فهرس الكتاب

الصفحة 82 من 1009

=الأُسْرُوع-

[سرع] : واحد (الأَسَاريع) است.

=أَسَّسَ-

تَأْسِيسًا [أسّ] البيتَ: خانه را ساخت.

=أَسْطى-

إسْطَاءً [سطو] عليه: بر او حمله كرد و چيره شد.

=الإسْطَاطِية-

(ف ج) : زيبا شناسى يا دانش زيبائى- اين كلمه يونانى است-

الإسْطَام-

[سطم] : آهنى كه با آن آتش را بهم زنند.

=الإسْطَبْل-

ج إسْطَبْلَات: طويله، جاى ستوران- اين كلمه لاتين است-

الأَسْطَراغالُس-

(ن) : گياهى است از رسته (القَطَانِيّات) از گياهان علفى كه غالبًا خاردار است از اين درخت صمغ بدست مىيد و در امور پزشكى از آن استفاده مى شود.

=أَسْطَرُالصين-

أللؤْلُؤيَّة (ن) : گونه اى از گياهان زينتى از رسته (المركَّبات) است.

=الأَسْطُرلَاب-

(فك) : اسطرلاب، دستگاهى قديمى كه در ستاره شناسى بكار مى رود و گونه هاى بسيارى از قبيل مسطح و كروى و خطى دارد.- اين واژه يونانى است-

الأَسْطَع-

م سَطْعَاء، ج سُطْع: مرد گردن بلند.

=الأَسْطَقِس-

بمعناى اصل و عنصر است كه عبارت از آب و زمين و هوا و آتش بعقيده قديميان است.- اين واژه يونانى است-

الإسْطَقِس-

مرادف (الأَسْطَقِس) است.

الأُسْطُمّ-

ج أَسَاطِم [سطم] من كلّ شي ءٍ: ميان و بيشتر هر چيزى،- مِنَ الْبَحْرِ: امواج كوه پيكر دريا.

=الأُسْطُمَّة-

مرادف (الأسْطُمّ) ؛ «استُطمَّةُ القَوم» : مجتمع آن قوم، بزرگان آن قوم.

=الأُسْطُوَانَة-

ج أَسَاطِين و أَسَاطِنة [سطن] :

ستون، عمود، صفحه فونوگراف يا گرامافون، يكى از پاهاى ستور،- (ه) :

جسم مستدير و مستطيل، استوانه.

=الأُسْطُوَانِيّ-

[سطن] : منسوب به (الأُسْطُوانة) است؛ «السّطحُ الأُسْطُوانِي» : (ه) سطح مستوى و استواني شكل.

=الأُسْطورَة-

ج أَسَاطِير [سطر] : داستان، اسطوره.

=الأُسْطُول-

ج أَسَاطيل [سطل] : ناوگان دريائى، ناوگان جنگى، ناوگان تجارى، كشتى ماهيگيرى.

=الأُسْطِيرة-

ج أَسَاطِير [سطر] : مرادف (الأَسْطُورة) است.

=أَسْعَى-

إسْعَاءً [سعي] الرجُلَ: آن مرد را وادار به كوشش كرد،- القَوْمُ بِهِ: آن قوم او را خواستند.

=الإِسْعَاف-

[سعف] مص، يارى و كمك به افراد نيازمند؛ «سَيَّارَةُ الإسْعَاف» آمبولانس، ماشينى كه بيماران را به بيمارستان رساند، ماشين امداد و كمك رسانى.

=أَسْعَدَ-

إسْعَادًا [سعد] هُ اللّهُ: خداوند او را نيكبخت كند،- هُ على الأمْرِ: در آن كار به او كمك كرد.

=أَسْعَرَ-

إسْعَارًا [سعر] النارَ: آتش بر افروخت،- البعيرُ الإبلَ بِجَرَبِهِ: شتر گر بقيه شتران را گر كرد.

=الأَسْعَر-

م سَعْرَاء، ج سُعْر [سعر] : آنكه رنگش به سياهى زند، مرد كم گوشت و لاغر اندام.

=أَسْعَطَ-

إسْعَاطًا [سعط] هُ الدواءَ: در بينى او دارو ريخت؛ «اسْعَطَهُ الرُّمحَ» : نيزه را به داخل بينى او زد.

=أَسْعَفَ-

إسْعَافًا [سعف] هُ: آنچه كه نياز داشت به او داد؛ «اسْعَفَ المَريضَ» : بيمار را درمان كرد،- هُ بِحَاجَتِهِ: نيازمندى او را بر آورد،- هُ عَلى الأَمْرِ: در آن كار به او يارى كرد،- اليه: بسوى او روى آورد،- لهُ الصيدُ: او را بر شكار توانا كرد،- تِ الحَاجَةُ: هنگام بر آوردن نياز رسيد.

=الأَسْعَف-

م سَعْفَاء، ج سُعْف [سعف] من الإبل:

شتر كه در دهانش بيمارى گرى پديد آمده باشد،- مِنَ الْخَيلِ: اسب پيشانى سفيد.

=أَسْغَبَ-

إسْغَابًا [سغب] القومُ: آن قوم گرفتار گرسنگى و قحطى شدند.

=أَسِفَ-

أَسَفًا عليه: بر او اندوهگين شد.

=أَسَفَّ-

إسْفَافًا [سفّ] الرجُلُ: آن مرد گريخت، آن مرد به كارى پست دست زد،- الطّائِرُ او السَّحَابُ: پرنده يا ابر به زمين نزديك شد،- الشي ءَ: پاره اى از چيزى را بر آن چيز چسبانيد،- الأمرَ: به آن كار نزديك شد،- الخُوصَ: برگهاى خرما را بافت،- النَّظَرَ: تيز نگريست،- البَعيرَ: به شتر گياه خشك خورانيد،- الفرسَ اللجَامَ:

لگام بر اسب بست.

=أُسِفَّ-

[سفّ] وجهُهُ: چهره او گرفته شد بگونه اى كه بر آن خاكستر ريخته اند.

=الأَسَف-

افسوس بر گذشته؛ «يا أَسَفى و يا أَسَفًا و يَا أَسَفَاهُ و يا لَلأَسَف» : (متأَسفم، افسوس، متأسفانه) ، عذر خواهى؛ «مَعَ الأَسَفِ و بِكُلِّ أَسَفٍ» : با اظهار تأسف، با كمال تأسف.

=الأَسِف-

مرادف (الآسِف) است.

=أَسْفَى-

إسْفَاءً [سفو] تِ الريحُ: باد وزيد،- الزّرعُ: دور خوشه هاى كشت زبر شد،- الرَّجُلُ: آن مرد سفيه و نادان شد،- بِهِ: به او بد كرد،- فلانًا: فلانى را به سبك مغزى و بى بند و بارى كشانيد.

=أَسْفَى-

إسْفَاءً [سفي] تِ الريحُ الترابَ: باد گرد و خاك را بر انگيخت يا با خود برد.

=الأَسْفَى-

م سَفْوَاء [سفو] من البغال: استركم موى پيشانى، استر تيزرو.

=الأَسْفَى-

م سَفْيَاء، ج سُفْيٌ [سفي] من الخيل:

اسب كم موى پيشانى.

=أَسْفَرَ-

إسْفَارًا [سفر] : چهره خود را نمايان كرد،- الصُّبحُ: بامداد روشن شد،- الوَجْهُ:

چهره زيبا و نورانى شد،- تِ الْحَرْبُ:

جنگ سخت شد،- مُقَدَّمُ رأسِه: موى جلوى پيشانى او ريخت،- الشَّجَرُ: برگهاى درخت فرو ريخت،- البعيرَ: در بينى شتر (سِفَار) نهاد.

=الأَسْفَع-

م سَفْعَاء، ج سُفْع: سياه رنگى كه سياهى او به سرخى زند،- (ح) : باز شكارى،- (ح) : گاو وحشى.

=الأَسْفَل-

ج أَسَافِل، م سُفْلَى [سفل] : پايين. اين كلمه ضد (الأعلى) است.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت