فهرس الكتاب

الصفحة 536 من 1009

درختان يا پر از درخت است.

=الشَّجْرِيَّة-

«الحروفُ الشجْرِيَّة» : اين حروف عبارت از (شين و ضاد و جيم) است كه در تلفظ از درون دهان بيرون آيند. و گفته مى شود كه حروف شجريه (شين و جيم و قاف و كاف و ياء) مى باشند.

=شَجَعَ-

-شَجْعًا هُ: در دليرى بر او برترى يافت.

=شَجِعَ-

-شَجَعًا: دراز شد، بلند شد.

=شَجُعَ-

-شَجَاعَةً: دلير و پرتوان و نترس شد.

=شَجَّعَ-

تَشْجيعًا هُ: او را پرتوان و نيرومند ساخت،- هُ على الأَمْرِ: او را بر آن كار تشويق كرد.

=الشُّجُع-

ريشه هاى درخت.

=الشَّجِع-

مترادف (الشجَاع) است، شتر ديوانه؛ «جَمَلٌ شَجِعُ الْقَوَائِم» : شترى كه گامهاى تند و پرشتاب بردارد.

=الشَّجْعَاء-

مؤنث (الأَشْجَع) است.

=الشُّجْعَة-

مترادف (شَجْعَةٌ) است.

=الشَّجْعَة-

«رجُلٌ شَجْعَةٌ» : مرد دراز و لرزان، مرد ناتوان و ترسو.

=شَجَنَ-

-شَجْنًا و شُجُونًا هُ: او را اندوهگين كرد،- شُجُونًا تِ الحَمَامَةُ: كبوتر اندوهگين شد و ناليد.

=شَجِنَ-

-شَجَنًا و شُجُونًا: اندوهگين شد.

=شَجُنَ-

شَجَنًا و شُجُونًا: اندوهگين شد.

=شَجَّنَ-

تَشْجِينًا هُ: او را اندوهگين كرد.

=الشَّجْن-

ج شُجُون: راه ميان دره يا بالاى آن.

=الشَّجَن-

مص،- ج شُجُون و اشْجَان: اندوه، غم، هواى نفس، شاخه ى درهم پيچيده ى درخت، بخش يا شعبه از هر چيزى؛ «الحَدِيثُ ذُو شُجُونٍ» : حديث فنهاى گوناگون و شعبه ها و اغراض مختلفى دارد.

=الشُّجْنَة-

ج شِجْن و شُجْن و شُجَن و شُجْنَات و شُجُنَات: شاخه ى درهم پيچيده و انبوه درخت، شعبه يا بخش از هر چيزى.

=الشَّجْنَة-

ج شِجْن و شُجْن و شَجْنَات و شَجَنَات: مترادف (الشجْنَة) است.

=الشِّجْنَة-

ج شِجَن و شِجْنَات و شِجِنَات: مترادف الشجْنة) است، شكاف در كوه.

=الشَّجْو-

[شجو] : مص، اندوه، غم، يك دور گريه كردن؛ «بَكَى فلانٌ شَجْوَه» : فلانى اندوه خود را با گريه باز كرد؛ «بَكَتِ الحَمَامَةُ شَجْوَهَا» : كبوتر ناله ى خود را سرداد، نياز؛ «لهُ عِندي شَجْوٌ» : او به من نيازى دارد.

=الشَّجْوَاء-

«مفازةٌ شَجْوَاء» : بيابان سخت پيما.

=الشَّجَوِيّ-

منسوب به (الشجِي و الشَّجِيّ) است.

=شَجِيَ-

-شَجًا: اندوهگين شد،- بالشجَا:

استخوان در گلويش گير كرد،- الغَريمُ عَنهُ:

طلبكار از او درگذشت.

=الشَّجِي-

[شجو] : اندوهگين، سرگردان.

=الشَّجِيّ-

[شجو] : اندوهگين، سرگردان.

=الشَّجِيَة-

مؤنث (الشَّجِي) است.

=الشَّجِيَّة-

مؤنث (الشجِيّ) است.

=الشَّجِير-

شمشير، رفيق بد و ناباب، شتر بيگانه، شخص غريب؛ «مَكَانٌ شَجِير» : جاى پردرخت.

=الشَّجِيرَة-

«أَرضٌ شَجِيرةٌ» : زمين پر از گياه و درخت.

=الشَّجِيج-

[شجّ] : ميخ،- ج شَجَّى: آنكه سر او شكسته يا اثر شكستگى در سر داشته باشد.

=الشَّجِيع-

ج شُجْعَان و شِجَاع و شُجَعَاءَ و أَشْجِعَة:

دلير.

=الشَّجِيعَة-

ج شَجَائِع و شِجَاع و شُجُع: مؤنث (الشَّجِيع) است.

=شَحَّ-

-شَحًّا و شِحًّا و شُحًّا [شحّ] بالشي ء و على الشي ء: بخيل شد يا حرص ورزيد،- مَاءُ الينبُوع او مَاءُ النَّهْرِ: آب چاه يا رودخانه كم شد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=الشَّحّ-

مص مرد بخيل.

=شَحَا-

-شَحْوًا [شحو] الرجُلُ: آن مرد دهان خود را باز كرد، گامهاى فراخ برداشت،- الفمُ: دهان باز شد،- اللّجَامُ فَمَ الْفَرَسِ:

لگام دهان اسب را باز كرد.

=الشَّحَا-

هر چيز فراخ.

=الشَّحَائِح-

[شحّ] من الإبل: شتران كم شير،- مِن السِّنِينَ: سال كم باران. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=الشَّحَاج-

«شُحَاجُ البغلِ أو الغرابِ» : صدا يا شيهه ى قاطر يا آواز كلاغ.

=الشَّحَّاج-

(ح) : خر وحشى؛ «بَنَاتُ شَحَّاج» :

استرها.

=الشَّحَاح-

[شحّ] : مرد بخيل، آزمند،- من الأَرْضِ: زمينى كه بى باران بسيار آب در آن روان نگردد؛ «زَنْدٌ شَحَاحٌ» : آتش زنه كه روشن نشود؛ «مَاءٌ شَحَاحٌ» : آب اندك كه زمين را نپوشاند.

=الشَّحَّاذ-

مرد گدا و دوره گرد، ج شَحَاحِذَة و شَحَّاذُونَ،- (طب) : دانه اى كه در پلك چشم پديد آيد.

=الشَّحَاذَة-

گدائى، دريوزگى.

=الشَّحَّار-

سياهى دود. اين واژه در زبان متداول رايج است،- (ط ا) : زمينى كه در آن كوه آتش فشان يا شن و ريگ باشد.

اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=الشَّحَّاط-

دور.

=الشَّحَّاطَة-

كفش دم پائى. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=الشَّحَّام-

مترادف (الشاحِم) است:

پيه فروش، آنكه به مردم پيه بسيار خوراند.

=الشَّحَايِح-

[شحّ] : «أَيَّامُ الشَّحَايِح» عند العامَّة:

روزهاى كم آبى در فصل پائيز. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=شَحَبَ-

-شُحُوبَةً و شُحُوبًا لونُهُ: بر اثر گرسنگى يا بيمارى و مانند آن رنگ چهره ى او دگرگون شد.

=شَحُبَ-

-شُحُوبَةً و شُحُوبًا لونُهُ: مترادف (شَحَبَ) است.

=شُحِبَ-

شُحُوبَةً و شُحُوبًا لونُهُ: به معناى (شَحَبَ) است.

=شَحَتَ-

شَحْتًا الرجُلَ: آن مرد را راند و دور كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=الشِّحْتَار-

اسم است از (شَحَّرهُ) : مرد دود زده و سياه شده. اين تعبير در زبان متداول رايج

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت