گرفتگى پديد آمد.
تَعْجِيمًا [عجم] الكتابَ: كتاب را اعراب گذارى و نقطه گذارى نمود تا ابهام آن برطرف شود.
=العُجْم-
غير عرب- مرادف (العَجْم) است.
=العَجْم-
ته دم، انتهاى دم كه به بدن چسبيده است.
=العَجَم-
نژاد غير عرب، هسته خرما، هسته مَويز و غيره؛ «لَيْسَ لِهَذَا الرُّمَّان عَجَمٌ» : اين انار بى دانه است.
=العَجْمَاء-
ج عَجْمَاوَات: مؤنّث (الأَعْجَمَ) است، جانور، حيوان.
=العُجْمَة-
خوب سخن نگفتن، ريگ و شِن درشت، ابهام.
=العِجْمَة-
به معناى (الْعُجْمَة) است.
=العَجَمَة-
واحد (العَجَم) است به معناى هسته خرما يا هسته هر ميوه، نخل كه از هسته خرما سبز شده باشد.
=العَجَمِيّ-
منسوب به (العَجَم) است، آنكه از نژادى غير عرب باشد.
=عَجَنَ-
-عَجْنًا الدقيقَ: آرد را با مُشت خود به هم زد و آنرا خمير نمود،- عَلَى الْعَصَا: بر عصا تكيه داد،- الرَّجُلُ: آن مرد به علت پيرى يا بيمارى دو دست خود را بر زمين نهاد و برخاست.
=العُجُن-
افراد سست و بى حال از مردان و زنان.
=العَجْوَة-
[عجو] : خرماى بسته بندى شده، هسته خرما. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=العَجُور-
(ن) : نوعى خَربُزه، بطيخ.
=العَجُوز-
زن سالمند، ج عُجُز و عَجَائِز: مى كهنه، بلاى سخت، مرگ، كشتى، راه، ديگ، آتش، كمان،- (ن) : نخل،- (ح) :
ماده شتر؛ «رَجُلٌ عَجُوزٌ» : مردى ناتوان؛ «أَيَّامُ العَجُوزُ» : سرماى پيره زن كه از ششم تا دوازدهم اسفند ماه هر سال است و در زبان متداول به آن (المُسْتَقرضات) گويند.
=العَجُول-
ج عُجُل [عجل] : شتابان، پُر شتاب.
=العَجِيب-
مرادف (العُجَّاب) است به معناى شگفتى.
=العَجِيبَة-
ج عَجَائِب: اسم است براى آنچه كه مورد تعجب قرار گيرد، معجزه.
=العَجِيل-
ج عِجَال: شتابگر، شتابان.
=العَجِين-
ج عُجُن: خمير آرد، زن صفت (مخنّث) .
=العَجِيْنَة-
يك پيمانه خمير، مخنّث، زن صفت.
=عَدَّ-
-عَدَّا و تَعْدَادًا [عدّ] الشي ءَ: آن چيز را شمرد، حساب كرد؛ «عَدَدْتُ زَيْدًا صَادقًا» :
گمان كردم زيد راستگو است.
=العِدّ-
ج أَعْدَاد [عدّ] : آب جارى دائم، بسيارى و فزونى، همتا و همسان؛ «هُوَ عِدُّك» : او همتاى تو است.
=عَدَا-
-عَدْوًا و عَدَوانًا و عُدُوًّا و تَعْدَاءً و عَدًا [عدو] : روان شد و دويد،- عَدْوًا و عُدْوَانًا عليهِ: بر او حمله كرد،- الأمرَ و عَنِ الأَمْرِ: از آن كار گذشت و آنرا رها كرد،- فلانًا عَنِ الْأمر:
فلانى را از آن كار بازداشت و منصرف كرد؛ «مَا عَدَا مِمَّا بدا» : چه چيز باعث شد كه از من روى گردانى،- عَدْوًا و عُدُوًّا و عَدَاءً و عُدْوانًا و عِدْوانًا و عُدْوَى عليهِ: بر او ستم كرد.
=عَدَا-
[عدو] : كلمه اى كه از آن (مُسْتَثْنى) سازند كه گاهى با حرف (ما) ى مصدرى مىيد و گاهى بدون آن، اين كلمه به معناى (خَلَا) نيز در تمام احكام مى باشد؛ «جَاءَ القَومُ عَدَا زَيْدًا و عَدَا زَيْدٍ» كه نصب آن بنا بر مفعوليت و جرّ آن به تقدير اينكه (عَدَا) حرف جر است مى باشد؛ «مَا عَدَا زَيْدًا» نصب زيد در اينجا بنا بر مفعوليت «فِيما عَدَا ذَلِك» :
علاوه بر آن، اضافه بر آن.
=عَدَّى-
تَعْدِيَةً [عدو] الشي ءَ: از آن چيز گذشت و تجاوز كرد،- عَنِ الأَمْر: آن كار را رها كرد،- الفِعْلَ: فعل را متعدى كرد.
=العُدَى-
[عدو] : جاهاى بلند، اسم جمع است براى (عَدُوّ) .
=العِدَى-
[عدو] : جمع (عَدُوّ) است، دورافتادگان، غريبان، لبه دره.
=العَدَاء-
[عدو] : مص، يك دور دويدن اسب، كارى كه تو را از چيزى باز دارد؛ «عَدَاءُ الوادِي» : ميان دره.
=العِدَاء-
[عدو] : يك دور دويدن اسب؛ «عَدَا الْفَرَسُ عِداءً واحدًا» : اسب يك دور يا يك تك دويد.
=العَدَّاء-
[عدو] : بسيار تند رو و خوب رونده.
=العِدَاد-
[عدّ] : مصدر عادّ، همتا، بخشش، روز حساب و كتاب، هنگام مرگ، جنّ زدگى،- مِنَ الْوَجَع: هنگام سختى درد؛ «به مَرَضُ عِدادٍ» : او دردى دارد كه گاهى بر او سخت مى شود؛ «هو في عِدَادِهِم» : او يكى از آن گروه است.
=العَدَّاد-
[عدّ] : كنتر برق، كنتر آب، كيلومتر شمار ماشين.
=العَدَالَة-
دادگرى و انصاف؛ «العَدَالة الاجتماعية» : عدالت اجتماعى.
=العَدَّان-
ج عَدَادِين [عدّ] : زمان و عهد هر چيزى يا بهترين دوره زمان آن؛ «كانَ ذَلِكَ في عَدَّانِ الشَّبَاب» : آن موضوع در زمان جوانى يا بهترين زمان آن بود،- عِنْدَ الْعَامّة:
و در زبان متداول بمعناى زمان آبيارى زمين از آب رودخانه يا باران است.
=العِدَّان-
ج عَدَادِين: مرادف (العَدّان) است.
=العَدَاوَة-
[عدو] : دشمنى و روى گردانى.
=العِدَة-
[وعد] : مص، وعده، قرار.
=العُدَّة-
ج عُدَد [عدّ] : آمادگى؛ «كونوا على عُدّةٍ» : آمادگى كامل داشته باشيد، ذخيره و آمادگى در برابر حوادث زمان؛ «عُدَّةُ الْفَرس» : زين اسب؛ «عُدَّةُ البَنّاء وَ النَّجَّارِ وَ غَيرِهِما» : ابزار و آلات بنايان و نجاران و جز آنها.
=العِدَّة-
ج عِدَد [عدّ] : گروه؛ «عِنْدِي عِدَّة كُتُبٍ» : تعدادى كتاب دارم؛ «عِدَّةُ الْمَرْأَةِ» :