ج مُدَمِّرات [دمر] (اع) : كشتى موج شكن واژ درافكن، رزمناو.
=المُدَمَّس-
[دمس] (ط) : غذائى است كه از باقلاى پوست كنده و ترشى و نمك و روغن تهيه مى شود.
=المَدْمَع-
ج مَدَامِع [دمع] : جاى اشك، مجراى اشك.
=المِدْمَك-
[دمك] : آنچه كه با آن خمير نان را پهن كنند.
=المُدْمِن-
[دمن] على: معتاد، پيوسته كار.
=المَدْمُوغ-
[دمغ] : آنكه سر او شكافته شده تا بدماغ رسيده است.
=مَدَّنَ-
تَمْدِينًا [مدن] المدائنَ: شهر سازى و آبادانى كرد.
=المُدَنَّر-
[دنر] : «الثَوْبُ المُدَنَّر» : جامه اى كه بر روى آن نقش و نگارى بسان دينار باشد.
=المُدْنِف-
[دنف] : مشرف به مرگ، كسيكه در حال جان كندن است.
=المُدَنِّق-
[دنق] : آنكه از شدت سرما مرده است.
=المُدْهامَّة-
[دهم] : «حديقةٌ مُدْهامَّةٌ» : باغ سر سبز و پر از طراوت و سبزى.
=المُدْهُن-
ج مَدَاهِن [دهن] : روغن دان، دبه روغن.
=المُدْهِن-
[دهن] : چرب، روغنى.
=المَدهُوس-
[دهس] : آنكه ماشين به او سخت زده و از روى وى گذشته است.
=المَدْهُوش-
[دهش] : سرگردان و آشفته.
=المَدُود-
[دود] : «طَعامٌ مَدُودٌ» : غذائيكه در آن كرم افتاده است.
=المَدُوف-
[دوف] : «دواءٌ مَدُوفٌ» : داروئيكه در آب ذوب و حلّ شده باشد.
=المُدَوَّر-
[دور] : آنچه كه بر شكل دايره باشد.
=المَدْوَرَة-
[دور] : پاشنه درب.
=المِدْوَك-
[دوك] : سنگى كه بر روى آن يا با آن عطر سايند.
=المَدْوُوف-
[دوف] «دواءٌ مَدْوُوفٌ» : مرادف (المَدُوف) است.
=المُدَوَّن-
[دون] : تدوين شده، ثبت شده.
=المُدْيُ-
ج أَمْداء [مدي] : پيمانه ايست در سوريه و مصر كه معادل 19 صاع است.
=المَدِيّ-
ج أَمْدِيَة [مدي] : حوض كه گرداگرد آن سنگ نباشد، آب كه از حوض روان شود و پليد گردد.
=المِدْيان-
ج مَدَايِين [دين] : آنكه بسيار به مردم وام دهد يا وام ستاند، اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود.
=المُدِي ء-
[دوأ] : بيمار.
=المُدْيَة-
[مدي] : پايان و نهايت،- ج مُدىً و مِدىً و مُدْيات: كارد يا تيغ بزرگ؛ «مُدْيَةُ القَوْس» : قبضه كمان.
=المَدْيَة-
ج مُدىً و مِدىً و مُدْيَات و مُدَيَات [مدي] : تيغ بزرگ، چاقوى آشپزخانه.
=المِدْيَة-
ج مُدىً و مِدىً و مُدْيَات و مُدَيَات [مدي] : مرادف (المَدْية) است.
=المَدِيح-
ج مَدَائِح: آنچه كه با آن ستايش كنند.
=المَدِيد-
[مدّ] : علف و گياه، يكى از بحور عروضى شعر است،- ج مُدُدٌ: كشيده و دراز؛ «عُمُرٌ مَدِيدٌ» : عمر طولانى؛ «قَدٌّ مَدِيدٌ» :
قامت بلند؛ «فلانٌ مديدُ القامة» : او قد و قامت بلند دارد.
=المُدَيْدَة-
[مدّ] : زمانى كوتاه.
=المَدِيدَة-
[مدّ] : كشيده شده، بلند؛ «قَدَّةٌ مديدة» : زن بلند بالا.
=المُدِير-
[دور] : متصدى رسيدگى به چيزى، اداره كننده بخشى يا اداره يا دايره اى از كشور؛ آنكه عهده دار اداره عمومى يا خصوصى است؛ «مدير التربية» : مدير امور تربيتى؛ «مدير المؤسّسة» : رئيس مؤسسه.
=المَديِر-
[مدر] : «حائِطٌ مَديِرٌ» : ديوار گلي.
=المُدِيرِيَّة-
[دور] : بخشى از اداره دولتى كه زير نظر مدير كل مى باشد.
=المَدِيكَة-
[ديك] : «أَرْضٌ مَدِيكَةٌ» : زمين پر از خروس.
=المُدِيم-
[دوم] : آنكه از بينى او خون جارى مى شود.
=المُدِين-
[دين] : وام دهنده، طلبكار.
=المَدِين-
[دين] : وام گيرنده، بنده، بدهكار؛ «كانَ مَدِينًا لِفُلان» : فلانى حقى بر او داشت و او مديون لطف او بود.
=المَدِينَة-
[دين] : مؤنث (المَدِين) است.
=المَدِينَة-
ج مُدْن و مُدُن و مَدَائِن [مدن] :
شهرستان، شهر (يثرب) در كشور عربستان؛؛ «مَدِينَة السّلام» : بغداد.
=المَدْيُون-
[دين] : بدهكار، كسيكه تعهدى را بايد بپردازد.
=مُذْ-
از آن گاه، از آن هنگام. اين كلمه از حروف جاره است و هر گاه براى زمان گذشته بيايد بمعناى (مِنْ) مى باشد مانند:
«ما رأيْتُهُ مُذْ يوم الأحد» : او را از روز يكشنبه تا كنون نديده ام، و هر گاه براى زمان حال بيايد بمعناى (في) مى باشد مانند: «رأيتُهُ مُذْ شهرنا» : در اين ماه او را ديدم، و گاهى بمعناى (مِنْ) و (الى) مىيد مانند (ما رأيتُهُ مُذْ ثلاثة أيّام»: او را از سه روز قبل يا تا سه روز قبل نديده ام، اين كلمه مخفف است از(مُنْذُ) بدليل آنكه (ذال) مُذْ را در التقاء ساكنين خبر مى دهند مانند: «مُذُ اليومِ» : از امروز.
=مِذْ-
مرادف (مُذْ) است.
=مَذَى-
-مَذْيًا [مذي] الفرسَ: اسب را براى چرا روانه كرد.
=مَذَّى-
تَمْذِيَةً [مذي] الفرسَ: مرادف (مذى) است.
=المَذَاخِر-
[ذخر] : روده ها، جاهاى تو خالى، قسمت هاى پائين شكم، رگها.
=المَذَاد-
[ذود] : چراگاه.
=المَذَارِع-
[ذرع] : آباديهاى ميان روستا و بيابان، پاى ستوران.
=المَذَارِف-
[ذرف] : مجراى اشكها.
=المَذَارِيع-
[ذرع] : مرادف (المَذَارِع) است.
=المَذَّاع-
[مذع] : كسيكه راز را پنهان نمى كند، بيوفا، دروغگو، بى ثبات؛ «ظِلٌّ مَذّاع» : سايه كوتاه و زود گذر.