چيز پنهان را آشكار كرد،- الكنزَ منَ الأَرض: در زمين گنج پيدا كرد و آنرا بيرون آورد؛ از همينجا تعبير «نَبَشَ القبْرَ» نيز گرفته شده است،- الحديثَ: حديث را استخراج كرد،- عن الأَسرار: راز را كشف كرد،- لعيالِه: براى خانواده خود روزى كسب كرد.
تَنْبِيشًا [نبش] هُ: آنرا بازرسى كرد.
=النِّبْش-
(ن) : درختى كه برگ آن مانند برگ صنوبر است و چوب آن سرخ رنگ و بسيار سخت است.
=النَّبِيشَة-
زمين يا چاه كنده شده.
=نَبَصَ-
-نَبْصًا في المجلس: سخن گفت و بيشتر در نفى بكار برده مى شود،- ما نَبَصَ بكلمةٍ»: هيچ سخن نگفت،- الشَّعْرَ: موى را چيد،- «نبيصا الطائرُ» : پرنده نغمه آهسته سر داد.
=النَّبْص-
مص، تره اندك كه تازه روئيده باشد.
=النَّبْصَة-
اسم مره از (نَبَصَ) است، واژه.
=نَبَضَ-
-نَبْضًا و نبَضَانًا العِرْقُ: رگ تكان خورد و جنبيد،- تِ الأَمْعَاءُ: روده ها به اضطراب و جنب و جوش افتاد،- البرقُ: برق كمى درخشيد،- نَبضَا الشَّعْرَ: موى را بسختى كند،-- نُبُوضًا الماءُ: آب روان شد يا بهدر رفت.
=نَبَّضَ-
تَنْبِيضًا [نبض] في القوس: زه كمان را كشيد تا از آن صدا در آيد.
=النَّبْض-
ج أَنْبَاض: حركت قلب و رگها در انسان و حيوان. اين حركت يا طپش قلب گاهى با شتاب است و گاهى آهسته و گاهى مختلف كه از آن حالت بدن از نظر سلامت و بيمارى شناخته مى شود؛ «فؤادٌ نَبْضٌ» . قلبى مُنظم و با هوش كه بخوبى ميزند.
=النَّبَض-
مرادف (النَّبْض) است. اين كلمه در زبان متداول رايج است،- «فُؤادٌ نَبَضٌ» مرادف «فُؤادٌ نَبْضٌ» است.
=النَّبِض-
«فؤادٌ نَبِضٌ» : مرادف (فؤادٌ نَبْضٌ) است.
=النَّبْضَة-
يك بار زدن قلب يا رگ است.
=نَبَطَ-
نَبْطًا و نُبُوطًا الماءُ: آب از زمين بيرون آمد،- نَبْطًا البِئر: آب را از چاه بيرون كشيد،،- الشي ءَ: آن چيز را پس از پنهان بودن آشكار نمود.
=نَبَّطَ-
تَنْبِيطًا [نبط] البئرَ: آب را از چاه بيرون كشيد.
=النَّبَط-
اندوخته علمى و فكرى در باطن مرد، سفيدى زير بغل و شكم اسب،- ج انْباط و نُبُوط: نخستين آبى كه از ته چاه پديد آيد،- ج انباط و نبيط: نام مردمى باستانى و غير از عرب كه در سرزمين عراق سكونت داشته اند.
=النَّبْطَاء-
مؤنث (الأَنْبط) است.
=النُّبْطَة-
اولين آب كه از ته چاه بيرون آيد. سفيدى زير بغل و شكم اسب.
=النَّبَطيّ-
منسوب به نبط از مردم نبطيى و غير عرب، واحد (النبط) است.
=النَّبَطِيَّة-
«كلمةٌ نَبَطِيَّة» : كلمه عاميانه.
=نَبَعَ-
-نَبْعًا و نُبُوعًا و نَبَعانًا الماءُ: آب از چشمه بيرون آمد.
=نَبِعَ-
-نَبْعًا و نُبُوعًا و نَبَعَانًا الماءُ: مرادف (نَبَعَ) است.
=نَبُعَ-
نَبْعًا و نُبُوعًا و نَبَعَانًا الماءُ: مرادف (نَبَعَ) است.
=النَّبْع-
مص، چشمه آب، نام درختى است كه از شاخه هاى آن تير و نيزه ساخته مى شود.
=النَّبْعَة-
(ن) : واحد درخت (النبْع) است، كمان؛- «هُوَ من نَبْعَةٍ كريمةٍ» : او از نژاد بزرگوارى است.
=النَّبْعِيَّة-
كمانى كه از چوب درخت نَبْع ساخته شده باشد.
=نَبَغَ-
-نَبْغًا و نُبُوغًا الرجُلُ: شعر سرود و نيكو سرود،- في العِلْمِ وَ غيرهِ: در دانش و جز آن نمونه و نيكو شد،- رأسُهُ: سر او شوره زد،،- الشي ءُ: آن چيز بيرون آمد و آشكار شد،- الماءُ: آب بيرون آمد و روان شد،- الوعاءُ بالدقيق: آرد در اثر نرمى بسيار از ظرف بيرون آمد،- الشَّرُّ: فتنه آشكار و پراكنده شد.
=النَّبْغ-
گرد و غبار آسياب.
=النَّبَغَة-
«نَبَغَةُ القومِ» : بهترين افراد از مردم.
=نَبَقَ-
-نَبْقًا: در بخشى از دره يك رديف نهال كاشت،- الرّجُلُ: نوشت،- الشي ءُ:
آن چيز بيرون آمد و آشكار شد.
=نَبَّقَ-
تَنْبِيقًا [نبق] : بخشى از دره را يك رديف نهال كاشت،- الرَّجُلُ الشَّجَرَ:
درختان را در رديفى مرتب كاشت،- الكتابَ: سطرهاى كتاب را مرتب نوشت،- الشّي ءُ: بيرون آمد و آشكار شد،،- النّخلُ: نخل خرما پوسيد و ميوه آن ريز مانند عنّاب شد.
=النَّبْق-
مص، آرد شيرينى كه از لابلاى تنه نخل خرما در آورند، عنّاب.
=النِّبْق-
عناب، زالزالك.
=النَّبَق-
مرادف (النبق) است.
=النَّبْقَة-
واحد (النبْق) ميوه درخت عناب يا زالزالك است.
=النِّبْقَة-
يك دانه زالزالك.
=النَّبَقَة-
واحد (النَّبَق) است.
=نَبَلَ-
-نَبَالَةً: مردى بزرگوار و داراى نجابت و فضل شد،- نَبْلًا هُ: در تيراندازى بر او چيره شد،- بالسهِم: تير را انداخت،- الرَّجُلُ: به او تيراندازى كرد يا به او تير داد،- الرَّجُلُ:
با شتاب بسيار به راه خود ادامه داد،- الإِبلَ: شتران را با سرعت و شتاب براند،- على القَوم: به آنها تير داد تا با آن تيراندازى كنند،- هُ بِالطّعام: بتدريج به او غذا خورانيد،- بِهِ: با او رفق و مدارا نمود.
=نَبُلَ-
-نَبَالَةً عن كذا: از آن برتر و يا بزرگتر شد.
=نَبَّلَ-
تَنْبِيلًا [نبل] الرجُلَ: به او مقدارى تير داد.
=النُّبْل-
تيز هوشى و پاكدامنى، فضيلت، كمال و آراستگى بدن.
=النَّبْل-
مص،- ج نِبال: تيز هوش و با