فهرس الكتاب

الصفحة 375 من 1009

=الخَتَن-

ج أَخْتَان: پسر يا برادر همسر، شوهر دختر.

=الخَتَنَة-

مؤنث (الختَن) است، مادر زن.

=الخَتُور-

مترادف (الخاتِر) است.

=الخَتِير-

مترادف (الخاتِر) است.

=الخِتِّير-

مترادف (الخاتِر) است.

=الخَتِين-

پسر ختنه شده.

=الخُثَارَة-

باقيمانده ى شير غليظ؛ «ذهب صَفْوُهُ و بَقِيَتْ خُثَارتُه» : پاكيزگى و صفاى آن رفت و غليظ آن ماند، باقيمانده هر چيزى.

=خَثَرَ-

-خَثْرًا و خُثُورًا و خَثَرَانًا اللبنُ: شير سفت شد،-- خَثْرًا تْ نفسُ الرجُلِ: حال آن مرد گرفته و منقلب شد.

=خَثِرَ-

-خَثَرًا اللبنُ: مترادف (خَثَرَ) است.

=خَثُرَ-

-خَثَارَةً و خُثُورَةً اللبنُ: مترادف (خَثَرَ) است.

=خَثَّرَ-

تَخْثِيرًا اللبنَ: شير را سفت و غليظ كرد.

=خَثَمَ-

-خَثْمًا: بينى او پهن شد،- انْفَهُ:

بينى او را باريك كرد.

=خَثِمَ-

-خَثَمًا تْ أَخلافُ الناقةِ: پشت ماده شتر با ساير شتران بسته و پيوسته شد.

=خَثَّمَ-

تَخْثِيمًا الشي ءَ: آن چيز را پهن كرد.

=الخَثِم-

آنكه داراى بينى پهن يا كلفت است.

=الخَثْمَة-

كلفتى يا پهناى بينى.

=خَجِلَ-

-خَجَلًا: شرم كرد، حيا كرد،- مِنْ كذا: از چيزى خسته شده،- فِى طَلَبِ الرزْق: براى بدست آوردن روزى كوشيد،- بِامْرِهِ: در كار خود دو دل شد،- البَعِيرُ بِالحِمل: بار بر روى شتر سنگينى كرد،- الثوبُ: جامه شكافته و فراخ شد،- النَّبَاتُ: گياه فراوان و پيچيده شد.

=خَجَّلَ-

تَخْجِيلًا هُ: او را به خجالت در آورد، او را شرمسار كرد.

=الخَجَل-

مص، شرم، حيا؛ «يا لَلْخَجَل!» : چه شرمندگى بسيار.

=الخَجِل-

شرمگين، شرمنده.

=الخَجْلَان-

شرمگين و شرمنده.

=الخَجُول-

بسيار شرمنده.

=خَدَّ-

-خَدًّا [خدّ] الأرضَ و في الأرضِ: راهرو زير زمينى ساخت،- فيه الضربُ: ضربه در او اثر گذاشت.

=الخَدّ-

ج خُدُود [خدّ] من الوجه (ع ا) : چهره، رخساره، گونه؛ «الخُدُود» : الواح تخته اى و چوبى.

=الخِدَاج-

كمبودى در چيزى.

=الخِدَار-

بيشه ى شير.

=الخُدَارِيّ-

شب تاريك ابر سياه،- (ح) :

اخدرى.

=الخُدَارِيَّة-

(ح) : عقاب.

=الخِدَاع-

[خدع] : حيله و فريب، آنچه كه وسيله ى فريب دادن باشد.

=الخَدَّاع-

حيله گر، فريبكار.

=الخَدَّاعَة-

مؤنث (الخدَّاع) است،- من السّنين: سال بى خير و بركت.

=الخَدَّام-

مترادف (الخادِم) است بمعناى خدمتگزار.

=الخَدَّامَة-

مترادف (الخَادِمَة) است، ظرفى كه در آن بول و غائط كنند. اين واژه در زبان متداول رايج است و نام ديگر آن (المُسْتَعْمَلَة) است.

=الخُدَّة-

ج خُدَد [خدّ] : گودال دراز يا مستطيل.

=خَدَجَ-

-خِدَاجًا تِ الدابَّةُ: ستور بچه ى خود را ناقص بدنيا آورد يا قبل از زمان طبيعى زائيد.

=خَدَّجَ-

تَخْدِيجًا تِ الناقةُ: به معناى (خَدَجَت) است،- سُمْعَتَهُ: او را به نام كرد، از وى نكوهش نمود.

=خَدَّدَ-

تَخْدِيدًا [خدّ] لحمُهُ: گوشت بدنش تحليل رفت و لاغر و سست شد،- لَحْمَهُ: او را لاغر و ناتوان كرد.

=خَدَرَ-

-خَدْرًا بالمكان: در آن مكان اقامت نمود،- البِنْتَ: دختر را در خانه نشانيد،- الأسَدُ في عرينِهِ: شير در خوابگاه خود ماند،- الرَّجُلُ: آن مرد سرگردان شد،- الظبيُ: آهو از گلّه عقب افتاد.

=خَدِرَ-

-خَدَرًا العضوُ: عضو يا اندام سست شد،- تِ العينُ: چشم سنگين شد،- الحرُّ:

گرما سخت شد،- النهارُ: گرماى روز سخت شد و باد نيامد،- البردُ: سرما سخت شد.

=خَدَّرَ-

تَخْدِيرًا العضوَ: عضو را سست يا بيهوش كرد،- البنتَ: دختر را وادار به نشستن در خانه كرد،- هُ: آمپول بيهوشى به وى تزريق كرد.

=الخِدْر-

ج خُدُور و أَخْدَار و جج أَخَادِير: هر وسيله اى كه با آن پنهان شوند، چادرى كه براى كنيز در گوشه اى از منزل نصب كنند، اطاق مجزّا براى خدمتگزاران، تاريكى شب، بيشه ى شير.

=الخَدَر-

(طب) : تشنّج و بى حسّى در عضوى از بدن كه مانع از حركت باشد، تنبلى و سستى، تاريكى، جاى تاريك.

=الخَدِر-

آنكه به بيمارى تشنج اعضاء دچار باشد،- من اللَّيَالي: شب تاريك،- مِن الأَمكِنَة: جاى تاريك؛ «نهارٌ خَدِرٌ» : روزى سرد و نمناك.

=الخُدْرة-

تاريكى سخت.

=الخَدَرْنَق-

ج خَدَارِن (ح) : عنكبوت نر، عنكبوت تنومند.

=خَدَشَ-

خَدْشًا هُ: از او عيبجوئى كرد، آن چيز را پاره كرد، خراشانيد.

=خَدَّشَ-

تَخْدِيشًا هُ: به معناى (خَدَشَهُ) است.

=الخَدْش-

ج خُدُوش و خِدَاش و أخْدَاش: اثر خدشه، خراش.

=خَدَعَ-

-خِدْعًا و خَدْعًا هُ: به او خلاف باطن خود گفت و نيرنگ زد،- الأمرَ: آن امر را پنهان كرد،- الضَّبُّ في جُحرِه: سوسمار داخل سوراخ و لانه ى خود شد،- تِ الشمسُ: خورشيد غروب كرد،- تِ الطريقُ:

بيراهه رفت و راه را نشناخت،- الثوبَ:

جامه را تا زد،- الرجُلُ: آن مرد چيزى نبخشيد و عطا نكرد يا مال او كم شد،- المَطَرُ: باران كمى آمد،- تِ السوق:

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت