فهرس الكتاب

الصفحة 837 من 1009

=المِسْرَحَة-

[سرح] : مرادف (المِسْرح) است.

=المَسْرَحِيّ-

[سرح] : هر چه كه ويژه تماشاخانه باشد؛ «الفنُّ المَسَرحيّ» : هنر نمايش يا تئاتر، «المُؤَلِّفُ المَسْرَحِي» :

مؤلف و يا نويسنده نمايشنامه.

=المَسْرَحِيَّة-

[سرح] : نمايشنامه نثرى يا شعرى يا نثر و شعر با هم كه نمايش داده شود.

=المِسْرَد-

[سرد] : ابزارى كه با آن سوراخ كنند، زبان، كفش دوخته، و در زبان متداول بمعناى غربيل درشت سوراخ است.

=المُسَرَّد-

[سرد] : زره.

=المَسْرَط-

[سرط] : بلعوم، حنجره.

=المِسْرَط-

[سرط] : بلعوم، حنجره، كسيكه با شتاب غذا خورد.

=المِسْرَع-

[سرع] : شتابان بسوى خير يا شرّ.

=المُسْرِف-

[سرف] : اسراف كننده، مفرط، كسيكه از حدود چيزى تجاوز كند، اشتباه كننده، غافل، نادان.

=المَسْرُوءَة-

[سرأ] : «أَرْضٌ مَسْرُوءَة» :

سرزمين پر از ملخ.

=المَسْرُوب-

[سرب] : كسيكه در اثر استنشاق دود نقره گداخته سرگيجه مى گيرد.

=المَسْرُود-

[سرد] : زره.

=المَسْرُودَة-

[سرد] : زره.

=المَسْرور-

[سرّ] : خوشحال و خورسند و شاد.

=المَسْرُورَة-

[سرّ] : مؤنث (المَسْرُور) است.

=المَسْرُوق-

[سرق] : مفع، «رجُلٌ مَسْرُوقُ الصوتِ» : كسيكه صدا و سينه اش گرفته باشد.

=المُسَرْوَل-

[سرول] «فَرَسٌ مُسَرْوَلٌ» : اسبى كه سفيدى دست و پايش تا بازو و ران گذشته باشد.

=مَسَطَ-

-مَسْطًا المِعَى: آنچه را كه در روده بود با انگشت در آورد،- السّقاءَ: شير دلمه شده را از مشك با انگشت بيرون كشيد،- الثّوبَ: جامه را خيس كرد سپس آنرا با دست فشرد تا آب آن ريخته شود،- فلانًا بالسّياط: او را با تازيانه زد.

=المِسْطَاح-

[سطح] : فرش كه از برگهاى نخل خرما ساخته شده باشد كه معمولًا بر آن (حصير) اطلاق مى شود، جائيكه در آن خرما و انجير و انگور را خشك مى كنند.

=المُسْطَار-

[سطر] : شراب نارس (مي خام) ، مي مرد افكن، گرد و خاك برخاسته از زمين.

=المِسْطار-

[سطر] : مرادف (المُسْطار) است، قلم رسم و پرگار.

=المُسْطَارَة-

[سطر] : مرادف (المُسْطار) است.

=المِسْطَارَة-

[سطر] : مرادف (المُسْطار) است.

=المَسْطَبَة-

ج مَسَاطِب [سطب] (و الصاد فيها أبلغ) : سكّو كه معمولًا براى نشستن بر روى آن مورد استفاده قرار مى گيرد، سندان آهنگرى، جائيكه در آن مستمندان و بينوايان جمع مى شوند، جائيكه در آن افراد غريب و بيخانمان زندگى مى كنند، و در علم ستاره شناسى بمعناى كهكشان مى باشد.

=المِسْطَبَة-

ج مَسَاطِب [سطب] : مرادف (المَسْطَبَة) است.

=المِسْطَح-

[سطح] : ابزار صاف كردن و پهن كردن، چوب نانوائى كه با آن نان را پهن كنند، ستون خيمه و چادر، چراگاه، مرادف (المِسْطاح) است.

=المُسَطَّح-

[سطح] (ه) : شكلى كه مستواى آن در يك سطح باشد؛ «انْفٌ مُسَطَّح» :

بينى صاف و پهن.

=المَسْطَرَة-

ج مَسَاطِر [سطر] : خط كش، و در زبان متداول بمعناى نمونه بردارى از متاعى است كه صفت و مرغوبيت آن شناخته شود.

=المِسْطَرَة-

ج مَسَاطر [سطر] : مرادف (المَسْطَرة) است.

=المَسْطُول-

[سطل] : مفع، و در زبان متداول بمعناى خِنگ و ابله مى باشد.

=المَسْعَى-

ج مَسَاعٍ [سعي] : كوشش و روش و بكار بردن چيزى.

=المَسْعَاة-

ج مَسَاعٍ [سعي] : صفات نيكو.

=المِسْعَار-

[سعر] : آنچه كه بوسيله آن آتش برافروزند.

=المِسْعَر-

[سعر] : شديد، منقل آتش، گردن بلند، ابزارى است كه با آن درجه حرارت را مىزمايند؛ «كَلْبٌ مِسْعَرٌ» : سگ هار.

=المُسْعُط-

[سعط] : قطره چكان بينى.

=المِسْعَط-

[سعط] : مرادف (المُسْعُط) است.

=المَسْعَل-

[سعل] : محلّ سرفه كردن يا حلق.

=المَسْعُود-

ج مَسَاعِيد [سعد] : سعادتمند.

=المَسْعُوف-

[سعف] : كسيكه به بيمارى طاسى سر دچار باشد.

=المِسْفَار-

[سفر] : مرادف (المِسْفَر) است.

=المِسْفَر-

[سفر] : كسيكه بسيار مسافرت كند، كه آماده و مسلّط بر مسافرتها باشد.

=المِسْفَرَة-

ج مَسَافِر [سفر] : مؤنث (المِسْفر) است، جاروب.

=المُسَفَّع-

[سفع] : «توتر مُسَفَّع» : در صورت او نقطه هاى سياه وجود دارد؛ «كَمِيٌّ مُسَفَّع» :

از زنگ خوردگى آهن سياه شد.

=المَسْفَهَة-

[سفه] : غذائى كه باعث تشنگى و آب خوردن بسيار شود.

=المَسْفُور-

[سفر] : كسيكه سختيهاى مسافرت او را خسته كرده باشد.

=المَسْقَى-

[سقي] : وقت آبيارى و يا آب دادن.

=المَسْقَاة-

[سقي] : جاى آبيارى يا آب نوشيدن.

=المِسْقَاة-

[سقي] : مرادف (المَسْقاة) است.

=المِسْقام-

[سقم] : كسيكه بسيار بيمار مى شود.

=المَسْقَط-

ج مَسَاقِط [سقط] : جاى افتادن و فرو ريختن.

=المَسْقِط-

ج مَسَاقِط [سقط] : مرادف

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت