[شرع] : مفع،- من البيوت:
خانه هاى بلند.
=المَشْرُعَة-
ج مَشَارع [شرع] : مرادف (المَشْرَع) است.
=المَشْرَعَة-
ج مَشَارع [شرع] : مرادف (المَشْرَع) است.
=المُشْرَف-
ج مَشَارف [شرف] : جاى بلند؛ «مَشَارِفُ الأَرْضِ» : بلنديهاى زمين.
=المُشْرِف-
[شرف] من الأَماكِن: جاى بسيار بلند.
=المَشْرَفِيّ-
[شرف] : شمشيرى كه منسوب به (مَشارف شام) است، «السّيوف المَشْرفِيّة» شمشيرهاى مشرفى و گفته مى شود كه مشارف در يمن است نه در شام.
=المَشْرُق-
ج مَشَارق [شرق] : خاور، مشرق.
=المَشْرَق-
ج مَشَارِق [شرق] : خاور، شرق.
=المَشْرق-
ج مَشَارِق [شرق] : خاور، شرق.
=المَشْرق-
ج مَشَارِق [شرق] : جاى بر آمدن خورشيد؛ «المَشْرِقَانِ» : مشرق تابستان و زمستان؛ «المَشَارِق و المغارب» : اختلاف در جاى بر آمدن خورشيد و فرو رفتن آن است زيرا در عرض سال هر روز از جائى بر مىيد و در جائى فرو مى رود.
=المُشَرَّق-
[شرق] : مفع، جاى ساخته شده با آهك.
=المَشْرُقَة-
[شرق] : مرادف (المَشْرِقَة) است.
=المَشْرَقَة-
[شرق] : مرادف (المَشْرِقَة) است.
=المَشْرِقَة-
[شرق] : جاى نشستن در آفتاب در فصل زمستان.
=المَشْرُوب-
[شرب] : مفع،- ج مَشْرُوبات: هر نوشيدنى و آشاميدنى، «المَشْرُوبات الرُّوحِيَّة» : نوشابه هاى الكلى.
=المَشْرُوع-
[شرع] : مفع، آنچه كه شرع تصويب كند، موفق، آنچه را از كار كه آغاز كرده اى،- مَشَاريع و مَشْرُوعات: امورى كه مورد مطالعه قرار مى گيرد تا تصويب و اجراء شود، «مَشْرُوعُ قانون» لايحه دولت كه براى تصويب به مجلس عرضه مى شود.
=المَشْرُوف-
[شرف] : كسى كه آبرويش ريخته شده است.
=المِشْرِيق-
[شرق] : مرادف (المَشْرِقَة) است.
=مَشَّشَ-
تَمْشِيشًا [مشّ] العَظْمَ: استخوان را مكيد و مغز آنرا در آورد.
=المَشَش-
[مشّ] : سفيدى كه در چشمان شتر پديد مىيد.
=مَشَطَ-
-مَشْطًا الشَّعْرَ: موى سر را شانه زد،- الشي ء: چيزى را مخلوط نمود،- البعيرَ:
شتر را با ابزارى بشكل شانه داغ كرد.
=مَشِطَ-
-مَشَطًا تِ الناقةُ: دو پهلوى شتر از بسيارى پيه بشكل شانه ها شد،- تُ يَدُهُ:
دست او از كار زبر شد يا خار به آن چسبيد.
=مَشَّطَ-
تَمْشِيطًا [مشط] الشَّعْرَ: موى سر را شانه زد،- تِ النّاقةُ: دو پهلوى شتر از پيه مانند شانه ها شد.
=المُشْط-
مرادف (المِشْط) است، ابزار بافتن كه همانند شانه است، نشانى بر روى شتر بشكل شانه، استخوانهاى نرم پشت پا، و نيز بر تمامى (پا) اطلاق مى شود، ماهى رودخانه كه آنرا (البُلْطِيّ) نيز گويند.
=المَشْط-
ج أَمْشَاط و مِشَاط: مرادف (المِشْط) است.
=المِشْط-
ج أَمْشَاط و مِشَاط: شانه.
=المُشْط-
ج أَمْشَاط و مِشَاط: مرادف (المِشْط) است.
=المَشِط-
ج أَمْشَاط و مِشَاط: مرادف (المِشْط) است.
=المُشُط-
ج أَمْشَاط و مِشّاط: مرادف (المِشْط) است.
=المُشَطَّب-
[شطب] : مفع؛ «سيفٌ مُشَطَّبٌ» :
شمشيرى كه بر روى آن خطوطى باشد؛ «رَجُلٌ مُشَطَّب» مردى كه بر چهره او اثر شمشير خوردگى و مانند آن باشد.
=المِشْطَة-
اسم نوع از (مَشَطَ) است.
=المَشْطُوب-
[شطب] : مفع؛ «سيفٌ مشطوبٌ» : شمشيرى كه بر روى آن خط خوردگى باشد.
=مَشَعَ-
-مَشْعًا الشي ءَ: آنرا بدست آورد، آنرا دزديد،- الغَنَم: شير گوسفند را دوشيد،- فلانًا بالحبل و غيرهِ: با ريسمان او را زد،- القطنَ: پنبه را زد،- الرجُلُ: به آرامى به راه خود ادامه داد.
=مَشَّعَ-
تَمْشِيعًا [مشع] القصعةَ: همه غذاى در ظرف را خورد،- الشي ء: آنرا پاك كرد.
=المُشِعّ-
ج مُشِعَّات [شعّ] (ف) : آنچه كه در آن درخشندگى و نورافشانى باشد مانند راديوم و اورانيوم كه داراى شعاعهاى مؤثر فيزيكى يا فيزيولوژى باشد (راديو اكتيو) .
=المِشْعَال-
ج مَشَاعِيل [شعل] : مرادف (المِشْعَل) است.
=المَشْعَب-
ج مَشَاعِب [شعب] : راه؛ «هذا مَشْعَبُ الحقِّ» : راه حق و حقيقت.
=المِشْعَب-
ج مَشَاعِب [شعب] : مته، سوراخ كن.
=المُشَعَّب-
[شعب] : اصلاح شده.
=المِشْعَة-
يك قطعه پنبه زده شده.
=المَشْعَر-
ج مَشَاعِر [شعر] : نشان و علامت، سايه درخت كه از آن استفاده شود، جاى انجام دادن مناسك حج در مكه.
=المَشْعَل-
ج مَشَاعِل [شعل] : شعله آتش كه براى روشنائى از آن استفاده شود، قنديل، مشعل آتش كه در دست گيرند.
=المِشْعَل-
ج مَشَاعِل [شعل] : صافى، دستگاه صافى.
=المَشْعَلَة-
ج مَشَاعِل [شعل] : جائيكه در آن آتش افروزند، قنديل.
=المُشَعْوَذ-
[شعوذ] : مرادف (المُشَعْوِذ) است.
=المُشَعْوِذ-
[شعوذ] : شعبده باز، حقه باز.
=المَشْعُور-
[شعر] : مفع؛ «اناءٌ مَشْعُورٌ» : جام شكاف برداشته؛ «رَجُلٌ مَشْعُور» : مرد ديوانه.
=المِشْغَب-
[شغب] : فتنه برانگيز در ميان مردم.
=المَشْغَل-
ج مَشَاغِل [شغل] : جاى كار،