[سرع] : واحد (الأَسَاريع) است.
=أَسَّسَ-
تَأْسِيسًا [أسّ] البيتَ: خانه را ساخت.
=أَسْطى-
إسْطَاءً [سطو] عليه: بر او حمله كرد و چيره شد.
=الإسْطَاطِية-
(ف ج) : زيبا شناسى يا دانش زيبائى- اين كلمه يونانى است-
الإسْطَام-
[سطم] : آهنى كه با آن آتش را بهم زنند.
=الإسْطَبْل-
ج إسْطَبْلَات: طويله، جاى ستوران- اين كلمه لاتين است-
الأَسْطَراغالُس-
(ن) : گياهى است از رسته (القَطَانِيّات) از گياهان علفى كه غالبًا خاردار است از اين درخت صمغ بدست مىيد و در امور پزشكى از آن استفاده مى شود.
=أَسْطَرُالصين-
أللؤْلُؤيَّة (ن) : گونه اى از گياهان زينتى از رسته (المركَّبات) است.
=الأَسْطُرلَاب-
(فك) : اسطرلاب، دستگاهى قديمى كه در ستاره شناسى بكار مى رود و گونه هاى بسيارى از قبيل مسطح و كروى و خطى دارد.- اين واژه يونانى است-
الأَسْطَع-
م سَطْعَاء، ج سُطْع: مرد گردن بلند.
=الأَسْطَقِس-
بمعناى اصل و عنصر است كه عبارت از آب و زمين و هوا و آتش بعقيده قديميان است.- اين واژه يونانى است-
الإسْطَقِس-
مرادف (الأَسْطَقِس) است.
الأُسْطُمّ-
ج أَسَاطِم [سطم] من كلّ شي ءٍ: ميان و بيشتر هر چيزى،- مِنَ الْبَحْرِ: امواج كوه پيكر دريا.
=الأُسْطُمَّة-
مرادف (الأسْطُمّ) ؛ «استُطمَّةُ القَوم» : مجتمع آن قوم، بزرگان آن قوم.
=الأُسْطُوَانَة-
ج أَسَاطِين و أَسَاطِنة [سطن] :
ستون، عمود، صفحه فونوگراف يا گرامافون، يكى از پاهاى ستور،- (ه) :
جسم مستدير و مستطيل، استوانه.
=الأُسْطُوَانِيّ-
[سطن] : منسوب به (الأُسْطُوانة) است؛ «السّطحُ الأُسْطُوانِي» : (ه) سطح مستوى و استواني شكل.
=الأُسْطورَة-
ج أَسَاطِير [سطر] : داستان، اسطوره.
=الأُسْطُول-
ج أَسَاطيل [سطل] : ناوگان دريائى، ناوگان جنگى، ناوگان تجارى، كشتى ماهيگيرى.
=الأُسْطِيرة-
ج أَسَاطِير [سطر] : مرادف (الأَسْطُورة) است.
=أَسْعَى-
إسْعَاءً [سعي] الرجُلَ: آن مرد را وادار به كوشش كرد،- القَوْمُ بِهِ: آن قوم او را خواستند.
=الإِسْعَاف-
[سعف] مص، يارى و كمك به افراد نيازمند؛ «سَيَّارَةُ الإسْعَاف» آمبولانس، ماشينى كه بيماران را به بيمارستان رساند، ماشين امداد و كمك رسانى.
=أَسْعَدَ-
إسْعَادًا [سعد] هُ اللّهُ: خداوند او را نيكبخت كند،- هُ على الأمْرِ: در آن كار به او كمك كرد.
=أَسْعَرَ-
إسْعَارًا [سعر] النارَ: آتش بر افروخت،- البعيرُ الإبلَ بِجَرَبِهِ: شتر گر بقيه شتران را گر كرد.
=الأَسْعَر-
م سَعْرَاء، ج سُعْر [سعر] : آنكه رنگش به سياهى زند، مرد كم گوشت و لاغر اندام.
=أَسْعَطَ-
إسْعَاطًا [سعط] هُ الدواءَ: در بينى او دارو ريخت؛ «اسْعَطَهُ الرُّمحَ» : نيزه را به داخل بينى او زد.
=أَسْعَفَ-
إسْعَافًا [سعف] هُ: آنچه كه نياز داشت به او داد؛ «اسْعَفَ المَريضَ» : بيمار را درمان كرد،- هُ بِحَاجَتِهِ: نيازمندى او را بر آورد،- هُ عَلى الأَمْرِ: در آن كار به او يارى كرد،- اليه: بسوى او روى آورد،- لهُ الصيدُ: او را بر شكار توانا كرد،- تِ الحَاجَةُ: هنگام بر آوردن نياز رسيد.
=الأَسْعَف-
م سَعْفَاء، ج سُعْف [سعف] من الإبل:
شتر كه در دهانش بيمارى گرى پديد آمده باشد،- مِنَ الْخَيلِ: اسب پيشانى سفيد.
=أَسْغَبَ-
إسْغَابًا [سغب] القومُ: آن قوم گرفتار گرسنگى و قحطى شدند.
=أَسِفَ-
أَسَفًا عليه: بر او اندوهگين شد.
=أَسَفَّ-
إسْفَافًا [سفّ] الرجُلُ: آن مرد گريخت، آن مرد به كارى پست دست زد،- الطّائِرُ او السَّحَابُ: پرنده يا ابر به زمين نزديك شد،- الشي ءَ: پاره اى از چيزى را بر آن چيز چسبانيد،- الأمرَ: به آن كار نزديك شد،- الخُوصَ: برگهاى خرما را بافت،- النَّظَرَ: تيز نگريست،- البَعيرَ: به شتر گياه خشك خورانيد،- الفرسَ اللجَامَ:
لگام بر اسب بست.
=أُسِفَّ-
[سفّ] وجهُهُ: چهره او گرفته شد بگونه اى كه بر آن خاكستر ريخته اند.
=الأَسَف-
افسوس بر گذشته؛ «يا أَسَفى و يا أَسَفًا و يَا أَسَفَاهُ و يا لَلأَسَف» : (متأَسفم، افسوس، متأسفانه) ، عذر خواهى؛ «مَعَ الأَسَفِ و بِكُلِّ أَسَفٍ» : با اظهار تأسف، با كمال تأسف.
=الأَسِف-
مرادف (الآسِف) است.
=أَسْفَى-
إسْفَاءً [سفو] تِ الريحُ: باد وزيد،- الزّرعُ: دور خوشه هاى كشت زبر شد،- الرَّجُلُ: آن مرد سفيه و نادان شد،- بِهِ: به او بد كرد،- فلانًا: فلانى را به سبك مغزى و بى بند و بارى كشانيد.
=أَسْفَى-
إسْفَاءً [سفي] تِ الريحُ الترابَ: باد گرد و خاك را بر انگيخت يا با خود برد.
=الأَسْفَى-
م سَفْوَاء [سفو] من البغال: استركم موى پيشانى، استر تيزرو.
=الأَسْفَى-
م سَفْيَاء، ج سُفْيٌ [سفي] من الخيل:
اسب كم موى پيشانى.
=أَسْفَرَ-
إسْفَارًا [سفر] : چهره خود را نمايان كرد،- الصُّبحُ: بامداد روشن شد،- الوَجْهُ:
چهره زيبا و نورانى شد،- تِ الْحَرْبُ:
جنگ سخت شد،- مُقَدَّمُ رأسِه: موى جلوى پيشانى او ريخت،- الشَّجَرُ: برگهاى درخت فرو ريخت،- البعيرَ: در بينى شتر (سِفَار) نهاد.
=الأَسْفَع-
م سَفْعَاء، ج سُفْع: سياه رنگى كه سياهى او به سرخى زند،- (ح) : باز شكارى،- (ح) : گاو وحشى.
=الأَسْفَل-
ج أَسَافِل، م سُفْلَى [سفل] : پايين. اين كلمه ضد (الأعلى) است.