فهرس الكتاب

الصفحة 267 من 1009

،- في الجَبَلِ: بالاى كوه رفت.

=التَّقْفِيَة-

[قفو] : مص،- عندَ الشُّعَرَاء: و در اصطلاح شاعران قافيه شعر است و آن تطابق حرف آخر شعر با ساير ابيات شعرى است.

=تَقَلَّى-

تَقَلِّيًا [قلو] اليهِ: با او دشمنى كرد،- على فِرَاشِهِ: در بستر خود غلطيد.

=تَقَلَّبَ-

تَقَلُّبًا [قلب] : از روى به پشت شد،- على فراشه: از سوئى بسوى ديگر شد،- في الأمور: در كارها تصرف كرد و از كارى بكار ديگر پرداخت،- في وظائف عَدِيدَة: در شغلها و سمتهاى بسيارى انجام وظيفه كرد.

=تَقَلَّدَ-

تَقَلُّدًا [قلد] السيفَ: شمشير را با حمايل بر دوش افكند،- الأَمْرَ: آن كار را خود بر عهده گرفت، احتمال آن كار را داد،- تِ المرأة القِلادةَ: آن زن گردنبند بر گردن بست.

=تَقَلَّسَ-

تَقَلُّسًا [قلس] : كلاه قلنسوه پوشيد.

=تَقَلَّصَ-

تَقَلصًُّا [قلص] : درهم كشيده و گوشه نشين شد، نزديك شد،- (فى عِلْمِ الطَّبِيعِيَّات) و در علوم طبيعى بمعناى كوتاه شد است.

=تَقَلَّعَ-

-تَقَلُّعًا [قلع] : مطاوع (قَلَعَ) است،- في مَشْيِهِ: راه رفت به گونه كسى كه به سرازيرى مى رود.

=تَقَلْعَطَ-

تَقَلْعُطًا [قلعط] : چرك و آلوده شد.

اين واژه در زبان متداول رايج است و سريانى است.

=تَقَلَّفَ-

تَقَلُّفًا [قلف] القشرُ عن الشجرة: پوست درخت باز شد.

=تَقَلْقَلَ-

تَقَلْقُلًا [قلقل] : تكان خورد، سبكبال شتابيد،- في الْبِلَادِ: در شهرها به راه افتاد.

=تَقَلَّلَ-

تَقَلُّلًا [قلّ] الشي ءَ: آن چيز را كم ديد، كم شمرد.

=تَقَلْنَسَ-

تَقَلْنُسًا [قلنس] : كلاه قَلَنسُوة پوشيد.

=التَّقْلِيد-

[قلد] : مص،- ج تَقَالِيد و تَقْلِيدَات:

فرمان حكومت كه از پادشاه يا امير به حاكم نوشته مى شود، آنچه از رفتار و كردار و عقايد و عادات و علوم و اعمال كه انسان از پدران يا معلمين يا جامعه ى خود مىموزد يا فرا مى گيرد.

=التَّقْلِيف-

[قلف] : ميوه اى كه هسته ى آنرا درآورند و در ظرفهاى برگ خرما ذخيره كنند.

=التَّقْلِيم-

[قلم] : مص،- اين واژه را بعضى (التَّشْحِيلُ) گويند (ز) : هرس كردن درختان، شاخه هاى زيادى درخت را بمنظور زيبائى آن زدودن، شاخه هاى خشك درختان را براى رشد آن بريدن.

=تَقَمَّحَ-

تَقَمُّحًا [قمح] السوِيقَ: آرد خوب سابيده نشده را مصرف كرد،- الشَّرابَ: مى را در كف دست ريخت و آشاميد.

=تَقَمَّرَ-

تَقَمُّرًا [قمر] : در شب مهتابى بدنبال شكار رفت،- الطّيرَ و الظّباءَ: پرنده و آهو را در روشنائى ماه شكار كرد،- الطَّيرَ:

شبانگاه پرندگان را با آتش گرم و گردآورى كرد تا بامداد آنها را شكار كند،- الرجُلَ: در شب مهتابى نزد آن مرد رفت، قمار را از او برد.

=تَقَمَّشَ-

تَقَمُّشًا [قمش] : آنچه را كه بدست آورد خورد گرچه ناچيز بود.

=تَقَمَّصَ-

تَقَمُّصًا [قمص] : مطاوع (قَمَّصَ) است، آن مرد پيراهن پوشيد،- تِ الرّوحُ:

روح از جسمى به جسمى ديگر منتقل شد.

اين عقيده ى پيروان مذهب تناسخ ارواح است كه ارواح از جسدى به جسدى ديگر منتقل مى شوند.

=تَقَمَّعَ-

تَقَمُّعًا [قمع] : خوار و زبون شد، به تنهائى نشست، سرگردان و شگفت زده،- الذُّبَابَ: مگس را زدود،- الشي ءَ: آن چيز را برگزيد.

=تَقَمْقَمَ-

تَقَمْقُمًا [قمقم] منه: از او ناراحت شد و نكوهش كرد. اين واژه در زبان متداول رايج كرد.

=تَقَمَّمَ-

تَقَمُّمًا [قمّ] ما على المائدة: هر چه كه بر روى سفره ى غذا بود خورد.

=تَقَنَّى-

تَقَنِّيًا [قنو] : آن مرد با درآمد خود قانع شد و بازمانده ى آن را پس انداز كرد.

=تَقَنَّصَ-

تَقَنُّصًا [قنص] الطيرَ أو الظبيَ: پرنده يا آهو را شكار كرد.

=تَقَنَّعَ-

تَقَنُّعًا [قنع] : قناعت كرد، جامه اى پوشيد،- في السِّلّاجِ: سلاح در بر كرد،- تِ المرأةُ بِالقِناعِ: آن زن مقنعه پوشيد.

=التِّقْنِيّ-

تكنيكى.

=التِّقْنِيَّة-

تكنيك.

=تَقَهْقَرَ-

تَقَهْقُرًا [قهقر] : به عقب برگشت.

=تَقَوَّى-

تَقَوِّيًا [قوي] : سخت و نيرومند شد.

=التَّقْوَى-

[وقي] : اسم است از (اتَّقى) ، ترس از خداوند و عمل به طاعت او و پرهيزگارى.

=التِّقْوَالَة-

[قول] : خوش سخن، خوش بيان.

=تَقَوَّتَ-

تَقَوُّتًا [قوت] بالشي ءِ: از آن چيز خورد.

=تَقَوَّحَ-

تَقَوُّحًا [قوح] الجرحُ: زخم ورم كرد.

=تَقَوَّرَ-

تَقَوُّرًا [قور] السَّحَابُ: ابر از هم گسيخته و دايره وار پراكنده شد،- اللّيلُ:

شب نزديك بپايان شد،- تِ الْحيَّةُ: مار دور خود پيچيد.

=تَقَوَّسَ-

تَقَوُّسًا [قوس] : خم شد و مانند كمان گرديد،- قَوْسَهُ: كمان خود را برداشت،- هُ الشَّيْبُ: موى سر او سفيد و سياه و پيرى آشكار شد.

=تَقَوَّضَ-

تَقَوُّضًا [قوض] : رفت و آمد كرد و در يكجا نماند،- تِ الحَلَقُ او الصفوفُ:

حلقه ها يا صفها پراكنده شدند،- البناءُ:

خانه ويران شد.

=تَقَوَّفَ-

تَقَوُّفًا [قوف] أَثَرَ فلانٍ: در پى فلانى رفت.

=تَقَوَّلَ-

تَقَوُّلًا [قول] عليهِ القولَ: از زبان او دروغ گفت.

=التِّقْوَلَة-

[قول] : زيبا سخن، خوش بيان.

=تَقَوَّمَ-

تَقوُّمًا [قوم] : آن چيز راست شد،- الشّي ءُ: آن چيز برابر و معتدل شد؛ «قَوَّمْتُهُ فَتَقَوَّمَ» : آن چيز را راست كردم پس راست شد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت