَبَرَات و حِبَر: روپوش يا مانتوى مشكى كه زنان با حجاب خارج از خانه در بر مى كنند.
=الحِبَرَة-
ج حِبَرَات و حِبَر: مترادف (الحَبَرَة) است.
=الحُبْرُور-
ج حَبَارِير (ح) : جوجه ى مرغ (حُبارى) .
=الحَبْرِيَّة-
مقام و منصب أُسقُفِ مسيحيان است.
=الحِبْرِير-
ج حَبَارِير (ح) : جوجه مرغ (حُبارى) .
=حَبَسَ-
-حَبْسًا و مَحْبَسًا هُ: او را زندانى كرد،- هُ عَنِ الشي ء: او را از آن چيز بازداشت،- عليه أَنْفاسَهُ: بر او سخت گرفت،- الشي ءَ: آن چيز را ضبط كرد،- الشي ءَ بالشي ءِ: آن چيز را با چيزى پنهان كرد،- المالَ على كذا: مال را بر چيزى وقف كرد.
=حَبَّسَ-
تَحْبِيسًا المالَ: مال را در راه خدا وقف كرد.