ج كَرَّات [كرّ] : حمله جنگى، شب و روز كه بدان «كَرَّتَان و قَرَّتان» گويند،- (ع ح) : عبارت از يكصد هزار است. «كَرَّةً اخْرى» : حمله ديگرى؛ «كَرَّةً بَعْدَ كَرَّةٍ» :
حمله هاى پى در پى.
=الكَرْتُون-
كاغذ مقوّى، كارتن.
=كَرَجَ-
-كَرْجًا الشي ءُ: آن چيز افتاد و غلطيد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=كَرِجَ-
-كَرَجًا الخبزُ: نان فاسد شد و كپك سبز زد.
=كَرَّجَ-
تَكْرِيجًا [كرج] الخبز: مرادف (كَرِجَ) است و در زبان متداول بر آن (عَفَّنَ) اطلاق مى شود.
=الكُرْج-
چيزى است بگونه مهره كه بر سر آن بازى كنند، نژادى از مردم (گرجيان) .
=الكُرّج-
مهره بازى.
=الكُرْجِيّ-
مفرد (الكُرْج) است، گرجى.
=كَرْدَسَ-
كَرْدَسَةً [كردس] : با گامهاى نزديك بهم بسان شخص پاى بسته راه رفت،- الْخَيْلَ: اسبان را جمع آورى كرد و به گونه گله اسب در آورد،- الشّى ء: آن چيز را محكم بست،- هُ: او را بر زمين افكند،- الحِمَارَ: خر را به سختى راند.
=كُرْدِسَ-
[كردس] : دست و پاى آن مرد جمع شدند.
=كَرَّرَ-
تَكْرَارًا و تَكْرِيرًا و تَكِرَّةً [كرّ] الشي ءَ: آن چيز را پياپى اعاده و تكرار نمود.
=كَرَزَ-
-كُرُوزًا: داخل شد،- كَرْزًا: با كتاب انجيل مقدس پند و موعظه كرد. اين كلمه سريانى است.
=الكُرْز-
ج أكْرَازا و كِرَزَة: خورجين چوپان، جوال كوچك.
=الكَرَز-
(ن) : درخت آلبالو و يا گيلاس از رسته (الْوَرْدِيَّات) است. مركز اصلى آن ايران و در ساير سرزمينهاى معتدل كاشت مى شود. اين كلمه يونانى است.
=الكَرَزَة-
(ن) : مفرد (الكَرَز) است.
=كَرَّسَ-
تَكْرِيسًا [كرس] البناءَ: ساختمان را پى ريزى كرد،- الشَّى ء لهُ: آن چيز را ويژه او ساخت،- نفسَهُ على الشَّى ءِ: خود را براى آن كار آماده ساخت،- الأسقُف البِيعَةَ او الأَوَانِي الكَنَسِيّة و غيرَها: اسقف كليسا اثاث كليسا را وقف خدمت و عبادت كرد.
=الكَرَسْتَه-
في اصطلاح السكَّافين: چرم كه از آن كفش سازند؛ «تَاجِرُ الكَرَسْتَه» : بازرگان پوست و چرم. اين كلمه تركى است.
=كَرْسَعَ-
كَرْسَعَةً [كرسع] الرجُلُ: آن مرد دويد،- فلانًا: بر سر مفصل دست فلانى ضربه زد.
=الكِرْسَنَّة-
(ن) : گياهى است از رسته (القَطَّانِيّات) بمعناى گاودانه كه دانه اش به اندازه نخود در غلاف است و آذوقه دام و ستور بويژه گاوان مى باشد.
=الكِرْسِنَّة-
(ن) : مرادف (الكِرْسنَّة) است.
=الكُرْسُوع-
ج كَرَاسِيع [كرسع] : استخوان مچ دست از طرف انگشت كوچك؛ «كُرْسُوع القَدَم» : مفصل مچ پا از طرف ساق پا.
=الكُرْسِيّ-
ج كَرَاسِيّ و كَرَاسٍ: صندلى، تخت؛ «كُرْسِيُّ الملكِ» : تخت شاهى؛ «الكُرْسِيُّ الرسوليُّ» : مركز كار پاپ بزرگ؛ «كُرْسِيُّ الأُسْقف» : مركز اقامت اسقف مسيحى؛ «كُرْسِيُّ الجوزاء» (فك) : ستاره جوزا.
=كَرِشَ-
-كَرَشًا الجلدُ: آتش به پوست خورد و منقبض شد.
=كَرَّشَ-
تَكْرِيشًا [كرش] : روى در هم كشيد، غذا را با گوشت و چربى در شكمبه حيوان پخت.
=الكِرْش-
ج كُرُوش: شكمبه حيوانات سم دار بمنزله معده در انسان است. اين كلمه مؤنث است،- ج اكْرَاش و كُرُوش: عطردان يا كمد لباس، گروهى از مردم، خانواده مرد، فرزندان كوچك او،- ن: نام گياهى است در بهترين چراگاهها.
=الكَرِش-
ج كُرُوش: مرادف (الكِرْش) است،- ج اكْراش و كُرُوش: بمعناى (الكِرْش) است؛ «كَرِشُ القومِ» : بيشترين آن قوم؛ «كَرِشُ كُلِّ شي ء» : مجتمع هر چيزى.
=الكَرْشَاء-
زن شكم گنده يا توانگر؛ «قَدَمٌ كَرْشَاء» : پاى پر گوشت كه كف آن تخت و انگشتان آن كوتاه باشد؛ «أتانٌ كَرْشَاء» : ماده الاغ كه داراى تهيگاه بزرگ باشد؛ «دَلْوٌ كَرْشَاء» : دلو بزرگ.
=الكَرْشَنَة-
نوشتن حروف عربى با حروف غير عربى يا بر عكس.
=الكَرْشُوني-
الفاظ عربى كه با حروف سريانى نوشته شده باشد- اين كلمه سريانى است.
=كَرَعَ-
-كَرْعًا هُ: بر او تير انداخت و تير به پاچه پايش خورد،- كَرْعًا و كُرُوعًا في الْمَاءِ اوِ الإِنَاءِ: گردن خود را به سوى آب دراز كرد و با دهان از ظرف آب نوشيد.
=كَرِعَ-
-كَرَعًا: از درد دست و پاى ناليد، جزئى غذاى پاچه خورد، دست و پاى او باريك شد، تِ السَّاقُ: ساق پاىِ باريك شد،- تِ السَّماءُ:
آسمان باريد،- كَرْعًا و كُرُوعًا في المَاءِ أَو الإِنَاءِ: به معناى (كَرَع) است.
=الكَرْع-
مرادف «الْجَرْع» است و در زبان متداول رايج است.
=الكَرَع-
مص، مانده ى آب كه با دهان از آن نوشيده باشند، دست و پاى ستور، مردم پست و فرومايه، پست فطرت: اين كلمه در مفرد و جمع يكسان بكار برده مى شود؛ «رَجُلٌ كَرَعٌ» : مرد پست؛ «رِجالٌ كَرَعٌ» : مردان پست.
=كَرْفَسَ-
كَرْفَسَةً [كرفس] : بسان شخص پاى بسته راه رفت،- الْبَعِيرَ: شتر را با ريسمان محكم بست.
=الكُرْفُس-
(ن) : پنبه.
=الكَرَفْس-
(ن) : كرفس، نام گياهى از رسته (الخيميّات) است كه داراى خواص غذائى و پزشكى مى باشد. اين كلمه سريانى است.
=الكَرْكَدَّن-
(ح) : كرگدن، جانورى است با اندام درشت و پوست بدنش بدون كرك است و پاهايش كوتاه و كلفت مى باشد و بر سرش يك شاخ و گاهى دو شاخ بر روى هم دارد. نام ديگر اين جانور (المِرْمِيس) يا (وَحِيدُ الْقَرْن) است. اين كلمه فارسى است.
=كَرْكَرَ-
كَرْكَرَةً [كركر] الرجُلُ: آن مرد خنديد،- في الضّحْك: با صداى بلند خنديد،- بِالدَّجاجه: بر مرغ بانگ زد،- الشَّى ءَ: آن چيز را چند بار تكرار كرد،- الرَّحى: سنگ