مُزَاوَجَةً و زِوَاجًا [زوج] هُ: با او آميزش كرد.
=الزَّاوَرَة-
[زور] : مترادف (الزَّاوِرَة) است.
=الزَّاوِرَة-
[زور] : چينه دان مرغ يا پرنده.
=زاوَلَ-
مُزَاوَلَةً و زِوَالًا [زول] هُ: آن را درمان كرد، آن را خواست، آن را طلبيد،- المِهْنةَ: به آن كار اشتغال ورزيد.
=الزَّاوُورَة-
[زور] : چينه دان مرغ.
=الزَّاويَة-
ج زَوَايَا [زوي] من البيت: گوشه ى خانه،- عند الحَجَّارين و النَّجَّارِين و غيرهم: و در نزد سنگتراشان و درودگران و جز آنها ابزارى است دو ضلعى و بهم چسبيده كه ميان آن دو زاويه ى قائمه تشكيل ميشود،- (ه) : گوشه اى كه از تلاقى دو خط مستقيم كه ضلعهاى زاويه ناميده مى شوند حاصل شود و نقطه ى تلاقى دو خط را (رأسُ الزَّاوِيَة) يا (قِمَّةُ الزَّاوِيَة) نامند؛ «زَاوِيَةٌ مُسْتَقِيمَة» : زاويه ايست كه دو ضلع آن از نقطه ى رأس در يك سطح مستقيم باشد؛ «زَاوِيَةٌ قَائِمَة» (ه) : نصف زاويه ى مستقيمه است؛ «زَاوِيَةٌ حَادَّة» (ه) : از زاويه ى قائمه كوچكتر است؛ «زَاوِيَة مُنْفَرِجة» (ه-) : از زاويه ى قائمه بزرگتر و از زاويه مستقيمه كوچكتر است؛ «زَاوِيَةٌ نَافِرَة» (ه) : از زاويه ى مستقيمه كوچكتر است؛ «زَاويَةُ مُنعَكِسَة» (ه) : از زاويه ى مستقيمة بزرگتر است؛ «زَاوِيَة مُنْعَدِمَةِ» (ه) : زاويه ايست كه دو ضلع آن بر روى هم قرار گرفته باشند؛ «زَاويتَانِ مُتَقَابِلَتانِ في الرّباعِي» (ه) :
زاويه ايست كه ضلعى به نوك آن نمى رسد؛ «زَاوِيَتَانِ مُتَقَابلَتَانِ او مُتَقَابِلَتَانِ في الرَّأْسِ» (ه) : دو زاويه است كه ضلع هر يك در امتداد ضلع دوم است؛ «زَاوِيَتانِ مُتكَامِلَتَانِ» (ه) : دو زاويه است كه هر يك متكامل ديگرى است و مجموع آن دو يك زاويه ى مستقيمه تشكيل ميدهد؛ «زاويتانِ مُتَتَامَّتَانِ» (ه) : دو زاويه است كه مجموع آن يك زاويه ى قائمه مى باشد؛ «زَاوِيَتَانِ مُتَجَاوِرتَان اوْ متَتَالِيَتَانِ» (ه) : دو زاويه است با ضلع مشترك؛ «زَاوِيَةٌ ثُنَائِيَّة او زَوْجِيَّة» (ه) :
اين زاويه از دو نصف مستوي كه از يك مستقيم خارج شده باشد تشكيل مى شود؛ «مِنْ زَوَايَا مُخْتَلِفَة» : از جهات مختلف.
=زايَدَ-
مُزَايَدَةً [زيد] هُ: در فزونى بر او چيره شد.
=زايَلَ-
مُزَايَلَةً [زيل] هُ: از او جدا و دور شد.
=الزُّؤَام-
[زأم] من الموت: مرگ ناگهانى، مرگ ناپسند و زشت.
=الزُّؤَان-
[زأن] (ن) : گياهى است علفى از تيره ى نجيليات كه بيشتر در ميان گندم ميرويد و دانه ى آن بسان دانه ى گندم است ولى ريزتر و هرگاه خورده شود خواب آور است.
=الزُّؤَانَة-
(ن) : واحد (الزُّؤَان) است.
=زَأْبَرَ-
زَأْبَرَةً [زأبر] الثوبُ: جامه پُرزدار شد،- الثَوبَ: پُرز جامه را درآورد.
الزُّؤْبُر [زأبر] : مترادف (الزَّئبرَ) است.
=الزِّئْبَر-
[زأبر] : آنچه كه از درز جامه نمايان شود.
=زَأَبَقَ-
زَأْبَقَةً [زأبق] الشي ءَ: بر روى آن چيز جيوه ماليد.
=الزِّئْبَق-
[زأبق] (ك) : جيوه، اين ماده در برابر سرما مقاومت دارد و تا 40 درجه ى زير صفر منجمد نميشود. از اين ماده براى پر كردن دندان استفاده ميشود، تركيبات آن سمّى است و در زبان متداول به آن (الزَّيْبَق) گويند.
=الزِّئْبِق-
(ك) : مترادف (الزِّئْبَق) است.
=زَأَرَ-
-زَئِيرًا و زَأُرًا و تَزْآرًا [زأر] الأسدُ: شير غريد و از سينه صدا درآورد.
=زَئِرَ-
-زَئِيرًا و زَأْرًا و تَزْآرًا [زأر] الأسدُ: مترادف (زَأَرَ) است.
=الزَّئِر-
[زأر] : «اسدٌ زَئِرٌ» : شيرى كه از سينه صدا بر آورد و بغرّد.
=الزَّأْرَة-
اسم مره از (زَأْر) است، باغ، جنگل و بيشه،- مِنَ الابلِ وَ الْغَنَم: گروه شتران يا گوسفندان.
=زَأْمَ-
-زَأْمًا و زُؤَامًا [زأم] : ناگهان مرد، سخت خورد،- هُ: افْزَعه: او را ترسانيد،- هُ البردُ:
سرما بر او سخت شد و در اثر آن لرزيد،- لي كلمةً: سخنى را مطرح كرد كه نميداند بر حق است يا باطل؛ «مَا زَأَمَ بِحَرْفٍ» : سخنى نگفت.
=الزَّأْمَة-
[زأم] : بسيار خوردن و نوشيدن، نيازمندى، واژه، باد، صداى سخت،- مِنَ الطَّعَامِ: غذاى كافى يا ذخيره.
=الزَّئِير-
[زأر] : بانگ شير.
=زَبَّ-
-زَبَبًا [زبّ] : گونه و پيرامون گوش آن مرد پرموى شد.
=زَبَّى-
تَزْبِيَةً [زبي] الزبْيَةَ: گودال را كند.
=الزَّبَّاء-
[زبّ] : مؤنث (الأزَبّ) است.
=الزَّبَّاب-
[زبّ] : فروشنده ى مويز.
=الزَّبَابَة-
(ح) : موش صحرائى كه در حجم بزرگتر از موشهاى معمولي است و ضرب المثل در دزدى است و ميگويند (اسْرَق من زَبَابَة) : او دزدتر از زَبَابه است.
=الزَّبَاد-
نوعى بوى خوش كه از گربه ى زَبَاد بدست آيد؛ «سِنُّورُ الزَّبَاد أو قِطّ الزَّبَادِ» (ح) : گربه ايست از تيره ى (زَبَادِيَّات) كه زير دم آن كيسه اى وجود دارد كه در آن ماده ى خوشبوئى پديد مىيد.
=الزُّبَّاد-
(ن) : گونه اى گياه است؛ «زُبَّادُ اللَبنِ» : آنچه كه در آن خيرى نباشد.
=الزُّبَال-
آنچه را كه مورچه با دهان حمل مى كند.
=الزِّبَال-
مترادف (الزبَال) است.
=الزَّبَّال-
آنكه از خانه ها زباله جمع مى كند، سپور.
=الزُّبَالَة-
آب كم؛ «ما في البِئر زُبَالة» : در چاه آبى وجود ندارد، زباله و خاكروبه ى خانه ها.
=الزُّبَانَى-
ج زُبَانَيَات [زبن] : «زُبَانَى العقربِ» :
نيش عقرب كه بر سر دم آنست؛ «زُبَانَيَا العَقْربِ» : دو شاخ عقرب.
=زَبَّبَ-
تَزْبِيبًا [زبّ] العنبَ: انگور را خشك و كشمش كرد،- الرجُلُ: دهانِ آن مرد از