[سرح] : مرادف (المِسْرح) است.
=المَسْرَحِيّ-
[سرح] : هر چه كه ويژه تماشاخانه باشد؛ «الفنُّ المَسَرحيّ» : هنر نمايش يا تئاتر، «المُؤَلِّفُ المَسْرَحِي» :
مؤلف و يا نويسنده نمايشنامه.
=المَسْرَحِيَّة-
[سرح] : نمايشنامه نثرى يا شعرى يا نثر و شعر با هم كه نمايش داده شود.
=المِسْرَد-
[سرد] : ابزارى كه با آن سوراخ كنند، زبان، كفش دوخته، و در زبان متداول بمعناى غربيل درشت سوراخ است.
=المُسَرَّد-
[سرد] : زره.
=المَسْرَط-
[سرط] : بلعوم، حنجره.
=المِسْرَط-
[سرط] : بلعوم، حنجره، كسيكه با شتاب غذا خورد.
=المِسْرَع-
[سرع] : شتابان بسوى خير يا شرّ.
=المُسْرِف-
[سرف] : اسراف كننده، مفرط، كسيكه از حدود چيزى تجاوز كند، اشتباه كننده، غافل، نادان.
=المَسْرُوءَة-
[سرأ] : «أَرْضٌ مَسْرُوءَة» :
سرزمين پر از ملخ.
=المَسْرُوب-
[سرب] : كسيكه در اثر استنشاق دود نقره گداخته سرگيجه مى گيرد.
=المَسْرُود-
[سرد] : زره.
=المَسْرُودَة-
[سرد] : زره.
=المَسْرور-
[سرّ] : خوشحال و خورسند و شاد.
=المَسْرُورَة-
[سرّ] : مؤنث (المَسْرُور) است.
=المَسْرُوق-
[سرق] : مفع، «رجُلٌ مَسْرُوقُ الصوتِ» : كسيكه صدا و سينه اش گرفته باشد.
=المُسَرْوَل-
[سرول] «فَرَسٌ مُسَرْوَلٌ» : اسبى كه سفيدى دست و پايش تا بازو و ران گذشته باشد.
=مَسَطَ-
-مَسْطًا المِعَى: آنچه را كه در روده بود با انگشت در آورد،- السّقاءَ: شير دلمه شده را از مشك با انگشت بيرون كشيد،- الثّوبَ: جامه را خيس كرد سپس آنرا با دست فشرد تا آب آن ريخته شود،- فلانًا بالسّياط: او را با تازيانه زد.
=المِسْطَاح-
[سطح] : فرش كه از برگهاى نخل خرما ساخته شده باشد كه معمولًا بر آن (حصير) اطلاق مى شود، جائيكه در آن خرما و انجير و انگور را خشك مى كنند.
=المُسْطَار-
[سطر] : شراب نارس (مي خام) ، مي مرد افكن، گرد و خاك برخاسته از زمين.
=المِسْطار-
[سطر] : مرادف (المُسْطار) است، قلم رسم و پرگار.
=المُسْطَارَة-
[سطر] : مرادف (المُسْطار) است.
=المِسْطَارَة-
[سطر] : مرادف (المُسْطار) است.
=المَسْطَبَة-
ج مَسَاطِب [سطب] (و الصاد فيها أبلغ) : سكّو كه معمولًا براى نشستن بر روى آن مورد استفاده قرار مى گيرد، سندان آهنگرى، جائيكه در آن مستمندان و بينوايان جمع مى شوند، جائيكه در آن افراد غريب و بيخانمان زندگى مى كنند، و در علم ستاره شناسى بمعناى كهكشان مى باشد.
=المِسْطَبَة-
ج مَسَاطِب [سطب] : مرادف (المَسْطَبَة) است.
=المِسْطَح-
[سطح] : ابزار صاف كردن و پهن كردن، چوب نانوائى كه با آن نان را پهن كنند، ستون خيمه و چادر، چراگاه، مرادف (المِسْطاح) است.
=المُسَطَّح-
[سطح] (ه) : شكلى كه مستواى آن در يك سطح باشد؛ «انْفٌ مُسَطَّح» :
بينى صاف و پهن.
=المَسْطَرَة-
ج مَسَاطِر [سطر] : خط كش، و در زبان متداول بمعناى نمونه بردارى از متاعى است كه صفت و مرغوبيت آن شناخته شود.
=المِسْطَرَة-
ج مَسَاطر [سطر] : مرادف (المَسْطَرة) است.
=المَسْطُول-
[سطل] : مفع، و در زبان متداول بمعناى خِنگ و ابله مى باشد.
=المَسْعَى-
ج مَسَاعٍ [سعي] : كوشش و روش و بكار بردن چيزى.
=المَسْعَاة-
ج مَسَاعٍ [سعي] : صفات نيكو.
=المِسْعَار-
[سعر] : آنچه كه بوسيله آن آتش برافروزند.
=المِسْعَر-
[سعر] : شديد، منقل آتش، گردن بلند، ابزارى است كه با آن درجه حرارت را مىزمايند؛ «كَلْبٌ مِسْعَرٌ» : سگ هار.
=المُسْعُط-
[سعط] : قطره چكان بينى.
=المِسْعَط-
[سعط] : مرادف (المُسْعُط) است.
=المَسْعَل-
[سعل] : محلّ سرفه كردن يا حلق.
=المَسْعُود-
ج مَسَاعِيد [سعد] : سعادتمند.
=المَسْعُوف-
[سعف] : كسيكه به بيمارى طاسى سر دچار باشد.
=المِسْفَار-
[سفر] : مرادف (المِسْفَر) است.
=المِسْفَر-
[سفر] : كسيكه بسيار مسافرت كند، كه آماده و مسلّط بر مسافرتها باشد.
=المِسْفَرَة-
ج مَسَافِر [سفر] : مؤنث (المِسْفر) است، جاروب.
=المُسَفَّع-
[سفع] : «توتر مُسَفَّع» : در صورت او نقطه هاى سياه وجود دارد؛ «كَمِيٌّ مُسَفَّع» :
از زنگ خوردگى آهن سياه شد.
=المَسْفَهَة-
[سفه] : غذائى كه باعث تشنگى و آب خوردن بسيار شود.
=المَسْفُور-
[سفر] : كسيكه سختيهاى مسافرت او را خسته كرده باشد.
=المَسْقَى-
[سقي] : وقت آبيارى و يا آب دادن.
=المَسْقَاة-
[سقي] : جاى آبيارى يا آب نوشيدن.
=المِسْقَاة-
[سقي] : مرادف (المَسْقاة) است.
=المِسْقام-
[سقم] : كسيكه بسيار بيمار مى شود.
=المَسْقَط-
ج مَسَاقِط [سقط] : جاى افتادن و فرو ريختن.
=المَسْقِط-
ج مَسَاقِط [سقط] : مرادف