-كَوْدًا و مَكَادًا و مَكَادَةً [كود] : به آن كار نزديك شد ولى آن را انجام نداد مانند (كادَ يَضْرِبُ) : نزديك بود بزند ولى نزد. اين كلمه از افعال مقاربه است و به ندرت خبر آن با (انْ) مىيد و گاهى به معناى (ارَادَ) يعنى خواست مىيد،-- كَوْدًا هُ: او را منع نمود.
-كَيْدًا [كيد] هُ: او را با حيله فريب داد، به او فريب دادن آموخت، با او جنگيد، بدخواه او شد،- لِفُلانٍ: به فلانى حيله زد: «فُلانُ يَكِيدُ امْرًا مَا أَدْرِى مَا هُوَ» : فلانى به دنبال حيله ايست كه نمى دانم چيست،- الشَّي ءَ: در آن چيز چاره جويى كرد،- بنفسِهِ: هنگام جان كندن به سختى نفس كشيد،- الزَّندُ: آتش زنه آتش بيرون داد.
=الكادِس-
ج كَوَادِس: آنچه كه بر اثر عطسه و جز ان از بينى و دهان بيرون آيد و در هوا پخش شود.
=كادَمَ-
مُكادَمَةً [كدم] تِ الدابَّةُ الحشيشَ:
سُتور نتوانست گياه بخورد.
=كاذَبَ-
كِذَابًا و مُكَاذَبَةً هُ: به او گفت «دروغ گفتى» .
=الكاذِب-
ح كَذَبة و كُذَّاب و كُذَّب: فا، دروغگو.
=الكاذِبَة-
ج كاذِبَات و كَوَاذِب: مؤنّث (الْكاذِب) است، دروغ.
=كارَ-
-كَوْرًا [كور] العامة و نحوَها على رأسهِ:
عمامه و مانند آن را دور سر پيچيد،- الْحَمَّالُ الكَارَةَ: بار بر كوله بار را بر پشت خود حمل كرد،- الْأَرْضَ: زمين را كند،- في مِشْيَتِه: در راه رفتن خود شتاب كرد،- كِيارًا الفَرَسُ ذَنَبَهُ: اسب در حال دويدن و خيزش دم خود را بالا برد.
ج كارَات: گونه اى كشتى،- عِنْدَ الْعامَّة: و در زبان متداول صنعت و حرفه است، اين واژه فارسى است.
=كارَى-
مُكَارَاةً و كِرَاءً [كري] هُ الدابَّةَ أو الدارَ:
سُتور يا خانه را به او اجاره داد.
=كارَبَ-
مُكَارَبَةً و كِرَابًا [كرب] هُ: به او نزديك شد.
=الكارَة-
ج كارَات [كور] : اندازه معينى از آذوقه يا گندم، طَبَقى كه بر روى آن خمير نان را قبل از زدن به تنور پهن كنند،- مِنَ الثّياب: جامه در قطعات متعدد كه گازر درهم پيچد و بر پشت حمل كند.
=الكارِث-
آنچه كه باعث غم و اندوه سخت باشد.
=الكارِثَة-
ج كَوارِث: مؤنث (الكارِث) است، بلاى سخت.
=الكارِز-
واعِظ مسيحى كه به انجيل بشارت دهد.
=الكارِع-
فا، هر فرو رونده در آب چه بنوشد و چه ننوشد.
=الكارِعَات-
نخلهائى كه در كنار آب روئيد شده باشند.
=الكارِعَة-
ج كارِعَات: مؤنّث (الكَارع) است.
=كارَمَ-
مُكَارَمَةً [كرم] هُ: در بخشش و كَرَم بر او مُباهات كرد؛ «كارَمْتُ فُلانًا» : به او چيزى ارمغان كردم تا مرا پاداش دهد.
=الكاره-
آنكه چيزى را نپسندد.
=الكارُوز-
مُرادف (الكارِز) است.
=كازَ-
-كَوْزًا [كوز] : با كوزه آب آشاميد،- الشَّي ءَ: آن چيز را جمع آورى كرد.
نفت، پترول. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=كاسَ-
-كَيْسًا و كِيَاسَةً [كيس] الغلامُ: آن جوان تيز هوش شد،- فُلانًا: در زيركى و هوش بر او چيره شد.
=الكاسِب-
فا، كاسب.
=الكاسِبَة-
ج كَوَاسِب: مؤنّث (الكاسِب) است.
=كاسَحَ-
مُكَاسَحَة [كسح] هُ: با او دشمنى سخت نمود.
=الكاسِحَة-
«كاسِحَةُ الأَلغَام» : كشتى مين ياب كه با دستگاههاى انفجار زمين مجهز است، نام ديگر آن (كانِسَةُ الأَلْغام»:
است.
=الكاسِد-
چيزى كه خريدار نداشته باشد؛ «السُّوقُ الْكاسِدُ» بازار راكد از خريد و فروش.
=الكاسِدَة-
«السوقُ الكاسِدَة» : مُرادف (الكاسِد) است.
=كاسَرَ-
مُكَاسَرَةً [كسر] هُ في البيع: از او خواست بهاى فروش را كم كند.
=الكاسِر-
ج كُسَّر: فا،- (ح) : عقابْ؛ «عُقَابٌ كاسِرٌ» : عقابى كه شكار خود را در هم مى شكند،- مِنَ الطُّيُورِ: بر پرندگان شكارى اطلاق مى شود؛ «كاسِرُ الحَجَرِ أو القُلْبُ» (ن) :
نام گياهى است زيبا كه همان علف مرواريد است و مركز اصلى آن نيم كره شمالى زمين بويژه در مناطق كوهستانى و سردسير است.
=الكاسِرَة-
ج كاسِرَات و كُسَّر و كَوَاسِر: مؤنّث (الكاسِر) است.
=الكاسِي-
ج كُسَاة [كسو] : فا، آنكه جامه بر تن داشته باشد اين واژه ضد (العارِي) است.
=كاشَ-
-كَوْشًا [كوش] عنهُ: بسيار ترسيد،- عِنْدَ العامَّة: به دنيا بسيار علاقه مند شد.
=كاشَحَ-
كِشَاحًا و مُكَاشَحَةً [كشح] فلانًا بالعداوة:
با او دشمنى كرد.
=الكاشِح-
فا،- دشمن پنهانى.
=كاشَرَ-
مُكَاشَرَةً [كشر] هُ: با او خنديد و دندانهايش را به او نمايان ساخت.
=كاشَفَ-
مُكَاشَفَةً [كشف] هُ بكذا: او را بر امرى آگاه نمود،- هُ بِالعَداوَة: بطور آشكار با او دشمنى ورزيد.
=الكاشِف-
ج كَشَفَة: فا.
=الكاشِفَة-
مص،- ج كَوَاشِف: مؤنّث الكاشِف است، رسوائى.
=كاظَّ-
كِظَاظًا و مُكَاظَّةً [كظّ] هُ: در جنگ با او نبرد سخت كرد و زمان درازى با او زد و خورد كرد.
=الكاظِم-
ج كُظَّم: فا، خاموش، ساكت؛ «بَعِيرٌ كاظِمٌ» : شتر تشنه كه شكمش از بى آبى خشك شده باشد.
ج أَكْوَاع [كوع] (ع ا) : مُچ دست از طرف انگشتِ ابهام.
=الكاعّ-
[كعّ] : ناتوان و ترسو.
=الكاعِب-
«جاريةٌ كاعِبٌ» : كنيزكى كه