فهرس الكتاب

الصفحة 43 من 1009

اذان و اقامه.

=أَذْأَبَ-

إِذْآبًا [ذأب] : از گرگ ترسيد.

=اذّبَحَ-

اذّبَاحًا [ذبح] : حيوانى ذبح شده گرفت.

=أَذْبَلَ-

إِذْبَالًا [ذبل] النباتَ أو الفرسَ: گياه و يا اسب را پژمرده و فرسوده كرد.

=اذَّخَرَ-

اذِّخَارًا [ذخر] : به معناى (ذَخَرَ) است؛ «لَم يذَّخِر وُسْعًا» : همه كوشش خود را بكار برد و فروگذار نشد.

=الإذْخِر-

ج أَذَاخِر [ذخر] (ن) : گياهى است خوشبوى، گياه سبز.

=اذْدكَرَ-

اذْدِكَارًا [ذكر] الشي ءَ: به معناى (ذَكَرَ) است.

=الأَذْرَأُ-

م ذَرْآء، ج ذُرْء [ذرأ] : آنكه موى سرش سفيد باشد.

=أَذْرَبَ-

إِذْرَابًا [ذرب] السيفَ: شمشير را تيز كرد.

=الأَذْرَبِيّ-

[ذرب] : منسوب به آذربايجان بر خلاف قياس است.

=أَذْرَعَ-

إِدْرَاعًا [ذرع] الشي ءَ: آن چيز را با بازوى خود گرفت،- ذِرَاعَيهِ من تحت الجُبَّة:

بازوان خود را از زير جبه بيرون كشيد،- في الكلام: بسيار سخن گفت.

=أَذْرَقَ-

إِذْرَاقًا [ذرق] الطائرُ: پرنده فضله انداخت،- المكانُ: آن مكان گياه رويانيد.

=أَذْعَرَ-

إِذْعَارًا [ذعر] هُ: او را ترسانيد.

=أَذْعَفَ-

إِذْعَافًا [ذعف] هُ: او را با شتاب كشت.

=أَذْعَنَ-

إِذْعَانًا [ذعن] لهُ: مرادف (ذَعِنَ) بمعناى از او فرمانبردارى كرد،- بِالحقّ: به حق اقرار و اعتراف كرد.

=أذَفَّ-

إِذْفَافًا [ذفّ] الجريحَ: با حمله به مجروح او را كشت.

=الأَذْفَر-

م ذَفْرَاء، ج ذُفْر [ذفر] : آنچه كه بوى آن همه جا را پر كند چه خوش باشد و يا چه بد ولى اغلب بر بوى بد اطلاق مى شود.

=أَذْكَى-

إِذْكَاءً [ذكو] النارَ: آتش را روشن كرد،- الحربَ: آتش جنگ بر پا كرد.

=أَذْكَرَ-

إِذْكَارًا [ذكر] هُ الشي ءَ: آن چيز را بياد او آورد،- تِ المرأةُ: آن زن پسر زائيد.

=اذَّكَرَ-

اذكَارًا [ذكر] الشي ءَ: به معناى (ذَكَرَهُ) است: آن چيز را بياد او آورد.

=أَذَلَّ-

إِذْلَالًا [ذلّ] هُ: او را خوار و زبون كرد، او را خوار يافت،- الرجلُ: ياران او خوار و زبون شدند، سزاوار خوارى و زبونى شد.

=أَذْلَالُ-

[ذلّ] الناس: مردم فرومايه.

=الأَذْلَف-

م ذَلْفَاء، ج ذُلف [ذلف] : آنكه داراى بينى خرد و پهن است.

=أَذْلَقَ-

إِذْلَاقًا [ذلق] السكّينَ: كارد يا تيغ را تيز كرد،- الطائرُ: پرنده فضله افكند.

=الأَذْلَق-

ج ذُلْق [ذلق] من الأَلسنة او الأَسنَّة:

زبان يا دندان تيز.

=أَذَمَّ-

إِذْمَامًا [ذمّ] الرجلُ: آن مرد كارى كرد كه سزاوار نكوهش است،- هُ: او را نكوهيده يافت، او را مورد پشتيبانى خود قرار داد،- بِهم: آنها را نكوهيده رها كرد،- عَلَيه: براى او زينهار گرفت،- المكانُ: آن مكان خشك و بى بركت شد.

=إِذْما-

حرف شرط و جازم است كه دو فعل را مجزوم مى كند و به معناى (انْ) شرطيه مى باشد مانند «إذْما تَقُمْ أَقُمْ» .

=أَذْمَى-

إِذْمَاءً [ذمي] فلانًا: او را سخت زد و نيمه جان ساخت.

=أَذَنَ-

-أَذْنًا هُ: بر گوش او زد.

أَذِنَ-

-إِذْنًا و أَذَنًا و أَذَانًا و أَذانَةً بالشي ء: آن چيز را دانست؛ «اذِنَ بِالسُّقوط» : نشانه ى افتادن سخت آنرا دانست،- اذنًا اليهِ و لهُ: به او گوش فراداد؛ «حدّثته فَاذِنَ لى احْسَنَ الأَذَن» :

با او سخن گفتم و او خوب به سخنانم گوش داد؛- اذنًا و أذينًا لهُ في الشي ءِ: درباره آن چيز به او اجازه داد.

=أُذِن-

از درد گوش خود ناليد.

=أَذَّنَ-

تأْذِينًا بالصلاة: اذان نماز گفت و به نماز دعوت كرد.

=الأُذْن-

مؤنثة، ج آذان (ع ا) : گوش؛ «أُذنُ الإبريق» : دسته آفتابه.

=الإذْن-

اعلام به اجازه؛ «فعله بإذنى» : آن كار را با اطلاع و اجازه اينجانب انجام داد، اجازه دادن؛ «اذْنُ البريد» ج أُذُونَاتُ البريد: حواله پستى.

=الأُذُن-

مؤنّثة، ج آذَان (ع ا) : گوش، عضو شنوائى.

=إِذَنْ-

حرف جواب و جزاء يا مكافأة است. گويند كه اين حرف هرگاه فعل مضارع را منصوب كند با نون نوشته مى شود.

=أَذْنابُ-

[ذنب] الناس: مردم فرومايه و پست.

=أَذْنَبَ-

إِذْنَابًا [ذنب] الرجلُ: آن مرد گناه كرد.

=الأَذْنَب-

[ذنب] : هر جانورى كه دم بلند دارد؛ «ضَبٌّ اذْنَب» : سوسمار دم بلند.

=أَذْهَبَ-

إِذْهَابًا [ذهب] هُ و بهِ: او را از جاى خود بيرون كرد، دور كرد،- الشي ءَ: آن چيز را با آب طلا زراندود كرد.

=أَذْهَلَ-

إِذْهَالًا [ذهل] هُ: او را سرگردان كرد؛ «هذا يذهِلُ عَقْلَ كلِّ انسان» : اين چيز عقل هر انسانى را بدر و سرگردان مى كند.

=أَذْهَنَ-

إِذْهَانًا [ذهن] الرجلَ عن الأمر: او را از آن امر فراموشى داد.

=أَذْوَى-

إِذْوَاءً [ذوي] هُ: آن را پژمرده كرد.

=الأَذْوَاء-

[ذو] : اشاره به پادشاهان يمن است كه در اول القابِ آنها (ذو) مىوردند مانند «ذويزن» ، «ذونواس» ، «ذورياش» .

=أَذْوَدَ-

إِذْوَادًا [ذود] هُ: مرادف (أذادَهُ) است بمعناى او را در دفاع از دشمنش يارى كرد.

=أَذِيَ-

-أَذىً و أَذَاةً [أذي] : آزرده شد.

=الأَذِيَّة-

[أذي] : مرادف (الأَذَى) است.

=أَذْيَلَ-

إِذْيَالًا [ذيل] : مرادف (اذَالَ) است.

=الأُذَيْنُ-

الأَيْسرُ و الأيمنُ (ع ا) : دهليز قلب.

=الأَذِين-

اذان گوى، مؤذن، حاجب، كفيل، پيشوا و رهبر قوم.

=الأُذَيْنَة-

مصغر (الأُذُن) است.

=أَرَى-

-أَرْيًا [أري] تِ النحلُ: زنبور عسل ساخت.

=أَرَى-

-إِرَاءَةً و إرَاءً [رأي] هُ إِيّاه: آن چيز را به او نشان داد؛ «أرِني بِرَأْيِكَ» : براى من نظر

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت