مى باشد،- القِرْبَةَ: مشك را پر كرد.
ابر باران زا؛ «حَبُّ الْمُزْنِ» : تگرگ.
عادت، روش، حالت و چگونگى.
=المُزْنَة-
پاره اى ابر، باران.
=المُزَنَّد-
[زند] : حرامزاده، تنگ، بخيل، پارچه كم پهنا؛ «عطاءٌ مَزنَّد» : عطاى كم، بخشش اندك.
=المُزَنَّم-
[زنم] : دنباله رو مردمى كه از آنها نيست و به او احتياج ندارند.
=المُزْهِر-
[زهر] : كسى كه براى ميهمان آتش روشن كند.
=المِزْهَر-
ج مَزَاهِر [زهر] (مو) : بربط، عود.
=المَزْهَرِيَّة-
[زهر] : گلدان شيشه اى.
=المَزْهُوّ-
[زهو] : خود بزرگ بين.
=المَزْهُود-
[زهد] فيهِ أو عنهُ: كنار انداخته يا متروك.
=المَزْو-
ج مَزَايا [مزو] : برترى، امتياز.
=المِزْوَد-
ج مَزَاود [زود] : توشه دان؛ «نُفَاضَة المَزَاوِدِ» : مانده غذا كه در توشه دان باشد.
=المُزَوَّر-
[زور] : مغشوش، قلابي، ساختگى.
=المِزْوَلَة-
ج مَزَاول [زول] : ساعت آفتابى.
=المَزِيَّة-
ج مَزَايا [مزو] : برترى، امتياز، شايستگى در هر چيزى.
=المَزِيت-
[زيت] : آنچه كه در آن روغن ريزند.
=المِزْيَتَة-
[زيت] : روغندان.
=المَزِيج-
[مزج] : در هم آميخته، بادام تلخ.
=المَزِيد-
[زيد] : مص، مفع، بسيارى؛ «بِمَزِيد الشُّكْرِ» : با سپاس فراوان؛ «بِمَزيد الأَسَف» : با افسوس بسيار؛ «بِمَزِيد الارتياح» : در منتهاى خوشى؛ «لَيْسَ له من مَزِيد» : بيش از آن چيزى ندارد.
=المَزِير-
ج أَمَازر [مزر] : خوش طبع، سخت دل.
=المَزِيز-
[مزّ] : با فضيلت، بسيار، كم، سخت.
=المُزَيِّن-
[زين] : فا، سلمانى، آرايشگر، حجامت گر.
=المَزْيُوت-
[زيت] : مرادف (المَزِيت) است و بمعناى روغنى شده مى باشد.
=مَسَّ-
-مَسًّا و مَسِيسًا و مِسِّيسَى [مسّ] الشي ءَ:
با دست خود چيزى را لمس نمود، دست ماليد،- المرضُ او الكِبَرُ فلانًا: بيمارى و يا پيرى او را فرا گرفت،- تِ الحَاجَةُ الى كذا:
نيازمندى او را وا داشت كه ... ،- هُ بأذًى او بسوءٍ: او را آزار داد و به او بد كرد،- هُ الشَّيطانُ بنصبٍ او عذابٍ: شيطان او را آزار داد.
=مُسَّ-
مَسًّا [مسّ] : ديوانه شد.
=المَسّ-
[مسّ] : مص، ديوانگى؛ «اصابهُ مَسٌّ من الْجُنون» : به گونه اى ديوانه شد.
=المِسّ-
[مسّ] : مِس.
=مَسَّى-
تَمْسِيَةً [مسو] هُ: به او شب بخير گفت، به او (چگونه شامگاه خود را گذرانيده اى) گفت.
=المَسَاء-
ج أَمْسِيَة [مسو] : فاصله زمانى بين ظهر (نيمه روز) تا غروب آفتاب است؛ «يأتينا صباحَ مساءَ» : صبح و عصر نزد ما مىيد.
=المَسَاءَة-
ج مَسَاوئ [سوأ] : هر كار بد يا گفتار زشت.
=المَسَّاح-
كسيكه چيزى را بسيار پاك كند، كسيكه مساحت زمين را اندازه گيرى مى كند (مهندس) .
=المِسَاحَة-
مصدر و اسم است از «مَسَحَ الأَرضَ» ، و در علم هندسه مقايسه سطحى محدود است؛ «علم المِسَاحَة» : علمى است كه از اندازه هاى خطوط و سطوح و اجسام بحث مى كند.
=المَسَّاحَة-
برف پاك كن شيشه ماشين (اتومبيل) .
=المِسَاد-
خيك يا ظرف عسل، استوارى.
=المُسَاري-
[سري] (ح) : شير درنده.
=المُسَاجَلَة-
[سجل] : مص، براى يكديگر نگاشتن.
=مَسَاسِ-
[مسّ] : اسم فعل امر است بمعناى (مُسَّ) ؛ «لا مَسَاسِ» : لا تَمُسَّ: لمس نكن، دست نكش.
=المِسَاس-
[مسّ] : مص؛ «لهُ مِسَاسٌ بِكذا» : به چيزى علاقمند است.
=المَسَّاس-
[مسّ] : كسيكه بسيار لمس كند؛ «مَسَّاس الفدَّان» : در نزد شخم زن بمعناى مهميز و ابزارى است كه موقع شخم زدن بكار مى برد.
=المُسَاعَدَة-
ج مُسَاعَدَات [سعد] : كمك و يارى، مدد كارى؛ «مُسَاعَدة ماليَّة» :
كمكهاى مالى.
=المَسَاعِر-
[سعر] : «مَسَاعِرُ البعير» : بَغل و شانه هاى شتر.
=المُساف-
[سوف] : فرزند از دست رفته، مرده.
=المَسَاف-
[سوف] : بينى، مسافت.
=المَسَافَة-
ج مَسَاوِف و مَسَافَات [سوف] :
دورى، فاصله؛ «على مَسَافَة مِيلين» : بفاصله دو ميل.
=المُسَافِر-
[سفر] : مسافر.
=المَسَافِر-
[سفر] : «مَسَافِرُ الوجه» : آنچه از صورت كه پيدا و نمايان باشد.
=المُسَاعِد-
[سعد] : معاون، دستيار.
=المَسَاك-
جائى كه آب در آن جمع شود، بخيلى، خسيسى.
=المِسَاك-
بخل، آنچه كه چيزى با آن گرفته شود، دسته كارد و يا چاقو و مانند آن.
=المَسَّاك-
بخيل.
=المَسَّاكَات-
انبارهاى آب، آب انبار.
=المَسَاكَة-
بخل.
=المِسَاكَة-
مرادف (المَسَاكَة) است.
=المَسَالَة-
[مسل] : «مَسَالَةُ الوجهِ» : كشيدگى صورت و زيبائى آن.
=المَسَام-
[سوم] : گذر سريع و با شتاب.
=المَسَامّ-
[سمّ] من الجلد (ع ا) : سوراخهاى ريز و منافذ پوست بدن و جاى روئيدن موى.
=المَسَامَة-
[سوم] : عتبه درب.
=المُسَانَدَة-
[سند] : مص، نيروى پشتيبانى در جنگ.