،- في الجَبَلِ: بالاى كوه رفت.
[قفو] : مص،- عندَ الشُّعَرَاء: و در اصطلاح شاعران قافيه شعر است و آن تطابق حرف آخر شعر با ساير ابيات شعرى است.
=تَقَلَّى-
تَقَلِّيًا [قلو] اليهِ: با او دشمنى كرد،- على فِرَاشِهِ: در بستر خود غلطيد.
=تَقَلَّبَ-
تَقَلُّبًا [قلب] : از روى به پشت شد،- على فراشه: از سوئى بسوى ديگر شد،- في الأمور: در كارها تصرف كرد و از كارى بكار ديگر پرداخت،- في وظائف عَدِيدَة: در شغلها و سمتهاى بسيارى انجام وظيفه كرد.
=تَقَلَّدَ-
تَقَلُّدًا [قلد] السيفَ: شمشير را با حمايل بر دوش افكند،- الأَمْرَ: آن كار را خود بر عهده گرفت، احتمال آن كار را داد،- تِ المرأة القِلادةَ: آن زن گردنبند بر گردن بست.
=تَقَلَّسَ-
تَقَلُّسًا [قلس] : كلاه قلنسوه پوشيد.
=تَقَلَّصَ-
تَقَلصًُّا [قلص] : درهم كشيده و گوشه نشين شد، نزديك شد،- (فى عِلْمِ الطَّبِيعِيَّات) و در علوم طبيعى بمعناى كوتاه شد است.
=تَقَلَّعَ-
-تَقَلُّعًا [قلع] : مطاوع (قَلَعَ) است،- في مَشْيِهِ: راه رفت به گونه كسى كه به سرازيرى مى رود.
=تَقَلْعَطَ-
تَقَلْعُطًا [قلعط] : چرك و آلوده شد.
اين واژه در زبان متداول رايج است و سريانى است.
=تَقَلَّفَ-
تَقَلُّفًا [قلف] القشرُ عن الشجرة: پوست درخت باز شد.
=تَقَلْقَلَ-
تَقَلْقُلًا [قلقل] : تكان خورد، سبكبال شتابيد،- في الْبِلَادِ: در شهرها به راه افتاد.
=تَقَلَّلَ-
تَقَلُّلًا [قلّ] الشي ءَ: آن چيز را كم ديد، كم شمرد.
=تَقَلْنَسَ-
تَقَلْنُسًا [قلنس] : كلاه قَلَنسُوة پوشيد.
=التَّقْلِيد-
[قلد] : مص،- ج تَقَالِيد و تَقْلِيدَات:
فرمان حكومت كه از پادشاه يا امير به حاكم نوشته مى شود، آنچه از رفتار و كردار و عقايد و عادات و علوم و اعمال كه انسان از پدران يا معلمين يا جامعه ى خود مىموزد يا فرا مى گيرد.
=التَّقْلِيف-
[قلف] : ميوه اى كه هسته ى آنرا درآورند و در ظرفهاى برگ خرما ذخيره كنند.
=التَّقْلِيم-
[قلم] : مص،- اين واژه را بعضى (التَّشْحِيلُ) گويند (ز) : هرس كردن درختان، شاخه هاى زيادى درخت را بمنظور زيبائى آن زدودن، شاخه هاى خشك درختان را براى رشد آن بريدن.
=تَقَمَّحَ-
تَقَمُّحًا [قمح] السوِيقَ: آرد خوب سابيده نشده را مصرف كرد،- الشَّرابَ: مى را در كف دست ريخت و آشاميد.
=تَقَمَّرَ-
تَقَمُّرًا [قمر] : در شب مهتابى بدنبال شكار رفت،- الطّيرَ و الظّباءَ: پرنده و آهو را در روشنائى ماه شكار كرد،- الطَّيرَ:
شبانگاه پرندگان را با آتش گرم و گردآورى كرد تا بامداد آنها را شكار كند،- الرجُلَ: در شب مهتابى نزد آن مرد رفت، قمار را از او برد.
=تَقَمَّشَ-
تَقَمُّشًا [قمش] : آنچه را كه بدست آورد خورد گرچه ناچيز بود.
=تَقَمَّصَ-
تَقَمُّصًا [قمص] : مطاوع (قَمَّصَ) است، آن مرد پيراهن پوشيد،- تِ الرّوحُ:
روح از جسمى به جسمى ديگر منتقل شد.
اين عقيده ى پيروان مذهب تناسخ ارواح است كه ارواح از جسدى به جسدى ديگر منتقل مى شوند.
=تَقَمَّعَ-
تَقَمُّعًا [قمع] : خوار و زبون شد، به تنهائى نشست، سرگردان و شگفت زده،- الذُّبَابَ: مگس را زدود،- الشي ءَ: آن چيز را برگزيد.
=تَقَمْقَمَ-
تَقَمْقُمًا [قمقم] منه: از او ناراحت شد و نكوهش كرد. اين واژه در زبان متداول رايج كرد.
=تَقَمَّمَ-
تَقَمُّمًا [قمّ] ما على المائدة: هر چه كه بر روى سفره ى غذا بود خورد.
=تَقَنَّى-
تَقَنِّيًا [قنو] : آن مرد با درآمد خود قانع شد و بازمانده ى آن را پس انداز كرد.
=تَقَنَّصَ-
تَقَنُّصًا [قنص] الطيرَ أو الظبيَ: پرنده يا آهو را شكار كرد.
=تَقَنَّعَ-
تَقَنُّعًا [قنع] : قناعت كرد، جامه اى پوشيد،- في السِّلّاجِ: سلاح در بر كرد،- تِ المرأةُ بِالقِناعِ: آن زن مقنعه پوشيد.
=التِّقْنِيّ-
تكنيكى.
=التِّقْنِيَّة-
تكنيك.
=تَقَهْقَرَ-
تَقَهْقُرًا [قهقر] : به عقب برگشت.
=تَقَوَّى-
تَقَوِّيًا [قوي] : سخت و نيرومند شد.
=التَّقْوَى-
[وقي] : اسم است از (اتَّقى) ، ترس از خداوند و عمل به طاعت او و پرهيزگارى.
=التِّقْوَالَة-
[قول] : خوش سخن، خوش بيان.
=تَقَوَّتَ-
تَقَوُّتًا [قوت] بالشي ءِ: از آن چيز خورد.
=تَقَوَّحَ-
تَقَوُّحًا [قوح] الجرحُ: زخم ورم كرد.
=تَقَوَّرَ-
تَقَوُّرًا [قور] السَّحَابُ: ابر از هم گسيخته و دايره وار پراكنده شد،- اللّيلُ:
شب نزديك بپايان شد،- تِ الْحيَّةُ: مار دور خود پيچيد.
=تَقَوَّسَ-
تَقَوُّسًا [قوس] : خم شد و مانند كمان گرديد،- قَوْسَهُ: كمان خود را برداشت،- هُ الشَّيْبُ: موى سر او سفيد و سياه و پيرى آشكار شد.
=تَقَوَّضَ-
تَقَوُّضًا [قوض] : رفت و آمد كرد و در يكجا نماند،- تِ الحَلَقُ او الصفوفُ:
حلقه ها يا صفها پراكنده شدند،- البناءُ:
خانه ويران شد.
=تَقَوَّفَ-
تَقَوُّفًا [قوف] أَثَرَ فلانٍ: در پى فلانى رفت.
=تَقَوَّلَ-
تَقَوُّلًا [قول] عليهِ القولَ: از زبان او دروغ گفت.
=التِّقْوَلَة-
[قول] : زيبا سخن، خوش بيان.
=تَقَوَّمَ-
تَقوُّمًا [قوم] : آن چيز راست شد،- الشّي ءُ: آن چيز برابر و معتدل شد؛ «قَوَّمْتُهُ فَتَقَوَّمَ» : آن چيز را راست كردم پس راست شد.