فهرس الكتاب

الصفحة 13 من 1009

است.

=الإبْرِيزِيّ-

مرادف (الإبريز) است.

=الإبْرِيسَم-

ابريشم. اين كلمه فارسى است.

=الإبْرِيسِم-

مرادف (الإبرِيسَم) است.

=الإبْرِيق-

ج أَبَارِيق: آفتابه كه از سفال يا شيشه يا فلز سازند. اين كلمه فارسى است.

=أَبْرِيل-

ماه (نيسان) كه چهارمين ماه از سال ميلادى است و مطابق با ارديبهشت ماه هر سال شمسى است. اين كلمه لاتينى است.

=الإبْرِيّ-

فروشنده سوزن، سوزن فروش.

=الإبْزام-

ج أَبَازِيم: دگمه قابلمه اى، سگك، قزن قفلى، حلقه و زبانه فلزي كمربند، گيره.

=الإبْزِيم-

ج أَبَازيم: مرادف (الإبْزام) است؛ «انْشَبَ الإبزِيمَ» : دگمه يا گيره را جاى انداخت يا دوخت. اين كلمه فارسى است.

=أَبْسَرَ-

إِبْسارًا [بسر] النباتَ: گياه را پيش از وقت پيوند زد،- النَّخْلةَ: درخت نخل را پيش از وقت گرد نرى زد،- النّخلُ: نخل خرما بُسْر (غوره سبز) برآورد،- القُرْحَةَ:

زخم را پيش از رسيدن خراشيد و بر آن فشار آورد.

=أَبْسَلَ-

إبْسالًا [بسل] هُ: آن چيز را گرو گرفت، او را بدست نابودى سپرد،- اللّهُ الشّي ءَ: خداوند آن چيز را حرام كرد،- هُ لِكذا: آن را براى كارى عرضه كرد،- نَفْسَهُ لِلْمَوت: خود را براى مرگ آماده كرد.

=أَبْشَرَ-

إبْشارًا [بشر] تِ الأرضُ: زمين گياه و سبزه برآورد،- الشّي ءَ: پوست آن چيز را تراشيد،- الأَمْرُ وَجْهَهُ: آن كار چهره او را زيبا و شاد گردانيد،- فلانًا: فلانى را بشارت داد.

=أَبْشَمَ-

إِبْشامًا [بشم] هُ الطعامُ: غذا بر او سنگين شد و دچار امتلاء گرديد.

=أَبْصَرَ-

إِبْصارًا [بصر] هُ: او را ديد، او را بينا كرد،- الطّريقُ: راه پيدا و آشكار شد،- الرّجُلُ: آن مرد به شهر بصره آمد.

=الأَبْصَر-

با هوشتر، خردمندتر.

=أَبَضَّ-

إِبْضاضًا [بضّ] لهُ: به او چيزى كم بخشيد.

=الأُبض-

ج آباض (ع ا) : زير كاسه زانو، مفصل كف به دست.

=ابْضَعَ-

إبْضاعًا [بضع] الشي ءَ: آن چيز را بگونه كالاى تجارتى درآورد.

=الإبْط-

ج آباط (ع ا) : زير بغل (اين كلمه كاربرد مذكر و مؤنث دارد) ؛ «ابْطُ الْجَبَل» :

دامنه كوه، پائين كوه.

=الإبْطاء-

درنگ كردن و يا دير كردن؛ «دُونَ ابطَاء» : فورًا، بى درنگ.

=أَبْطَأَ-

إِبْطاءً [بطأ] : دير كرد. اين كلمه متضاد (اسْرَعَ) است،- عَلَيهِ بِالْأَمْر: آن كار را براى او بتأخير انداخت.

=الأَبْطَح-

ج أَبَاطِحِ: زمين فراخ و سيل گير كه در آن شن و رمل و سنگريزه باشد.

=أَبْطَرَ-

إِبْطارًا [بطر] هُ: او را شگفت زده كرد، او را شادمان كرد؛ «ابْطَر ذَرْعَهُ» : او را بيش از توانائى تحميل كرد.

=الأَبْطَع-

آنكه دندانهاى فك پائين وى ريخته شده باشد.

=أَبْطَلَ-

إِبْطالًا [بطل] : باطل آورد. دروغ گفت،- بِالشّي ءِ: آن چيز را تباه كرد و از دست داد، آن چيز را باطل كرد،- عَقْدًا او مَفْعُولَ حُكْمٍ: آن پيمان يا حكم را ملغى كرد،- الرّجُلُ: آن مرد شوخى و ياوه گفت.

=أَبْطَنَ-

إِبْطانًا [بطن] الدابَّةَ: ستور را پوشانيد و بست،- الشي ءَ: آن چيز را پنهان كرد.

=الأَبْعاد-

جمع (البُعْد) است؛ «قِيَاسُ الأبْعادِ» : اندازه گيرى طول؛ «ابْعادُ المُتَوازِي المُسْتطيلَات» (ه) : طول و عرض و ارتفاع آن.

=الإبْعاد-

مص، تبعيد، بيرون كردن، راندن و از شهر و كشورى نفي بلد كردن.

=أَبْعَدَ-

إِبْعادًا [بعد] : دور شد. اين كلمه متضاد (قَرُب) است،- هُ: او را دور كرد.

ضدّ (قَرَّبَهُ) است.

=الأَبْعَد-

ج أَباعِد: دورتر، ضدّ (الأُقْرَب) است.

=أَبْعَضَ-

إِبْعاضًا [بعض] المكانُ: در آن مكان پشه زياد شد.

=أَبْغَى-

إِبْغاءً [بغي] هُ الشي ءَ: او را فريفته و طالب آن چيز كرد، او را در طلب آن چيز يارى نمود؛ «ابْغِنِي ضالّتي» : براى بدست آوردن گمشده ام مرا يارى كن.

=الأَبْغَث-

م بَغْثَاء، ج بُغْث و أَبَاغِث: رنگ مايل به تيره يا خاكى،- (ح) : پرنده اى آبى كه به رنگ تيره و خاكسترى است.

=أَبْغَضَ-

إِبْغاضًا [بغض] هُ: او را دشمن داشت، از او كينه بدل داشت؛ «ما ابْغَضَنى لَهُ!» چقدر از او بدم مىيد، اين فعل تعجب است و از موارد شاذ است زيرا از فعل مزيد (ابْغَضَ) ساخته شده است؛ «ما ابْغَضَنِي الَيه» :

او از من متنفر و با من دشمن است.

=أَبَقَ-

-إِبَاقًا و أَبْقًا و أَبَقًا العبدُ: برده از مولاى خود گريخت.

=أَبِقَ-

-إِبَاقًا و أَبْقًا و أَبقًا العبدُ: مرادف (ابَق) است.

=أَبْقَى-

إِبْقاءً [بقي] هُ: او را پايدار نمود،- عليه: بر او مهربانى و محبت كرد.

=أَبْقَلَ-

إِبْقالًا [بقل] : آشكار شد،- الْمَكَانُ:

زمين گياه برآورد، القَومُ: آن قوم سبزه و گياه يافتند و يا ستوران آنها گياهان را چريدند.

=أَبْكَى-

إبْكاءً [بكي] الرجُلَ: آن مرد را به گريه درآورد.

=أَبْكَرَ-

إبْكارًا [بكر] : به پيش رفت، شتاب كرد،- فلانًا: سپيده دم نزد فلانى آمد.

=الأَبْكَم-

ج بُكْم: مرد گنگ و كر، لال.

=أَبَلَ-

-أَبَالةً: در رسيدگى به امور شتران مهارت داشت.

=أَبِلَ-

-أَبَلًا: مرادف (أَبَلَ) است.

=أَبَلَّ-

إِبْلَالًا [بلّ] من مرضهِ: از بيمارى كه داشت بهبود يافت،- العُودُ: در چوب ماده آبى روان شد،- الشّجرُ: درخت ميوه داد.

ج آبال: شتران.

=الأَبِل-

ج أُبال ...: مرادف (الآبِل) است.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت