فهرس الكتاب

الصفحة 832 من 1009

مى باشد،- القِرْبَةَ: مشك را پر كرد.

=المُزْن-

ابر باران زا؛ «حَبُّ الْمُزْنِ» : تگرگ.

=المَزَن-

عادت، روش، حالت و چگونگى.

=المُزْنَة-

پاره اى ابر، باران.

=المُزَنَّد-

[زند] : حرامزاده، تنگ، بخيل، پارچه كم پهنا؛ «عطاءٌ مَزنَّد» : عطاى كم، بخشش اندك.

=المُزَنَّم-

[زنم] : دنباله رو مردمى كه از آنها نيست و به او احتياج ندارند.

=المُزْهِر-

[زهر] : كسى كه براى ميهمان آتش روشن كند.

=المِزْهَر-

ج مَزَاهِر [زهر] (مو) : بربط، عود.

=المَزْهَرِيَّة-

[زهر] : گلدان شيشه اى.

=المَزْهُوّ-

[زهو] : خود بزرگ بين.

=المَزْهُود-

[زهد] فيهِ أو عنهُ: كنار انداخته يا متروك.

=المَزْو-

ج مَزَايا [مزو] : برترى، امتياز.

=المِزْوَد-

ج مَزَاود [زود] : توشه دان؛ «نُفَاضَة المَزَاوِدِ» : مانده غذا كه در توشه دان باشد.

=المُزَوَّر-

[زور] : مغشوش، قلابي، ساختگى.

=المِزْوَلَة-

ج مَزَاول [زول] : ساعت آفتابى.

=المَزِيَّة-

ج مَزَايا [مزو] : برترى، امتياز، شايستگى در هر چيزى.

=المَزِيت-

[زيت] : آنچه كه در آن روغن ريزند.

=المِزْيَتَة-

[زيت] : روغندان.

=المَزِيج-

[مزج] : در هم آميخته، بادام تلخ.

=المَزِيد-

[زيد] : مص، مفع، بسيارى؛ «بِمَزِيد الشُّكْرِ» : با سپاس فراوان؛ «بِمَزيد الأَسَف» : با افسوس بسيار؛ «بِمَزِيد الارتياح» : در منتهاى خوشى؛ «لَيْسَ له من مَزِيد» : بيش از آن چيزى ندارد.

=المَزِير-

ج أَمَازر [مزر] : خوش طبع، سخت دل.

=المَزِيز-

[مزّ] : با فضيلت، بسيار، كم، سخت.

=المُزَيِّن-

[زين] : فا، سلمانى، آرايشگر، حجامت گر.

=المَزْيُوت-

[زيت] : مرادف (المَزِيت) است و بمعناى روغنى شده مى باشد.

=مَسَّ-

-مَسًّا و مَسِيسًا و مِسِّيسَى [مسّ] الشي ءَ:

با دست خود چيزى را لمس نمود، دست ماليد،- المرضُ او الكِبَرُ فلانًا: بيمارى و يا پيرى او را فرا گرفت،- تِ الحَاجَةُ الى كذا:

نيازمندى او را وا داشت كه ... ،- هُ بأذًى او بسوءٍ: او را آزار داد و به او بد كرد،- هُ الشَّيطانُ بنصبٍ او عذابٍ: شيطان او را آزار داد.

=مُسَّ-

مَسًّا [مسّ] : ديوانه شد.

=المَسّ-

[مسّ] : مص، ديوانگى؛ «اصابهُ مَسٌّ من الْجُنون» : به گونه اى ديوانه شد.

=المِسّ-

[مسّ] : مِس.

=مَسَّى-

تَمْسِيَةً [مسو] هُ: به او شب بخير گفت، به او (چگونه شامگاه خود را گذرانيده اى) گفت.

=المَسَاء-

ج أَمْسِيَة [مسو] : فاصله زمانى بين ظهر (نيمه روز) تا غروب آفتاب است؛ «يأتينا صباحَ مساءَ» : صبح و عصر نزد ما مىيد.

=المَسَاءَة-

ج مَسَاوئ [سوأ] : هر كار بد يا گفتار زشت.

=المَسَّاح-

كسيكه چيزى را بسيار پاك كند، كسيكه مساحت زمين را اندازه گيرى مى كند (مهندس) .

=المِسَاحَة-

مصدر و اسم است از «مَسَحَ الأَرضَ» ، و در علم هندسه مقايسه سطحى محدود است؛ «علم المِسَاحَة» : علمى است كه از اندازه هاى خطوط و سطوح و اجسام بحث مى كند.

=المَسَّاحَة-

برف پاك كن شيشه ماشين (اتومبيل) .

=المِسَاد-

خيك يا ظرف عسل، استوارى.

=المُسَاري-

[سري] (ح) : شير درنده.

=المُسَاجَلَة-

[سجل] : مص، براى يكديگر نگاشتن.

=مَسَاسِ-

[مسّ] : اسم فعل امر است بمعناى (مُسَّ) ؛ «لا مَسَاسِ» : لا تَمُسَّ: لمس نكن، دست نكش.

=المِسَاس-

[مسّ] : مص؛ «لهُ مِسَاسٌ بِكذا» : به چيزى علاقمند است.

=المَسَّاس-

[مسّ] : كسيكه بسيار لمس كند؛ «مَسَّاس الفدَّان» : در نزد شخم زن بمعناى مهميز و ابزارى است كه موقع شخم زدن بكار مى برد.

=المُسَاعَدَة-

ج مُسَاعَدَات [سعد] : كمك و يارى، مدد كارى؛ «مُسَاعَدة ماليَّة» :

كمكهاى مالى.

=المَسَاعِر-

[سعر] : «مَسَاعِرُ البعير» : بَغل و شانه هاى شتر.

=المُساف-

[سوف] : فرزند از دست رفته، مرده.

=المَسَاف-

[سوف] : بينى، مسافت.

=المَسَافَة-

ج مَسَاوِف و مَسَافَات [سوف] :

دورى، فاصله؛ «على مَسَافَة مِيلين» : بفاصله دو ميل.

=المُسَافِر-

[سفر] : مسافر.

=المَسَافِر-

[سفر] : «مَسَافِرُ الوجه» : آنچه از صورت كه پيدا و نمايان باشد.

=المُسَاعِد-

[سعد] : معاون، دستيار.

=المَسَاك-

جائى كه آب در آن جمع شود، بخيلى، خسيسى.

=المِسَاك-

بخل، آنچه كه چيزى با آن گرفته شود، دسته كارد و يا چاقو و مانند آن.

=المَسَّاك-

بخيل.

=المَسَّاكَات-

انبارهاى آب، آب انبار.

=المَسَاكَة-

بخل.

=المِسَاكَة-

مرادف (المَسَاكَة) است.

=المَسَالَة-

[مسل] : «مَسَالَةُ الوجهِ» : كشيدگى صورت و زيبائى آن.

=المَسَام-

[سوم] : گذر سريع و با شتاب.

=المَسَامّ-

[سمّ] من الجلد (ع ا) : سوراخهاى ريز و منافذ پوست بدن و جاى روئيدن موى.

=المَسَامَة-

[سوم] : عتبه درب.

=المُسَانَدَة-

[سند] : مص، نيروى پشتيبانى در جنگ.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت