درختان يا پر از درخت است.
«الحروفُ الشجْرِيَّة» : اين حروف عبارت از (شين و ضاد و جيم) است كه در تلفظ از درون دهان بيرون آيند. و گفته مى شود كه حروف شجريه (شين و جيم و قاف و كاف و ياء) مى باشند.
=شَجَعَ-
-شَجْعًا هُ: در دليرى بر او برترى يافت.
=شَجِعَ-
-شَجَعًا: دراز شد، بلند شد.
=شَجُعَ-
-شَجَاعَةً: دلير و پرتوان و نترس شد.
=شَجَّعَ-
تَشْجيعًا هُ: او را پرتوان و نيرومند ساخت،- هُ على الأَمْرِ: او را بر آن كار تشويق كرد.
=الشُّجُع-
ريشه هاى درخت.
=الشَّجِع-
مترادف (الشجَاع) است، شتر ديوانه؛ «جَمَلٌ شَجِعُ الْقَوَائِم» : شترى كه گامهاى تند و پرشتاب بردارد.
=الشَّجْعَاء-
مؤنث (الأَشْجَع) است.
=الشُّجْعَة-
مترادف (شَجْعَةٌ) است.
=الشَّجْعَة-
«رجُلٌ شَجْعَةٌ» : مرد دراز و لرزان، مرد ناتوان و ترسو.
=شَجَنَ-
-شَجْنًا و شُجُونًا هُ: او را اندوهگين كرد،- شُجُونًا تِ الحَمَامَةُ: كبوتر اندوهگين شد و ناليد.
=شَجِنَ-
-شَجَنًا و شُجُونًا: اندوهگين شد.
=شَجُنَ-
شَجَنًا و شُجُونًا: اندوهگين شد.
=شَجَّنَ-
تَشْجِينًا هُ: او را اندوهگين كرد.
=الشَّجْن-
ج شُجُون: راه ميان دره يا بالاى آن.
=الشَّجَن-
مص،- ج شُجُون و اشْجَان: اندوه، غم، هواى نفس، شاخه ى درهم پيچيده ى درخت، بخش يا شعبه از هر چيزى؛ «الحَدِيثُ ذُو شُجُونٍ» : حديث فنهاى گوناگون و شعبه ها و اغراض مختلفى دارد.
=الشُّجْنَة-
ج شِجْن و شُجْن و شُجَن و شُجْنَات و شُجُنَات: شاخه ى درهم پيچيده و انبوه درخت، شعبه يا بخش از هر چيزى.
=الشَّجْنَة-
ج شِجْن و شُجْن و شَجْنَات و شَجَنَات: مترادف (الشجْنَة) است.
=الشِّجْنَة-
ج شِجَن و شِجْنَات و شِجِنَات: مترادف الشجْنة) است، شكاف در كوه.
=الشَّجْو-
[شجو] : مص، اندوه، غم، يك دور گريه كردن؛ «بَكَى فلانٌ شَجْوَه» : فلانى اندوه خود را با گريه باز كرد؛ «بَكَتِ الحَمَامَةُ شَجْوَهَا» : كبوتر ناله ى خود را سرداد، نياز؛ «لهُ عِندي شَجْوٌ» : او به من نيازى دارد.
=الشَّجْوَاء-
«مفازةٌ شَجْوَاء» : بيابان سخت پيما.
=الشَّجَوِيّ-
منسوب به (الشجِي و الشَّجِيّ) است.
=شَجِيَ-
-شَجًا: اندوهگين شد،- بالشجَا:
استخوان در گلويش گير كرد،- الغَريمُ عَنهُ:
طلبكار از او درگذشت.
=الشَّجِي-
[شجو] : اندوهگين، سرگردان.
=الشَّجِيّ-
[شجو] : اندوهگين، سرگردان.
=الشَّجِيَة-
مؤنث (الشَّجِي) است.
=الشَّجِيَّة-
مؤنث (الشجِيّ) است.
=الشَّجِير-
شمشير، رفيق بد و ناباب، شتر بيگانه، شخص غريب؛ «مَكَانٌ شَجِير» : جاى پردرخت.
=الشَّجِيرَة-
«أَرضٌ شَجِيرةٌ» : زمين پر از گياه و درخت.
=الشَّجِيج-
[شجّ] : ميخ،- ج شَجَّى: آنكه سر او شكسته يا اثر شكستگى در سر داشته باشد.
=الشَّجِيع-
ج شُجْعَان و شِجَاع و شُجَعَاءَ و أَشْجِعَة:
دلير.
=الشَّجِيعَة-
ج شَجَائِع و شِجَاع و شُجُع: مؤنث (الشَّجِيع) است.
=شَحَّ-
-شَحًّا و شِحًّا و شُحًّا [شحّ] بالشي ء و على الشي ء: بخيل شد يا حرص ورزيد،- مَاءُ الينبُوع او مَاءُ النَّهْرِ: آب چاه يا رودخانه كم شد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الشَّحّ-
مص مرد بخيل.
=شَحَا-
-شَحْوًا [شحو] الرجُلُ: آن مرد دهان خود را باز كرد، گامهاى فراخ برداشت،- الفمُ: دهان باز شد،- اللّجَامُ فَمَ الْفَرَسِ:
لگام دهان اسب را باز كرد.
=الشَّحَا-
هر چيز فراخ.
=الشَّحَائِح-
[شحّ] من الإبل: شتران كم شير،- مِن السِّنِينَ: سال كم باران. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الشَّحَاج-
«شُحَاجُ البغلِ أو الغرابِ» : صدا يا شيهه ى قاطر يا آواز كلاغ.
=الشَّحَّاج-
(ح) : خر وحشى؛ «بَنَاتُ شَحَّاج» :
استرها.
=الشَّحَاح-
[شحّ] : مرد بخيل، آزمند،- من الأَرْضِ: زمينى كه بى باران بسيار آب در آن روان نگردد؛ «زَنْدٌ شَحَاحٌ» : آتش زنه كه روشن نشود؛ «مَاءٌ شَحَاحٌ» : آب اندك كه زمين را نپوشاند.
=الشَّحَّاذ-
مرد گدا و دوره گرد، ج شَحَاحِذَة و شَحَّاذُونَ،- (طب) : دانه اى كه در پلك چشم پديد آيد.
=الشَّحَاذَة-
گدائى، دريوزگى.
=الشَّحَّار-
سياهى دود. اين واژه در زبان متداول رايج است،- (ط ا) : زمينى كه در آن كوه آتش فشان يا شن و ريگ باشد.
اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الشَّحَّاط-
دور.
=الشَّحَّاطَة-
كفش دم پائى. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الشَّحَّام-
مترادف (الشاحِم) است:
پيه فروش، آنكه به مردم پيه بسيار خوراند.
=الشَّحَايِح-
[شحّ] : «أَيَّامُ الشَّحَايِح» عند العامَّة:
روزهاى كم آبى در فصل پائيز. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=شَحَبَ-
-شُحُوبَةً و شُحُوبًا لونُهُ: بر اثر گرسنگى يا بيمارى و مانند آن رنگ چهره ى او دگرگون شد.
=شَحُبَ-
-شُحُوبَةً و شُحُوبًا لونُهُ: مترادف (شَحَبَ) است.
=شُحِبَ-
شُحُوبَةً و شُحُوبًا لونُهُ: به معناى (شَحَبَ) است.
=شَحَتَ-
شَحْتًا الرجُلَ: آن مرد را راند و دور كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الشِّحْتَار-
اسم است از (شَحَّرهُ) : مرد دود زده و سياه شده. اين تعبير در زبان متداول رايج