إقْرَاءً [قري] : ميهمانى خواست، در روستا اقامت كرد، با آن چيز ملازم شد و بر آن اصرار ورزيد.
=الإقْرَار-
[قرّ] : مص،- شرعًا: اعتراف به حق ديگران.
=أَقْرَأَ-
إقْرَاءً [قرأ] الرجُلَ: آن مرد را وادار به خواندن كرد،- هُ السّلامَ: سلام و درود بر او فرستاد،- الرجُلُ: آن مرد زاهد و عابد شد.
=الأَقْرَأ-
[قرأ] : آنكه بيشتر بخواند؛ «أَقْرَأُكُم فُلانٌ» : فصيحتر از همه شما فلانى است.
=أَقْرَبَ-
إقْرَابًا [قرب] قِرَابًا: غلاف ساخت،- الإناءَ: ظرف را نزديك به پر شدن كرد،- تِ الحاملُ: هنگام زائيدن زن شد،- الراعي الإبلَ: شتربان شتران را در شب راه برد تا فردا به آب برساند.
=الأَقْرَب-
[قرب] : اسم تفضيل است از (القُرْب) ؛ «اقْرَبُ الى الصّواب» : به درستى نزديك تر است؛ «فى اقرب وقت مُمكن» : در كوتاهترين فرصت ممكن؛ «با قرب وقت ممكن» : در كوتاهترين وقت،- اقارِب و اقرَبُون: نزديكان و خويشاوندان؛ «اقارِب الرجُلِ و اقرَبُوه» خويشاوندان و نزديكان آن مرد.
=أَقْرَحَ-
إقْرَاحًا [قرح] هُ اللّهُ: خداوند بدن او را زخمى كند،- الفرسُ: اسب زخمى شد.
=الأَقْرَح-
[قرح] : اسم تفضيل است، بامداد؛ «فَرَسٌ افْرَح» م قرحاء ج قُرحٌ: اسبى كه در پيشانيش به اندازه يك درهم سفيدى باشد.
=أَقْرَدَ-
إقْرَادًا [قرد] : به زمين چسبيد،- البعيرُ:
در بدن شتر كَنِه پديد آمد، به آرامى راه رفت و سواره اش را تكان نداد،- المُتَحركُ:
حركت كننده آرام شد،- اليهِ: در برابر او زبون شد و خود را به مردن زد.
=أَقْرَسَ-
إقْرَاسًا [قرس] العودُ: آب ميان چوب از سرما يخ بست،- البردُ اصَابِعَهُ: سرما انگشتانش را خشك كرد و با آن نتوانست كار كند،- البَرْدُ فلانًا: سرما بر او سخت اثر كرد،- الماءَ: آب را يخ و منجمد كرد.
=أَقْرَضَ-
إقْرَاضًا [قرض] هُ: به او وام داد. اين واژه را در زبان متداول (قَرضَهُ) گويند،- منه: از او وام گرفت.
=أَقْرَعَ-
إقْرَاعًا [قرع] فلانًا: او را منصرف كرد،- عَنْهُ: از او روى گردان شد،- الدابَّةَ بِلجَامِهَا: لگام بر ستور زد تا بايستد،- بين القوم: ميان آن قوم قرعه كشيد،- الى الحَقّ: به حق بازگشت و خوار شد،- دارَهُ آجُرّا: خانه خود را آجر فرش كرد،- نَعْلَهُ:
بر كفش خود وصله زد،- تِ الحميرُ: خران سمهاى خود را بر يكديگر زدند و كشيدند.
=الأَقْرَع-
م قَرْعاء؛ ج قُرْع و قُرْعان [قرع] : آنكه موى سرش از پيشامدى ريخته شده باشد، شمشير خوب و آهنين،- من الحَيّات: مار كه موى سرش ريخته شده باشد،- مِن الغَنَم: گوسفند بى شاخ. اين تعبير در زبان متداول رايج است؛ «تُرسٌ أَقْرَع» : سپر سخت؛ «قِدحٌ اقرعُ» : تير قمار كه بر آن سنگ ريزه كشيده اند تا خطوط آن روشن باشد؛ «عُودُ اقرعُ» : چوبى كه پوست آن باز شده باشد؛ «جَبَلٌ اقْرَعْ» : كوه آن در آن گياه نباشد.
=أَقْرَفَ-
إقْرَافًا [قرف] هُ: او را به زشتى ياد كرد،- بهِ: او را در معرض تهمت قرار داد،- لهُ: به او نزديك شد و آميزش كرد،- الجَرِبُ الصّحَاحَ: بيمارِ گر تندرستان را نيز بيمار كرد.
=أَقْرَنَ-
إقْرَانًا [قرن] بين الأمرين: ميان دو چيز را وفق داد و جمع كرد،- الرَّجُلُ: آن مرد دو تير رها كرد، دو اسير را با يك ريسمان آورد، هر شب يك ميله ى سرمه دان به چشم خود سرمه كشيد، قوچ شاخدار قربانى كرد،- هُ: دو شتر را با يك ريسمان به او بخشيد، با او همدم و همنشين شد،- لِلْأَمْرِ: طاقت آن كار را داشت و بر آن توانا شد،- عَنه: از وى درمانده شد،- على غَرِيمهِ: بر بدهكار خود سخت گرفت،- عن الطريق: از راه برگشت،- ت الثريّا: ستاره ثريا اوج گرفت،- الدّمُ في الْعِرقِ: خون در رگ بسيار شد،- الدُّمَلُ: دُمَل رسيد و هنگام باز كردن روى آن رسيد،- تِ السّماءُ: آسمان پيوسته باريد.
=الأَقْرَن-
م قَرْنَاء، ج قُرْن [قرن] : آنكه ابروانش پيوسته بهم باشد، جانور دو شاخ؛ «حَيّةٌ قَرنَاء» : مار كه در بالاى سرش دو پاره گوشت باشد.
=الأَقْزَع-
[قزع] من الكِبَاش: قوچ كه پشم آن در بهار قسمتى ريخته و مقدارى باقى ماند.
=الأَقْزَل-
م قَزْلَاء، ج قُزْل [قزل] : آنكه ساق پايش باريك و مى لنگد.
=أَقْسَى-
إقْسَاءً [قسو] الشي ءَ: آن چيز را سخت كرد.
=الأَقْسَى-
[قسو] : سفت تر و سخت تر؛ «هو اقْسَى مِن الصَّخْر» : او از سنگ سختتر است.
=أَقْسَطَ-
إقْسَاطًا [قسط] الوالي: حاكم عادل شد.
=أَقْسَمَ-
إقْسَامًا [قسم] باللّه: به خدا سوگند خورد.
=أَقَشَّ-
إقْشَاشًا [قشّ] من المرض: از بيمارى بهبود يافت،- تِ الأرضُ: خشكى آن زمين بسيار شد،- القومُ: آن قوم رفتند و پراكنده شدند.
=الأَقْشَر-
[قشر] : آنچه كه پوست آن كنده شده باشد، آنكه از گرما بينى وى پوست مىندازد، مرد بسيار سرخ، آنكه بيمارى پيسى گرفته باشد، بسيار پرسش كننده،- من الأرضِ: زمينى كه رنگ آن سياه و سفيد باشد.
=أَقْشَعَ-
إقْشَاعًا [قشع] القومُ: آن قوم پراكنده شدند،- القومُ عن المَاء او المكانِ: آن قوم از آن جاى و آب بر كندند و رفتند،- تِ الريح السَّحابَ: باد ابر را پراكنده كرد،- السَّحَابُ: ابر باز شد و رفت.
=اقْشَعَرَّ-
اقْشِعْرَارًا [قشعر] جلدُه: پوست او لرزيد؛ «هذا شي ءٌ تَقْشَعِرُّ منه الأبدانُ» : اين چيزى است كه بدنها از آن مى لرزد،