فهرس الكتاب

الصفحة 231 من 1009

=تَحَسَّى-

تَحَسِّيًا [حسو] المرقَ: شوربا را اندك اندك آشاميد، الطائرُ المَاءَ: پرنده با نوك خود آب خورد.

=تَحَسَّبَ-

تَحَسُّبًا [حسب] : كفايت كرد.

=تَحَسَّرَ-

تَحَسُّرًا [حسر] تِ المرأةُ: آن زن با روى باز نشست و افسوس خورد،- الشَّعَرُ و الرِّيشُ: موى يا پر ريخته شد،- الطّائرُ:

پرنده پر خود را انداخت،- عليه: بر او افسوس خورد.

=تَحَسَّسَ-

تَحَسُّسًا [حسّ] : شنيد و ديد،- الشي ءَ: آن چيز را احساس كرد و شناخت،- الخَبَرَ: براى شناخت خبر كوشيد،- مِنْهُ: از او خبر خواست.

=تَحَسَّفَ-

تَحَسُّفًا [حسف] الجلدُ: پوست پوسته پوسته شد.

=تَحَسَّنَ-

تَحَسُّنًا [حسن] : زيبا شد، آرايش كرد.

=التَّحَسُّن-

[حسن] : مص؛ «فى تَحَسُّن» : در حال پيشرفت.

=التَّحسِير-

[حسر] : واحد (التحاسير) است.

=التَّحْسِين-

ج تَحْسِينَات [حسن] : مص، نيكو كردن، اصلاح؛ «تَحسينُ النَّسْل» : دانشى است كه درباره ى نيكو كردن نسل و نژاد بحث مى كند.

=تَحَشَّى-

تَحَشِّيًا [حشي] فلانًا: فلانى را جدا كرد، استثنا كرد،- فلانٌ: حرمت دوستى را حفظ كرد،- من الشّي ءِ: از آن چيز دور و منزّه شد.

=تَحَشَّدَ-

تَحَشُّدًا [حشد] القومُ: آن قوم براى يك كار گرد هم آمدند.

=تَحَشَّفَ-

تَحَشُّفًا [حشف] : جامه ى كهنه پوشيد.

=تَحَشَّكَ-

تَحَشُّكًا [حشك] الضرْعُ: پستان پر از شير شد.

=تَحَشَّمَ-

تَحَشُّمًا [حشم] من فلان: از فلانى شرم كرد.

=تَحَصَّى-

تَحَصِّيًا [حصي] : پرهيز كرد، خود را حفظ كرد.

=تَحَصْحَصَ-

تَحَصْحُصًا [حصحص] : به زمين چسبيد و استوار شد،- الوبرُ او الزّئبُر: پشم و پر زه از روى پارچه فرو ريخت.

=تَحَصَّلَ-

تَحَصُّلًا [حصل] الشي ءُ: آن چيز جمع شد، ثابت شد،- مِن الْمَسْألةِ كذا: از آن مسأله رهائى يافت.

=تَحَصَّنَ-

تَحَصُّنًا [حصن] : براى خود پناهى گرفت،- تِ المرأةُ: آن زن مُحصنه شد،- الفرس: آن اسب، اسبِ نر شد.

=التَّحْصِيل-

[حصل] : مص، كسب كردن، بدست آوردن؛ «من تَحْصِيل الحَاصِلِ انْ يُقَال ... » : آنچه كه در آن شكى نيست آنست كه گفته شود ...

=تَحَضَّرَ-

تَحَضُّرًا [حضر] : حاضر شد. اين واژه ضدّ (تَغَيّبَ) است،- الرَّجُلَ: آن مرد را حاضر كرد،- البَدَوِيُّ: آن بيابانى به شهرنشين همانند شد.

=التَّحْضِير-

[حضر] : مص،- ج تحضيرات:

استعداد و آمادگى.

=التَّحْضِيرِيّ-

نسبت به (التَّحْضِير) است؛ «مؤتمرٌ تحضيريّ» : كنفرانس آمادگى و اوليّه.

=تَحَطَّمَ-

تَحَطُّمًا [حطم] : شكسته شد.

=التَّحْطِيم-

[حطم] : مص؛ «سفينةُ تَحطيمِ الجَلِيد» : كشتى يخ شكن در درياها.

=تَحَفَّى-

تَحَفِّيًا [حفو] لهُ: او را بسيار گرامى داشت،- في الشي ءِ: در آن چيز كوشيد.

=التُّحْفَة-

ج تُحَف: هديه، ارمغان، چيز گرانبها و ارزشمند؛ «تُحْفَةٌ فَنِّيَّةٌ» : هديه اى ارزنده.

=التُّحَفَة-

ج تُحَف: مترادف (التحْفَة) است.

=تَحَفَّرَ-

تَحَفُّرًا [حفر] السيْلُ: سيل بر روى زمين حفره ها بوجود آورد.

=تَحَفَّزَ-

تَحَفُّزًا [حفز] : براى آن كار آماده شد، دو زانو نشست.

=تَحَفَّشَ-

تَحَفُّشًا [حفش] الرجلُ: در خانه ى كوچكى نشست.

=تَحَفَّظَ-

تَحَفُّظًا [حفظ] الكتابَ: كتاب را اندك اندك حفظ كرد،- بهِ: در حفظ آن عنايت و توجه كرد،- عنهُ و منهُ: از او پرهيز كرد و خود را محافظت كرد.

=التَّحَفُّظ-

[حفظ] : مص،- ج تَحَفُّظات:

احتياط، چاره جوئى، «مع التحفظُ» : با توجه و عنايت. ضد اين تعبير «بِدُون تَحَفُّظ» است.

=التَّحَفُّظِيّ-

[حفظ] : نسبت به (التحَفُّظ) است؛ «إجْرَاءَات تَحَفُّظِيَّة» : تدابير احتياطي و امنيتى.

=تَحَفَّلَ-

تَحَفُّلًا [حفل] : آرايش كرد،- اللبنُ: شير فراوان شد،- المَجْلِسُ: نشستگان در مجلس بسيار شدند.

=تَحَقَّدَ-

تَحَقُّدًا [حقد] : مترادف (حَقَدَ) است با تمام معانى آن.

=تَحَقَّقَ-

تَحَقُّقًا [حقّ] الخبرُ: آن خبر ثابت شد،- الرجُلُ الأمرَ: آن مرد خبر را درست دانست.

=التَّحْقِيق-

[حقّ] : مص، تحقيق، بحث، رسيدگى، بررسى و انجام، بررسيهاى مقامات قضائى يا ادارى كشور؛ «قاضي التَّحْقِيق» : بازپرس دادگسترى.

=تَحَكَّرَ-

تَحَكُّرًا [حكر] الشي ءَ: آن چيز را احتكار كرد و بانتظار گران شدن بهاى آن شد.

=تَحَكَّكَ-

تَحكُّكًا [حكّ] بهِ: متعرض او شد و برايش شر آفريد.

=تَحَكَّلَ-

تَحَكُّلًا [حكل] : از روى نادانى با وى ستيزه كرد.

=تَحَكَّمَ-

تَحَكُّمًا [حكم] في الأمرِ: از پيش خود حكم كرد بدون اينكه توجيهى بكند، به رأى خود در آن چيز تصرف كرد، حكم خود را در او اجراء كرد.

=التَّحْكِيم-

[حكم] : مص، حل و فصل اختلاف يا دعوى بوسيله ى حَكَم؛ «هَيْئَة التَّحْكِيم» : هيأت حكميّت در برقرارى خلاف، نام ديگر اين هيأت «لُجْنَةُ التَّحْكيم» است.

=تَحَلَّى-

تَحَلِّيًا [حلو] الشي ءَ: آن چيز را شيرين يافت.

=تَحَلَّى-

تَحَلِّيًا [حلي] : آرايش كرد و لباس نو پوشيد،- تِ المرأةُ: آن زن زيورآلات بر تن

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت