ج أَخْتَان: پسر يا برادر همسر، شوهر دختر.
=الخَتَنَة-
مؤنث (الختَن) است، مادر زن.
=الخَتُور-
مترادف (الخاتِر) است.
=الخَتِير-
مترادف (الخاتِر) است.
=الخِتِّير-
مترادف (الخاتِر) است.
=الخَتِين-
پسر ختنه شده.
=الخُثَارَة-
باقيمانده ى شير غليظ؛ «ذهب صَفْوُهُ و بَقِيَتْ خُثَارتُه» : پاكيزگى و صفاى آن رفت و غليظ آن ماند، باقيمانده هر چيزى.
=خَثَرَ-
-خَثْرًا و خُثُورًا و خَثَرَانًا اللبنُ: شير سفت شد،-- خَثْرًا تْ نفسُ الرجُلِ: حال آن مرد گرفته و منقلب شد.
=خَثِرَ-
-خَثَرًا اللبنُ: مترادف (خَثَرَ) است.
=خَثُرَ-
-خَثَارَةً و خُثُورَةً اللبنُ: مترادف (خَثَرَ) است.
=خَثَّرَ-
تَخْثِيرًا اللبنَ: شير را سفت و غليظ كرد.
=خَثَمَ-
-خَثْمًا: بينى او پهن شد،- انْفَهُ:
بينى او را باريك كرد.
=خَثِمَ-
-خَثَمًا تْ أَخلافُ الناقةِ: پشت ماده شتر با ساير شتران بسته و پيوسته شد.
=خَثَّمَ-
تَخْثِيمًا الشي ءَ: آن چيز را پهن كرد.
=الخَثِم-
آنكه داراى بينى پهن يا كلفت است.
=الخَثْمَة-
كلفتى يا پهناى بينى.
=خَجِلَ-
-خَجَلًا: شرم كرد، حيا كرد،- مِنْ كذا: از چيزى خسته شده،- فِى طَلَبِ الرزْق: براى بدست آوردن روزى كوشيد،- بِامْرِهِ: در كار خود دو دل شد،- البَعِيرُ بِالحِمل: بار بر روى شتر سنگينى كرد،- الثوبُ: جامه شكافته و فراخ شد،- النَّبَاتُ: گياه فراوان و پيچيده شد.
=خَجَّلَ-
تَخْجِيلًا هُ: او را به خجالت در آورد، او را شرمسار كرد.
=الخَجَل-
مص، شرم، حيا؛ «يا لَلْخَجَل!» : چه شرمندگى بسيار.
=الخَجِل-
شرمگين، شرمنده.
=الخَجْلَان-
شرمگين و شرمنده.
=الخَجُول-
بسيار شرمنده.
=خَدَّ-
-خَدًّا [خدّ] الأرضَ و في الأرضِ: راهرو زير زمينى ساخت،- فيه الضربُ: ضربه در او اثر گذاشت.
=الخَدّ-
ج خُدُود [خدّ] من الوجه (ع ا) : چهره، رخساره، گونه؛ «الخُدُود» : الواح تخته اى و چوبى.
=الخِدَاج-
كمبودى در چيزى.
=الخِدَار-
بيشه ى شير.
=الخُدَارِيّ-
شب تاريك ابر سياه،- (ح) :
اخدرى.
=الخُدَارِيَّة-
(ح) : عقاب.
=الخِدَاع-
[خدع] : حيله و فريب، آنچه كه وسيله ى فريب دادن باشد.
=الخَدَّاع-
حيله گر، فريبكار.
=الخَدَّاعَة-
مؤنث (الخدَّاع) است،- من السّنين: سال بى خير و بركت.
=الخَدَّام-
مترادف (الخادِم) است بمعناى خدمتگزار.
=الخَدَّامَة-
مترادف (الخَادِمَة) است، ظرفى كه در آن بول و غائط كنند. اين واژه در زبان متداول رايج است و نام ديگر آن (المُسْتَعْمَلَة) است.
=الخُدَّة-
ج خُدَد [خدّ] : گودال دراز يا مستطيل.
=خَدَجَ-
-خِدَاجًا تِ الدابَّةُ: ستور بچه ى خود را ناقص بدنيا آورد يا قبل از زمان طبيعى زائيد.
=خَدَّجَ-
تَخْدِيجًا تِ الناقةُ: به معناى (خَدَجَت) است،- سُمْعَتَهُ: او را به نام كرد، از وى نكوهش نمود.
=خَدَّدَ-
تَخْدِيدًا [خدّ] لحمُهُ: گوشت بدنش تحليل رفت و لاغر و سست شد،- لَحْمَهُ: او را لاغر و ناتوان كرد.
=خَدَرَ-
-خَدْرًا بالمكان: در آن مكان اقامت نمود،- البِنْتَ: دختر را در خانه نشانيد،- الأسَدُ في عرينِهِ: شير در خوابگاه خود ماند،- الرَّجُلُ: آن مرد سرگردان شد،- الظبيُ: آهو از گلّه عقب افتاد.
=خَدِرَ-
-خَدَرًا العضوُ: عضو يا اندام سست شد،- تِ العينُ: چشم سنگين شد،- الحرُّ:
گرما سخت شد،- النهارُ: گرماى روز سخت شد و باد نيامد،- البردُ: سرما سخت شد.
=خَدَّرَ-
تَخْدِيرًا العضوَ: عضو را سست يا بيهوش كرد،- البنتَ: دختر را وادار به نشستن در خانه كرد،- هُ: آمپول بيهوشى به وى تزريق كرد.
=الخِدْر-
ج خُدُور و أَخْدَار و جج أَخَادِير: هر وسيله اى كه با آن پنهان شوند، چادرى كه براى كنيز در گوشه اى از منزل نصب كنند، اطاق مجزّا براى خدمتگزاران، تاريكى شب، بيشه ى شير.
=الخَدَر-
(طب) : تشنّج و بى حسّى در عضوى از بدن كه مانع از حركت باشد، تنبلى و سستى، تاريكى، جاى تاريك.
=الخَدِر-
آنكه به بيمارى تشنج اعضاء دچار باشد،- من اللَّيَالي: شب تاريك،- مِن الأَمكِنَة: جاى تاريك؛ «نهارٌ خَدِرٌ» : روزى سرد و نمناك.
=الخُدْرة-
تاريكى سخت.
=الخَدَرْنَق-
ج خَدَارِن (ح) : عنكبوت نر، عنكبوت تنومند.
=خَدَشَ-
خَدْشًا هُ: از او عيبجوئى كرد، آن چيز را پاره كرد، خراشانيد.
=خَدَّشَ-
تَخْدِيشًا هُ: به معناى (خَدَشَهُ) است.
=الخَدْش-
ج خُدُوش و خِدَاش و أخْدَاش: اثر خدشه، خراش.
=خَدَعَ-
-خِدْعًا و خَدْعًا هُ: به او خلاف باطن خود گفت و نيرنگ زد،- الأمرَ: آن امر را پنهان كرد،- الضَّبُّ في جُحرِه: سوسمار داخل سوراخ و لانه ى خود شد،- تِ الشمسُ: خورشيد غروب كرد،- تِ الطريقُ:
بيراهه رفت و راه را نشناخت،- الثوبَ:
جامه را تا زد،- الرجُلُ: آن مرد چيزى نبخشيد و عطا نكرد يا مال او كم شد،- المَطَرُ: باران كمى آمد،- تِ السوق: