فهرس الكتاب

الصفحة 818 من 1009

=المُدَمِّرَة-

ج مُدَمِّرات [دمر] (اع) : كشتى موج شكن واژ درافكن، رزمناو.

=المُدَمَّس-

[دمس] (ط) : غذائى است كه از باقلاى پوست كنده و ترشى و نمك و روغن تهيه مى شود.

=المَدْمَع-

ج مَدَامِع [دمع] : جاى اشك، مجراى اشك.

=المِدْمَك-

[دمك] : آنچه كه با آن خمير نان را پهن كنند.

=المُدْمِن-

[دمن] على: معتاد، پيوسته كار.

=المَدْمُوغ-

[دمغ] : آنكه سر او شكافته شده تا بدماغ رسيده است.

=مَدَّنَ-

تَمْدِينًا [مدن] المدائنَ: شهر سازى و آبادانى كرد.

=المُدَنَّر-

[دنر] : «الثَوْبُ المُدَنَّر» : جامه اى كه بر روى آن نقش و نگارى بسان دينار باشد.

=المُدْنِف-

[دنف] : مشرف به مرگ، كسيكه در حال جان كندن است.

=المُدَنِّق-

[دنق] : آنكه از شدت سرما مرده است.

=المُدْهامَّة-

[دهم] : «حديقةٌ مُدْهامَّةٌ» : باغ سر سبز و پر از طراوت و سبزى.

=المُدْهُن-

ج مَدَاهِن [دهن] : روغن دان، دبه روغن.

=المُدْهِن-

[دهن] : چرب، روغنى.

=المَدهُوس-

[دهس] : آنكه ماشين به او سخت زده و از روى وى گذشته است.

=المَدْهُوش-

[دهش] : سرگردان و آشفته.

=المَدُود-

[دود] : «طَعامٌ مَدُودٌ» : غذائيكه در آن كرم افتاده است.

=المَدُوف-

[دوف] : «دواءٌ مَدُوفٌ» : داروئيكه در آب ذوب و حلّ شده باشد.

=المُدَوَّر-

[دور] : آنچه كه بر شكل دايره باشد.

=المَدْوَرَة-

[دور] : پاشنه درب.

=المِدْوَك-

[دوك] : سنگى كه بر روى آن يا با آن عطر سايند.

=المَدْوُوف-

[دوف] «دواءٌ مَدْوُوفٌ» : مرادف (المَدُوف) است.

=المُدَوَّن-

[دون] : تدوين شده، ثبت شده.

=المُدْيُ-

ج أَمْداء [مدي] : پيمانه ايست در سوريه و مصر كه معادل 19 صاع است.

=المَدِيّ-

ج أَمْدِيَة [مدي] : حوض كه گرداگرد آن سنگ نباشد، آب كه از حوض روان شود و پليد گردد.

=المِدْيان-

ج مَدَايِين [دين] : آنكه بسيار به مردم وام دهد يا وام ستاند، اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود.

=المُدِي ء-

[دوأ] : بيمار.

=المُدْيَة-

[مدي] : پايان و نهايت،- ج مُدىً و مِدىً و مُدْيات: كارد يا تيغ بزرگ؛ «مُدْيَةُ القَوْس» : قبضه كمان.

=المَدْيَة-

ج مُدىً و مِدىً و مُدْيَات و مُدَيَات [مدي] : تيغ بزرگ، چاقوى آشپزخانه.

=المِدْيَة-

ج مُدىً و مِدىً و مُدْيَات و مُدَيَات [مدي] : مرادف (المَدْية) است.

=المَدِيح-

ج مَدَائِح: آنچه كه با آن ستايش كنند.

=المَدِيد-

[مدّ] : علف و گياه، يكى از بحور عروضى شعر است،- ج مُدُدٌ: كشيده و دراز؛ «عُمُرٌ مَدِيدٌ» : عمر طولانى؛ «قَدٌّ مَدِيدٌ» :

قامت بلند؛ «فلانٌ مديدُ القامة» : او قد و قامت بلند دارد.

=المُدَيْدَة-

[مدّ] : زمانى كوتاه.

=المَدِيدَة-

[مدّ] : كشيده شده، بلند؛ «قَدَّةٌ مديدة» : زن بلند بالا.

=المُدِير-

[دور] : متصدى رسيدگى به چيزى، اداره كننده بخشى يا اداره يا دايره اى از كشور؛ آنكه عهده دار اداره عمومى يا خصوصى است؛ «مدير التربية» : مدير امور تربيتى؛ «مدير المؤسّسة» : رئيس مؤسسه.

=المَديِر-

[مدر] : «حائِطٌ مَديِرٌ» : ديوار گلي.

=المُدِيرِيَّة-

[دور] : بخشى از اداره دولتى كه زير نظر مدير كل مى باشد.

=المَدِيكَة-

[ديك] : «أَرْضٌ مَدِيكَةٌ» : زمين پر از خروس.

=المُدِيم-

[دوم] : آنكه از بينى او خون جارى مى شود.

=المُدِين-

[دين] : وام دهنده، طلبكار.

=المَدِين-

[دين] : وام گيرنده، بنده، بدهكار؛ «كانَ مَدِينًا لِفُلان» : فلانى حقى بر او داشت و او مديون لطف او بود.

=المَدِينَة-

[دين] : مؤنث (المَدِين) است.

=المَدِينَة-

ج مُدْن و مُدُن و مَدَائِن [مدن] :

شهرستان، شهر (يثرب) در كشور عربستان؛؛ «مَدِينَة السّلام» : بغداد.

=المَدْيُون-

[دين] : بدهكار، كسيكه تعهدى را بايد بپردازد.

=مُذْ-

از آن گاه، از آن هنگام. اين كلمه از حروف جاره است و هر گاه براى زمان گذشته بيايد بمعناى (مِنْ) مى باشد مانند:

«ما رأيْتُهُ مُذْ يوم الأحد» : او را از روز يكشنبه تا كنون نديده ام، و هر گاه براى زمان حال بيايد بمعناى (في) مى باشد مانند: «رأيتُهُ مُذْ شهرنا» : در اين ماه او را ديدم، و گاهى بمعناى (مِنْ) و (الى) مىيد مانند (ما رأيتُهُ مُذْ ثلاثة أيّام»: او را از سه روز قبل يا تا سه روز قبل نديده ام، اين كلمه مخفف است از(مُنْذُ) بدليل آنكه (ذال) مُذْ را در التقاء ساكنين خبر مى دهند مانند: «مُذُ اليومِ» : از امروز.

=مِذْ-

مرادف (مُذْ) است.

=مَذَى-

-مَذْيًا [مذي] الفرسَ: اسب را براى چرا روانه كرد.

=مَذَّى-

تَمْذِيَةً [مذي] الفرسَ: مرادف (مذى) است.

=المَذَاخِر-

[ذخر] : روده ها، جاهاى تو خالى، قسمت هاى پائين شكم، رگها.

=المَذَاد-

[ذود] : چراگاه.

=المَذَارِع-

[ذرع] : آباديهاى ميان روستا و بيابان، پاى ستوران.

=المَذَارِف-

[ذرف] : مجراى اشكها.

=المَذَارِيع-

[ذرع] : مرادف (المَذَارِع) است.

=المَذَّاع-

[مذع] : كسيكه راز را پنهان نمى كند، بيوفا، دروغگو، بى ثبات؛ «ظِلٌّ مَذّاع» : سايه كوتاه و زود گذر.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت