كه از آن عرق خارج شود،- مِنَ الرِّجَال:
آنكه بر باطل اعتراض كند.
أَعْرَاض: آنچه كه در گوهر خود قائم به خود بوده ولى گوهر نباشد، اسم است از هر چيزى كه دائم و پيوسته نباشد؛ «هَذَا الأَمْرُ عَرَضٌ» : اين امر چيزى است زايل و رفتنى، هر بيمارى كه بر انسان عارض شود، متاع، غنيمت، بخشش و عطاء، آذوقه دنيا؛ «فَعَلَهُ عَرَضًا» : بدون قصد كارى انجام داد.
=العُرْضَة-
چيزى كه آماده شود و در معرض ديد قرار گيرد، همّت و پاى مردى، فنى در كشتى گرفتن؛ «هو عُرْضَةٌ لِلْكَلام» : او بسيار مورد اعتراض قرار مى گيرد؛ «جَعَلْتُهُ عُرْضَةً لِكَذا» : او را براى كارى تعيين كردم.
=العِرْضَة-
مؤنث (العِرض) است، مصدر نوع از (عَرَضَ) است.
=العَرَضِيّ-
متضادّ (الجوهريّ) است، حدوث امرى است كه بطور صُدفه واقع شود.
=العَرَضِيَّة-
مؤنث (العَرَضِيّ) است؛ «الخطيئَةُ العَرَضِيّةَ» : در آئين مسيح به معناى گناه كوچك است.
=العَرْعَر-
(ن) : سرو كوهستانى از رسته صنوبرها كه از ميوه آن بوى خوش استخراج مى شود؛ «العَرْعَرْ الكادِي» : سروى است كه از آن روغنى سياه بنام (الكاد) براى بيماران پوستى بدست مىيد.
=عَرَفَ-
-عِرْفَةً و عِرْفَانًا و عِرِفَّانًا و مَعْرِفَةً الشي ءَ:
آن چيز را دانست؛ «عَرَفَهُ حَقَّ المَعْرِفَة» : او را كاملًا شناخت،- بِذَنْبِهِ: به گناه خود اقرار و اعتراف كرد،- هُ: به او پاداش داد،- لِلأَمْرِ: بر آن صبر و شكيبائى كرد،-:
عرافَةً عَلَى القَومِ: براى آن قوم تدبير و چاره انديشى نمود،- عَرْفًا الفرسَ: يال اسب را بُريد.
=عَرِفَ-
-عَرْفًا: از بوى خوش استفاده نكرد.
=عَرُفَ-
-عَرَافَةً: دانا شد،- عَرْفًا و عَرَافَةً:
بوى خوش داشت، خود را بسيار عطرآگين كرد.
=عُرِف-
الرجُلُ: در كف دست آن مرد دمل درآمد.
=عَرَّفَ-
تَعْرِيفًا [عرف] هُ الأمرَ: چگونگى را به او اطلاع داد،- هُ بِفُلانٍ: نامش را به او گفت،- الضَّالَّةَ: گمشده را خواست،- الاسْمَ: اسم را معرفه كرد،- الشّي ءَ:
آنرا خوشبو كرد،- الطَّعَامَ: مخلّفات غذا از قبيل نمك و سركه و غيره را زياد كرد،- الحُجّاجَ: حاجيان براى اداء مراسم به عرفات رفتند.
=العُرْف-
شناسائى، سخا و كرم، آنچه به ديگران مى دهى، اسم است از اعتراف و اقرار؛ «لَهُ عليَّ الْفُ عُرْفًا» : براى او هزار بار اعتراف مى كنم. روش و قبول؛ «العُرفُ السِّيَاسِيّ» : روش معمول سياسى؛ «عُرفُ الشّرع» : مبناى احكام شرع،- ج اعْراف: تاج خروس، يال اسب، زمينهاى مرتفع و شن زار، موج دريا؛ «عُرفُ الدَّيكِ» (ن) نام درخت گلى است كه داراى شاخه ها و گلهاى ارغوانى رنگ مى باشد؛ «عُرْفُ اللِّسان» : عرف و معمول زبان از حيث تلفظ و بكار بردن واژه ها.
=العَرْف-
مص، بطور كلى به معناى بو است كه بيشتر بر بوى خوش اطلاق مى شود؛ «ما اطْيَبَ عَرْفَهُ» : چه بوى خوشى دارد.
=العُرُف-
يالِ اسب، زمين بلند كه پُر از شن و ماسه باشد.
=العَرْفاء-
ج عُرْف: مؤنّث (الأَعْرَف) است، كفتار؛ «قُلَّةٌ عَرْفاءُ» : قله بلند.
=عَرَفَات-
نام موضعى است به فاصله دوازده ميل از مكّه معظّمه كه محل اجتماع حاجيان است.
=العِرْفان-
مص، نيكى و خوبى.
=العُرْفَة-
ج عُرَف: فاصله ميان دو چيز.
=العَرْفَة-
باد،- (طب) : دانه اى چركى است كه بر كف دست ظاهر مى شود.
=العِرْفَة-
پرسش و استفسار.
=عَرَفَة-
نام كوهى است نزديك مكّه؛ «يومُ عَرفَة» : روز عرفه كه نهم ماه ذى الحجة از هر سال هجرى قمرى است.
=العَرْفَج-
ج عَرَافِج (ن) : نام گياهى است كه در سرزمينهاى ريگى (شنى) مى رويد.
=العُرْفِيّ-
منسوب به (العُرْف) است؛ «الحُكْمُ الْعُرْفيّ» : حكمى كه بنا بر مقتضيات زمانى و امنيت مملكتى صادر مى شود؛ «الْمَحْكَمَةُ العُرفِيَّة» : دادگاه نظامى حكومت نظامى كه در اوضاع و احوال استثنايى تشكيل مى شود.
=العَرَفِيّ-
منسوب به (عَرَفَات) است.
=عَرَقَ-
-عَرْقًا و مَعْرَقًا العظمَ: گوشت را كه روى استخوان بود خورد،- الطَّريقَ: راه را پيمود،- عَرْقًا و عُرُوقًا فِى الأَرض: به راه افتاد.
=عَرِقَ-
-عَرَقًا: بدن او عرق كرد،- الحَائِطُ:
ديوار نَم زد،- الرَّجُلُ: آن مرد تنبل شد.
=عُرِقَ-
عَرْقًا: كم گوشت و لاغر شد.
=عَرَّقَ-
تَعْرِيقًا [عرق] هُ: او را به كار سختى واداشت كه بدنش عرق كرد،- الإِنَاءَ: در جام كمى آب ريخت،- الْخَمر: مي را با كمى آب آميخت،- التّينَ الْجَافِّ: انجير خشك را با آب جوشانيد تا فاسد نشود،- الشَّجرُ: درخت ريشه دوانيد.
=العَرْق-
مص،- ج عِرَاق و عُرَاق: استخوانى كه بيشتر گوشت از روى آن گرفته شده باشد.
=العِرْق-
ج عُرُوق و أَعْرَاق و عِرَاق (ع ا) : رگ بدن كه خون در آن جريان دارد؛ «داءُ عِرْقِ النَّسَا» (طب) : بيمارى سياتيك،- ج عُرُوق:
اصل و ريشه هر چيزى، زمين شوره زار، كوهى كه بالا رفتن از آن سخت باشد، تپه، جسم، شير، فرزندان بسيار، ماسه نرم و باريك.
=العُرَق-
آنكه بدنش بسيار عرق كند.
=العَرَق-
مص، آبى كه از بدن ترشح كند، نوعى مِى كه از انگور سازند، شيره خُرما، شير كه در پستان باشد، راههاى كوهستانى، جاى پاى شتران در بيابان، «و قد نَسَجْنَ في الفَلاة عَرَقًا» : در بيابانها نشانه هائى گذاشتند كه پيوسته بهم يافت مى شود، تك اسب، رديفى از سنگ يا