باز؛ «سَمَاءٌ صَحْوٌ» : آسمان باز و روشن «يَوْمٌ صَحْوٌ» : روز روشن. اين كلمه وصف است براى مصدر.
-صَحًا [صحو] : بهوش آمد،- مِنْ نَوْمِهِ: از خواب بيدار شد.
=الصِّحِّيّ-
[صحّ] : آنچه كه ويژه بهداشت باشد؛ «لِدَاعٍ صِحِّيّ» : براى ضرورت بهداشت؛ «الحَجْرُ الصحيّ» : قرنطينه، اتخاذ تدابير لازم براى جلوگيرى از سرايت بيمارى بداخل كشور.
=الصَّحِيح-
[صحّ] : آنچه كه ثابت و يا مطابق با حقيقت باشد؛ «خَبَرُ صحيحٌ» :
خبرى درست،- «في عِلْم الصَّرْف» : كلمه اى كه معتل نباشد مانند «حرفٌ صحيحُ» ،- ج اصِحَّاء و صِحَاح و اصِحَّة و صَحَائِح:
صحيح و سالم از هر گونه عيب.
=الصحِيرة-
شيرى جوشانده كه بر روى آرد و روغن ريخته شود.
=الصَّحِيف-
سطح زمين.
=الصَّحِيفَة-
ج صَحَائِف و صُحُف: نوشته، يك ورق از كتاب كه در دو طرف آن نوشته شده باشد، روزنامه؛ «صَحيْفَةُ الْوَجه» پوست صورت؛. «صُنْ صحيفة وَجهِك» از پوست صورت خود نگهدارى كن.
=الصَّخَّاب-
آنكه بسيار فرياد كشد.
=الصَّخَّابَة-
: مؤنث (الصَّخّاب) است.
=صَخِبَ-
-صَخَبًا: آن مرد داد و فرياد كرد.
=الصَّخَب-
مص، آميخته شدن صداها، داد و فرياد.
=الصَّخِب-
آنكه بسيار فرياد كشد.
=الصَّخْبَى-
مؤنث (الصَّخْبان) است.
=الصَّخْبَان-
ج صُخْبَان: به معناى (الصَّخِب) است.
=الصَّخِبَة-
مؤنّث (الصَّخِب) است.
=صَخَدَ-
-صَخْدًا تْهُ الشمسُ: خورشيد بر او تابيد و آن مرد آفتاب زده شد.
=صَخِدَ-
-صَخَدًا و صَخَدَانًا اليومُ: گرماى هواى روز سخت شد.
=الصَّخِر-
من الأَمكنة: جائيكه پر از سنگ باشد.
=الصَّخْرَة-
ج صَخْر و صَخَر و صُخُور و صُخُورَة و صَخَراتٍ: صخره، سنگ سخت و بزرگ؛ «فلانٌ صَخْرَةُ الوَادِي» : فلانى استوار و پا برجاست و نمى ترسد.
=الصَّخَرَة-
ج صَخْر و صَخَر و صُخُور و صُخُورَة و صَخَراتٍ: سنگ سخت و بزرگ، صخره.
=الصَّخْرِيّ-
منسوب به الصَّخْر) است.
=الصَّخُوب-
مرادف (الصّاخِب) است.
اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود.
=صَدَّ-
-صَدًّا و صُدُودًا [صدّ] عنهُ: از او روى گردانيد،- صَدِيدًا مِنَ الشَّي: از آن چيز ناله و فرياد كشيد،-- صدّاهُ عَنْ كَذَا: از آن كار او را منصرف كرد و بازداشت،- السَّبِيل: راه بر او بسته شد و مانعى ايجاد گرديد.
=الصُّدّ-
ج أَصْداد و صُدُود [صدّ] : مترادف (الصَّد) است.
=الصَّدّ-
ج أَصْداد و صُدُود [صدّ] : گوشه اى از دشت و دره، كوه، ابر بلندى كه مانند كوه ديده مى شود.
=صَدَا-
-صَدْوًا [صدو] بيديه: با دو دست خود كف زد.
=صَدَّى-
تَصْدِيَةً [صدو و صدي] بيديه: با دو دست خود كف زد.
=الصَّدَى-
ج أَصْدَاء [صدي] : تشنگى سخت، انعكاس آواز در كوهستان؛ «اسْرَعُ مِنْ رجع الصّدى» : سريعتر از برگشت صدا، جسم انسان پس از مرگ، تعرض، مغز سر، درون سر،- (ح) : گونه اى جغد كه سر بزرگى دارد و بهر سو كه بخواهد سر خود را مى چرخاند و در جاهاى خراب و تاريك زندگى مى كند نام ديگر آن (الْهامة) است، پرنده اى خرافى كه گويند از سر كشته بيرون مىيد و همواره مى گويد «اسقُوني اسقوني» مرا سيراب كنيد تا انتقام خون او گرفته شود و قاتل اعدام شود و لذا به آن (الصدَى) گويند.
=الصَّدَّاح-
آوازخوان.
=الصَّدَّاد-
ج صَدَائِد [صدّ] : راهى كه به آب منتهى شود،- (ح) : مار،- (ح) : چلپاسه.
=الصِّدَار-
پيش بند سينه، نشانى كه بر سينه شتر زنند.
=الصَّدَارَة-
رياست، وزارت، منصب نخست وزيرى در دولت عثمانى.
=الصُّدَاع-
(طب) : سردرد.
=الصِّدَاغ-
داغ روى شقيقه شتر.
=الصَّدَاق-
ج أَصْدِقَة و صُدُق: مِهريه زن، كابين.
=الصِّدَاق-
ج أَصْدِقَة و صُدُق: مرادف (الصدّاق) است.
=الصَّدَاقَة-
محبت و دوستى.
=الصِّدَام-
(طب) : بيمارى ويژه اى است كه در سر چهار پايان پديد آيد.
=صَدَأَ-
-صَدْأً [صدأ] المِرآةَ: آئينه را پاك و درخشان كرد،- الشي ءَ: زنگ و چركى را از آن چيز پاك كرد.
=صَدِئَ-
-صَدَأَ الحديدُ: روى آهن زنگ خورد،- الشّي ءُ: به رنگِ زنگ زده درآمد.
=صَدُؤَ-
-صَدَاءَةً: مرادف (صَدِئَ) است.
=صَدَّأَ-
تَصْدِئَةً [صدأ] المرآةَ: آئينه را پاك و درخشان كرد،- الشّي ءَ: آن چيز برنگ زنگ خورده درآمد.
=الصَّدَاْ-
[صدأ] (ك) : ماده اى است برنگ سرخ يا بلوند كه بر روى آهن بعلت رطوبت هوا مى نشيند (زنگ) ؛ «رَجُلٌ صَدَأ:» مردى كه جسم نرم و لطيفى دارد.
=الصَّدِئ-
[صدأ] : آنچه كه روى آن زنگ خوردگى باشد.
=الصَّدْآء-
[صدأ] : مؤنث (الأَصْدَأ) است.
=الصُّدْأَة-
[صدأ] : رنگ چيزى كه زنگ زده باشد.
=الصَّدِئَة-
مؤنث (الصَّدِئ) است.
=صَدَحَ-
-صَدْحًا و صُدَحًا الرجُلُ أو الطائرُ: آن مرد يا پرنده با صداى بلند آواز خواند.
=صَدَّدَ-
تَصْدِيدًا [صدّ] : دست زد (كف زد) ،- الجَرحُ: زخم چرك كرد.