حرف چهاردهم از حروف مبانى (الفبائى) است و از حروف اسَلِي و داراى شماره 90 از حساب جُمّل (ابجد) مى باشد.
=الصَّائِب-
ج صِيَاب [صوب] : فا، درستكار و راستكار
الصَّائِح-
[صيح] : فا، آنكه با آواز بلند فرياد زند.
=الصَّائِحَة-
[صيح] : مؤنث (الصَّائِح) است، زارى و شيون.
=الصَّائِد-
[صيد] : فا، شكارگر، شكارچى.
=الصَّائِغ-
ج صَاغَة و صُيَّاغ و صُوَّاغ [صوغ] : فا، زرگر.
=الصَّائِف-
[صوف] : پشم دار، پر پشم.
=الصَّائِف-
[صيف] : بسيار گرم؛ «صَيْفُ صَائِفٌ» : تابستان بسيار گرم همچنانكه گفته مى شود: «لَيْلٌ لَائل» : شب بسيار تاريك.
=الصَّائِفَة-
ج صَوَائِف [صيف] : مؤنث (الصَّائِف) است، هنگام تابستان، جنگ و گريز در تابستان؛ «صَائِفَةُ الْقَوْمِ» : توشه و غذاى مردم در تابستان.
=الصَّائِم-
[صوم] : روزه دار، آنكه از خوردن غذا و نوشيدن آب و سخن و جز آن خوددارى كند، ج صائِموُنَ و صُوَّام و صُيَّام و صُوَّم و صُيَّم و صِيَام؛ «يَومٌ صَائِم» روزى كه در آن روزه گرفته اند.
=الصَّائِمَة-
[صوم] : مؤنث (الصَّائِم) است،- مِنَ الْخَيْلِ: اسبان بدون علوفه،- مِنَ السَّكَاكِين: چاقوى كند،- مِنَ الْبَكْرَات:
قرقره يا چرخهاى بيحركت و گردش.
=صابَ-
-صَوْبًا و مَصَابًا [صوب] المطرُ: باران باريد و فرود آمد،- هُ الْمَطَرُ: باران بر او باريد،- الشَّي ءُ: آن چيز از بالا فرو افتاد،- تِ السَّمَاءُ الأَرضَ: آسمان بر زمين باريد،- صَوْبًا الْمَاءَ: آب را ريخت،- صَوْبًا و صَيْبُوبَةً السَّهْمُ نَحو الرَّميَّة: تير به هدف خورد و اشتباه نرفت،- صَيْبًا السَّهْمُ القِرْطَاسَ: تير به هدف خورد.
=صابَ-
-صَيْبًا [صيب] : كار را درست انجام داد. اين كلمه متضاد (اخْطَأَ) يعنى اشتباه كرد مى باشد.
=الصَّاب-
[صوب] (ن) : نام گياهى است تلخ كه عصاره و چكيده آن به گونه شير و تلخ است، چكيده آن درخت.
=الصَّابِئ-
ج صابِئُون و صابِئَة [صبأ] : آنكه پيرو دين صابئين است.
=الصَّابَة-
[صوب] (ن) : يك درخت (الصَّاب) است.
=صابَرَ-
صِبَارًا و مُصَابَرَةٌ [صبر] هُ: در شكيبائى بر او چيره شد.
=الصَّابِر-
فا؛ «ابُو صَابِر» : كنايه از نمك است.
=الصَّابغ-
فا، لقب (يوحناى تعميد) در مسيحيت مى باشد.
=الصَّابُورَة-
چيز سنگينى است كه در ته كشتى مى ريزند تا سنگين شود و از تمايل به راست و چپ جلوگيرى و توازن كشتى حفظ گردد.
=الصَّابُورِيَّة-
زنبيلى كه دهانه آن پهن و پائين آن تنگ است و براى خاكبردارى از آن استفاده مى شود. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الصَّابُون-
صابون، ماده اى پاك كننده كه با آن شست و شوى كنند. اين كلمه فارسى است و عربى آن (الْغَاسُول) مى باشد.
=الصَّابُونَة-
يك قالب صابون.
=الصَّابُونِيّ-
سازنده و يا فروشنده صابون.
=الصَّابُونِيَّة-
گياهى است از قَرَنْفُلِيَّات كه گلهاى زياد مانند قرنفل مى دهد مركز اين گياه در تركيه و يونان است و در سراسر اروپا موجود است. در گذشته از ريشه هاى اين درخت براى شست و شو استفاده مى شده است.
=الصَّابِي-
[صبو] : فا، آنكه به حالت بچگى و نادانى گرايش نمايد.
=الصَّابِيَة-
مؤنث (الصَّابى) است.
=صاتَ-
-صَوْتًا [صوت] : از خود صدا درآورد، صدا زد.
=الصَّات-
صداى پر قدرت، نام نيك.
=الصَّاج-
طبق آهنى گود كه با آن بر روى آتش نان پزند.
=صاحَ-
-صَوْحًا [صوح] هُ: آن را پاره كرد و يا آن چيز را شقه كرد.
=صاحَ-
-صَيْحًا و صَيْحَةً و صِيَاحًا و صَيَحانًا [صيح] : فرياد زد،- بِهِ: او را صدا زد،- عَلَيْهِ:
او را تنبيه كرد.