اضْطِبَاعًا [ضبع] : يكى از دو بازوان خود را آشكار ساخت، رداى خود را زير بغل راست گذارد و با آن بغل سمت چپ را پوشانيد،- الشي ءَ: آن چيز را زير بازوان و بغل خود گرفت.
=اضْطَبَنَ-
اضْطِبَانًا [ضبن] الشي ءَ: مترادف (اضْبَنَهُ) است يعنى آن چيز را زير بغل گرفت.
=اضْطَجَعَ-
اضْطِجَاعًا [ضجع] : از سمت پهلو بر روى زمين دراز كشيد.
=اضْطَرَّ-
اضْطِرَارًا [ضرّ] هُ الى كذا: او را نيازمند كرد و به وى پناه داد.
=اضْطُرَّ-
[ضرّ] : ناگزير شد.
=الاضْطِرَاب-
[ضرب] : مص سرگردانى و آشفتگى، نابسامانى و پراكندگى.
=الاضْطِرَابَات-
[ضرب] : حوادث تحريك كننده، شورشهاى مردم همراه با هرج و مرج و خشونت.
=الاضطِرَار-
[ضرّ] : مص نيازمندى؛ «عند الاضْطِرار» : هنگام نياز.
=اضْطَرَبَ-
اضْطِرَابًا [ضرب] : سراسيمه تكان خورد و لرزيد و آشفته شد،- القومُ: آن قوم با هم زد و خورد كردند،- الأَمْرُ: آن كار نابسامان شد،- في امُوره: در كارهاى خود شكّ و ترديد پيدا كرد،- مِنْ كذا: از آن چيز دلتنگ شد.
=اضْطَرَحَ-
اضْطِرَاحًا [ضرح] الشي ءَ: آن چيز را بدور انداخت.
=اضْطَرَمَ-
اضْطِرَامًا [ضرم] تِ النارُ: آتش شعله ور شد،- المَشِيبُ: پيرى فرا رسيد.
=اضْطَغَنَ-
اضْطِغَانًا [ضغن] القومُ: آن قوم با هم دشمنى ورزيدند،- هُ: آن چيز را زير بغل خود گرفت.
=اضْطَلَعَ-
اضْطِلَاعًا [ضلع] : نيرومند شد،- بِحِمْلِهِ: بار خود را تكان داد و از زمين برداشت و بر آن توانا شد؛ «اضْطَلَعَ بِأَعْباءِ الْحُكْم» : مسئوليت حكم و دولت را بعهده گرفت.
=اضْطَمَخَ-
اضْطِمَاخًا [ضمخ] بالطّيب: خود را عطر آگين كرد.
=اضْطَمَرَ-
اضْطِمَارًا [ضمر] الفرسُ: اسبْ كمر باريك شد.
=اضْطَنَّ-
اضْطِنَانًا [ضنّ] بالشي ءِ: به آن چيز بُخل ورزيد.
=اضْطَهَدَ-
اضْطِهَادًا [ضهد] هُ: بر او ستم و آزار كرد، به انگيزه دين و مذهب او را زير فشار و آزار قرار داد.
=الأَضْعَافُ-
[ضعف] من الجسد: اندام و استخوانهاى بدن؛ «اضْعَافُ الكتابِ» : ميان سطرها و لابلاى كتاب.
=أَضْعَفَ-
إضْعَافًا [ضعف] هُ: او را سست و ناتوان كرد، آن چيز را دو برابر كرد،- الرّجُلُ: ستوران آن مرد ناتوان شدند.
=أَضْغَى-
إضْغَاءً [ضغو] هُ: او را به فروتنى و التماس واداشت.
=الأَضْغَاث-
[ضغث] : جمع (الضِّغْث) است؛ «اضْغَاثُ احْلامٍ» : خوابهاى پريشان و آشفته كه تعبير صحيح ندارد.
=أَضْغَثَ-
إضْغَاثًا [ضغث] الحالمُ الرؤْيا:
خوابهاى آشفته و پريشان ديد.
=اضْغَطَ-
إضْغَاطًا [ضغط] هُ: آن را فشار داد يا عصاره آنرا گرفت.
=أَضْفَى-
إضْفَاءً [ضفو] عليه كذا: آن چيز را به او ارزانى داشت و داد.
=أَضَلَّ-
إضْلَالًا [ضلّ] الشي ءَ: آن چيز را گم كرد، نابود كرد، آنرا دفن و پنهان كرد،- هُ اللّهُ: خداوند او را گمراه كند،- فلانٌ فرسَهُ:
اسب فلانى گريخت و ندانست به كجا رفته است،- الرّجُلَ او الشي ءَ: آن مرد يا آن چيز را گمراه و گم شده يافت؛ «اتَى قَوْمَهُ فَاضَلَّهم» : قوم خود را گمراه يافت.
=أَضْلَعَ-
إضْلَاعًا [ضلع] هُ: او را برگرداند و خميده كرد، او را گرانبار كرد.
=الأَضْلَع-
ج ضُلْع [ضلع] : مرد درشت و سخت اندام.
=الأُضْلُولَة-
ج اضَالِيل [ضلّ] : گمراهي. اين واژه ضد (الهُدى) است.
=الإضْمَامَة-
ج أَضَامِيم [ضمّ] : مترادف (البَاقة) است كه معمولًا بر دسته گل و جز آن اطلاق مى شود، گروه،- مِنَ الكُتُب:
مجموعه كتاب، پرونده.
=اضْمَحَلَّ-
اضْمِحْلَالًا [ضمحل] : از هم پاشيد و نابود شد،- السَّحَابُ: ابر پراكنده شد.
=أَصْمَدَ-
إصْمَادًا [صمد] القومَ: آن قوم را گرد هم در آورد.
=أَضْمَرَ-
إضْمارًا [ضمر] الأَمرَ: آن امر را پنهان كرد؛ «أَضْمَرَ له الشرَّ» : كينه او را به دل گرفت و آشكار نكرد،،- في نَفْسِهِ شيئًا: در باره چيزى يا كارى تصميم گرفت،- الخَبَرَ: خبر را مورد رسيدگى و بررسى قرار داد،- تِ الأرضُ فلانًا: زمين فلانى را بعلت مردن يا مسافرت از خود دور كرد،- الفَرَسَ:
آن اسب را لاغر كرد. نحوه لاغر كردن اسب چنين بود كه بدوًا آب و علف بسيار به آن مى دادند تا چاق و فربه شود سپس آب و علف آنرا تا مدتى كم مى كردند و آنرا مى دوانيدند تا لاغر شود. مدت لاغر كردن اسب نزد عرب چهل روز است.
=أَضْنَى-
إضْنَاءً [ضني] المرض فلانا: بيمارى او را سنگين كرد،- الرَّجُلُ: آن مرد بر اثر بيمارى مزمن بسترى شد.
=أَضْنَكَ-
إضْنَاكًا [ضنك] هُ اللّهُ: خدا او را به تنگى و زكام دچار كند.
=أَضْهَدَ-
إضْهَادًا [ضهد] هُ: بر او ستم و آزار كرد،- به: او را اذيت و آزار نمود.
=أَضْوَى-
إِضْوَاءً [ضوي] : لاغر و ناتوان شد،- تِ المرأةُ: آن زن كودكى لاغر و ناتوان زاييد،- الرَّجُلَ: آن مرد را ناتوان كرد،- الأَمْرَ: آن كار را سست انجام داد،- هُ حَقَّهُ: حق او را كم كرد،- هُ اليه: او را بسوى وى گرايش داد.
=الأَضْيَق-
م ضِيقَى و ضُوقَى [ضيق] : اسم تفصيل است.
=أَطَّ-
-أَطِيطًا: صدا و آواز داد،- تِ الإبِلُ:
شتر از دورى بچه اش ناليد؛ «اطَّتْ له رَحمِي» : نسبت به او مهربان شدم؛ «اطَّتْ بِكَ