،- (ب) : آنچه كه مانند قوس منحنى و خميده باشد؛ «حَنِيَّةُ الكنيسةِ» (ب) : نيم گنبدى كه در كليسا بالاى هيكل قرار دارد.
ج حُنَفَاء: آنكه دلبسته و پيرو دين اسلام است، هر كس كه بر دين ابراهيم خليل بود، يگانه و يكتا پرست، مستقيم.
=الحَنِيفِيّ-
ج أَحْنَاف و حَنَفِيَّة: پيروان مذهب ابو حنيفه، پيشواى مذهب حنفي.
=الحَنِيفِيَّة-
في الإسلام أو الدِّين: گرايش و بستگى به اسلام يا دين.
=الحَنِيق-
ج حُنُق: خشمگين.
=الحَنِيك-
ج حُنُك: آنكه تجربه هاى روزگار وى را حكيم و آزموده نموده است.
=الحَنِين-
[حنّ] : اشتياق، علت مشتاق بودن به ميهن.
=حُو-
صداى سرما زده.
=حَوْ-
مترادف (حُو) است.
=حَوَى-
-حَوَايَةً و حَيًّا [حوي] الشي ءَ؛ دارنده ى آن چيز شد، آن چيز را جمع آورى كرد.
=حَوَّى-
تَحْوِيَةً [حوي] هُ: آن چيز را قبضه كرد، تحويل گرفت.
=الحَوَاء-
[حوي] : آواز، صدا، گرد آورنده ى مارها.
=الحَوَاة-
[حوي] : صدا، صوت.
=الحُوَار-
ج أَحْوِرَة و حِيران [حور] (ح) : بچه ى شتر تا زمانيكه شير مى خورد.
=الحِوَار-
[حور] : محادثه يا گفت و شنود ميان دو نفر يا بيشتر، جِدال، تبادل سخن ميان هنر پيشه گان بهنگام نمايش تآتر، تبال سخن ميان هنر پيشه گان سينما بهنگام نمايش فيلم،- ج احْوِرَة و حِيران (ح) : بچه ى شتر تا زمانيكه شير مى خورد.
=الحُوَّارَى-
[حور] : باريك و سفيد، پودر سفيد كننده، آنچه كه با آن چيزى را سفيد كنند.
=الحَوَارِيّ-
[حور] : سفيد كننده ى جامه ها، نصيحت كننده، حمايت كننده، يارى كننده و گفته مى شود يارى كننده ى پيامبران؛ «الحوارِيُّون» : ياران حضرت مسيح.
=الحَوَارِيَّة-
ج حَوَارِيَّات: مؤنث (الحوارِيّ) است، زن سفيد پوست و شهرنشين.
=الحَوَازّ-
[حزّ] : «حَوَازُّ القلبِ» : آنچه از امور كه باعث رنج و ناراحتى قلب شود.
=الحَوَّاز-
[حوز] : مبالغه ى (الحَائِز) است.
=الحَوَاسّ-
[حسّ] : جمع (الحاسَّة) است؛ «الحَواسُّ الخَمْس» : حواس پنجگانه و عبارتند از شنوائى و بينائى و بويائى و چشائى و لَمس؛ «مرَّت بالقوم حَوَاسُّ» :
سالهاى سختى بر آن قوم گذشت.
=الحُوَاشَة-
[حوش] : خويشاوندى، كارى كه در آن شرم باشد.
=الحَوَاشِك-
[حشك] : «الرِّياحُ الحَوَاشِك» :
بادهائى كه جهت وزش آنها مختلف باشد.
=الحِوَاص-
[حوص] : چوبى كه با آن چيزى دوزند.
=الحُوَّاط-
[حوط] : «حُوَّاطُ الأمر» : قوام امر، پايه ى كار.
=الحَوَّاط-
مبالغه ى (الحائط) است؛ «حَوّاط البَلْدة» : آنكه براى امور خارجى شهر مانند گرفتن خراج و ميهمان نوازى بيگانگان و مانند آن استخدام شده باشد.
=الحُوَاطَة-
[حوط] : محوطه اى كه براى نگهدارى و انبار كردن غله و غذاى شهر ساخته مى شود، و در زبان متداول بمعناى وظيفه ى (الحَوّاط) و دستمزد اوست.
=حَوَالَ-
[حول] : «حَوَالَ الشي ءِ أو الشخص» :
اطراف چيزى يا شخصى.
=الحِوَال-
[حول] : آنچه كه ميان دو چيز را فاصله اندازد.
=حَوَالَى-
[حول] : «حَوَالَى الشي ءِ أو الشخصِ» :
اطراف چيزى يا شخصى.
=الحَوَالِب-
[حلب] : رگهاى اطراف پستان؛ «حوالبُ البِئرِ او العَين» : منابع آبى چاه يا چشمه. و همچنين است در «حَوالِبُ الأنف» .
=الحَوَالة-
[حول] (ت) : حواله كردن و عبارت از انتقال بدهى از طرف بدهكار به بستانكار و گونه هاى متعددى دارد كه در عرف تجارت بر آن (چك) اطلاق مى شود؛ «الحَوَالةُ البريديَّة» : حواله ى پستى.
=الحَوَالِيّ-
[حول] : مرد بسيار حيله گر، مرد دانا در اداره ى امور، حيله گر.
=الحَوَامِض-
[حمض] : مترادف (الحَمْضِيَّات) است بمعناى ترشيها.
=الحَوَامِل-
[حمل] : پايها، عصب كف پاى و بازو.
=الحَوَاني-
[حنو] (ع ا) : بلندترين عضله ى بدن كه در هر طرف دو عضله است.
=الحُوب-
[حوب] : گناه، اندوه و ترس.
=الحَوْب-
[حوب] : مترادف (الحُوب) است.
=الحَوْبَاء-
[حوب] : مؤنث (الأحْوَب) است،- ج حَوْبَاوات: نَفْس، جان.
=الحُوبَة-
[حوب] : گناه، غم و اندوه، مرد ناتوان.
=الحَوْبَة-
[حوب] : گناه، پدر و مادر، خواهر و دختر، خويشاوندان مادرى، نيازمند، وضع و حالت؛ «باتَ بِحَوبَةِ سوءٍ» : شب را در حالتى بد بسر برد.
=الحُوت-
ج حِيتان و أَحْوَات و حِوتَه [حوت] (ح) :
ماهى بزرگ،- (فك) : برجى است از برجهاى آسمان؛ «حُوتُ سليمان» (ح) :
مترادف (السَّلْمون) است.
=الحُوَّة-
[حوي] : سياهى مايل به سبز يا سرخى مايل به سياه.
=الحَوْتَكَة-
[حتك] : رفت و آمد پوچ و بى هدف. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=حَوَّجَ-
تَحْوِيجًا [حوج] بهِ عن الشي ء: وى را از آن چيز بازداشت و منصرف نمود.
=الحَوْج-
[حوج] : سلامتى؛ «حوجًا لك» :
سلامت باشى، اين واژه منصوب است بنابر مفعوليت به فعل محذوفى كه تقدير آن (أَسْألُ حَوجًا لكَ) است.
=الحَوْجَاء-
[حوج] : حاجت و نيازمندى.
=حَوْجَلَ-
حَوْجَلَةً [حجل] تِ العينُ: چشم