گيرد.
[عجّ] : احمق، مردم عوام و بى نظم، گرد و خاك، دود.
[عجّ] : آنكه بسيار فرياد كشد، آنكه گرد و خاك براه اندازد؛ «يومٌ عَجَّاجٌ» :
روزيكه در آن گرد و خاك باشد.
=العَجَاجَة-
[عجّ] : مرادف (العَجَاج) است.
=العَجَّال-
آنكه شتابكار است.
=العُجَالَة-
آنچه كه با شتاب انجام شود، آنچه از غذا كه حاضر شود. آنچه از غذا كه با شتاب در برابر ميهمان قرار دهند.
=العُجَام-
هسته خرما، هسته بعضى از ميوه ها مانند انگور و كشمش.
=العُجَامَة-
يك دانه هسته.
=العُجَاوَة-
[عجو] : مرادف (العَجْوَة) به معناى خرماى بسته بندى شده است.
=عَجِبَ-
-عَجَبًا من الأمر و لهُ: از او در شگفت شد،- الَيْهِ: او را دوست داشت.
=عَجَّبَ-
تَعْجِيبًا [عجب] هُ: او را به شگفتى واداشت.
=العُجْب-
منكر شدن، تكبّر، خودپسندى، خودخواهى.
=العَجْب-
ج عُجُوب: انتهاى هر چيزى، ته دم، بيخ دم.
=العَجَب-
مص، شگفتى،- ج أَعْجاب: آنچه كه از آن شگفتى حاصل شود؛ «يا لَلْعَجَب» : چه شگفت است؛ «لا عَجَبَ» : بعيد نيست؛ «الْعَجَبُ مِنَ اللّه» : خوشنودى از خداست.
=العُجَّة-
[عجّ] (ط) : نوعى خوراك كه از تخم مرغ و آرد و روغن تهيه مى شود، اشكنه.
=عَجَّجَ-
تَعْجِيجًا [عجّ] : الغبارَ: گرد و غبار برانگيخت،- الْبَيْتَ مِنَ الدُّخان: خانه را پر از دود كرد.
=العَجْرَفَة-
[عجرف] : تكبر و خودپسندى، بد زبانى و دشنام.
=العَجْرَم-
(ن) : نام درختى است از انواع زالزالك كه داراى برگهاى ريز به شكل تخم مرغ و ميوه آن ريز و سياه است و معمولًا در سواحل مديترانه مى رويد.
=عَجَزَ-
-عُجُوزًا تِ المرأَةُ: آن زن پير شد،- عَنْ كَذَا: آن كار را نتوانست انجام دهد؛ «عَجزَ فلانٌ عَن العَمَل» : فلانى پير و ناتوان شد،-- عَجْزًا و عُجُوزًا و عَجَزانًا و مَعْجَزًا و مَعْجِزًا و مَعْجِزَةً و مَعْجَزَةً: سُست و بىراده شد. اين كلمه ضد (حَزُمَ) است.
=عَجِزَ-
-عَجْزًا و عُجُوزًا و عَجَزَانًا و مَعْجَزًا و مَعْجِزًا و مَعْجِزَةً و مَعْجَزَةً: سست و بىراده شد. اين كلمه ضد (حَزْم) است.
=عَجُزَ-
-عُجُوزًا تِ المرأَةُ: آن زن پير شد.
=عَجَّزَ-
تَعْجيزًا [عجز] هُ: او را ناتوان كرد، او را به ناتوانى نسبت داد،- تِ الْمَرأة: آن زن پير و كهنسال شد.
=العُجْز-
ج أَعْجَاز: انتهاى هر چيزى.
=العِجْز-
ج أَعْجَاز: به معناى (العُجْز) است.
=العَجُز-
ج أَعْجَاز: مرادف (العُجز) است؛ «رَجُلٌ عَجُزٌ» : مرد ناتوان؛ «عَجُزُ بَيْتِ الشِّعْر» :
مصرع دوّم شعر؛ «اعْجَازُ النَّخْل» : ريشه هاى نخل.
=العَجِز-
ج أَعْجَاز: مرادف (العُجْز) است؛ «رَجُلٌ عَجِزٌ» : مردى ناتوان.
=العَجْزَاء-
مؤنث (الأَعْجَز) است.
=العُجْزَة-
«هو عُجْزَةُ أَبيهِ» : او آخرين فرزند پدر خود است اين كلمه همواره با لفظ مفرد مىيد.
=العِجْزَة-
به معناى (العُجْزَة) است؛ «هُوَ عِجْزَةُ ابيه» : او آخرين فرزند پدرش است.
=عَجْعَجَ-
عَجْعَجَةً [عجعج] : بسيار فرياد كشيد.
=العَجْعَاج-
[عجعج] : آنكه بسيار فرياد كشد،- مِنَ الخَيْل: اسب اصيل، اسب پير.
=العَجْعَجَة-
[عجعج] : مص،- ج عَجَاعِج: اسم است به معناى فرياد.
=عَجَفَ-
-عُجُوفًا: غذا را نخورد، دست از غذا كشيد.
=عَجِفَ-
-عَجَفًا: لاغر شد و چاقى او برطرف گرديد،- تِ الْبِلادُ: باران نيامد.
=عَجُفَ-
-عَجَفًا: به معناى (عَجِفَ) است.
=عَجَّفَ-
تَعْجِيفًا [عجف] الرجُلُ: آن مرد هنوز سير نشده دست از غذا كشيد.
=العَجِف-
(للمذكَّر و المؤنَّث) : لاغرى كه چاقى او برطرف شده باشد.
=العَجْفَاء-
ج عِجَاف: مؤنث (الأَعْجَف) است.
=عَجِلَ-
-عَجَلًا و عَجَلَةً: شتاب كرد، تسريع نمود؛ «عَجِلَ بِهِ الَيه» : او را با شتاب برد،- الأَمرَ: در آن كار درنگ كرد و به كار ديگرى پرداخت.
=عَجَّلَ-
تَعْجِيلًا [عجل] : شتاب كرد،- هُ: بر او پيشى گرفت، او را برانگيخت،- لَهُ مِنَ الثَّمَن كذا: مبلغى به او پرداخت نمود،- اللَّحْمَ: گوشت را با شتاب پُخت.
=العُجْل-
هر چيزى كه در آن شتاب شود، آنچه از غذا كه حاضر شده باشد، آنچه از غذا كه با شتاب براى ميهمان آورند.
=العِجْل-
ج عُجُول و عِجَلَة و عِجَال (ح) :
گوساله.
=العَجُل-
مرادف (العَاجِل) است.
=العَجِل-
به معناى (العَاجِل) است.
=العَجْلَى-
مؤنث (العَجْلَان) است.
=العَجْلَان-
ج عَجَالَى و عُجَالَى و عِجَال:
شتابگر، شتاب كننده.
=العُجْلَة-
مرادف (العُجْل) است.
=العِجْلَة-
ج عِجَل و عِجَال (ح) : گوساله ماده، چرخ.
=العَجَلَة-
ج عَجَل و عِجَال و أَعْجَال: سرعت و شتاب، سَبُكى، چرخ، گل و لاى، ابزارى كه با آن بار حمل كنند.
=عَجَمَ-
-عَجْمًا و عُجُومًا الشي ءَ: آن چيز را آزمايش كرد،- العَودَ: چوب را به دندان گرفت تا سفتى و سستى آنرا بيازمايد،- السَّيْفَ: شمشير را براى آزمايش تكان داد،- تْهُ الأُمُور: تجربه زندگى او را ورزيده كرد،- عَجْمًا الكِتَابَ: به خوبى نتوانست كتاب را بخواند،- الكتابَ اوِ الحَرفَ: حرف يا نوشته را نقطه گذارى كرد.
=عَجُمَ-
-عُجْمَةً: در زبان او لُكنت و