فهرس الكتاب

الصفحة 867 من 1009

=المَقْبِرَة-

ج مَقَابِر [قبر] : مرادف (المَقْبَر) است.

=المِقْبَرَة-

ج مَقَابِر [قبر] : مرادف (المَقْبَر) است.

=المَقْبُرِيّ-

[قبر] : منسوب به (المَقْبُرَة) است.

=المَقْبَرِيّ-

منسوب به (الْمَقْبَرَة) است.

=المَقْبِس-

ج مَقَابِس [قبس] : جاى هيزم افروخته به آتش.

=المِقْبَس-

[قبس] : آنچه كه با آن آتش افروخته مى شود، فندك.

=المَقْبَض-

ج مَقَابِض [قبض] : قبضه و يا دسته شمشير و مانند آن.

=المَقْبِض-

ج مَقَابِض [قبض] : مرادف (المَقْبَض) است.

=المِقْبَض-

ج مَقَابِض [قبض] : مرادف (المَقْبَض) است.

=المَقْبَضَة-

ج مَقَابِض [قبض] : مرادف (المَقْبَض) است.

=المَقْبِضَة-

ج مَقَابِض [قبض] : مرادف (المَقْبَضّ) است.

=المِقْبَضَة-

ج مَقَابِض [قبض] : مرادف (المَقْبَض) است.

=المُقْبِل-

[قبل] : فا، و در زبان متداول بمعناى كشت و غله زياد است.

=المُقَبَّل-

[قبل] : مفع، مورد قبول،- من الثّياب: لباس وصله دار.

=المُقَبِّلات-

[قبل] : خوراكهاى اشتهاآور از قبيل سالاد و سوپ و غيره.

=المُقْبِلَة-

[قبل] من الزرُوع: مؤنث (المُقْبِل) است.

=المَقْبُوب-

[قبّ] : بناى سقف دار.

=المَقْبُوح-

[قبح] : آنكه از خير خدا بدور است.

=مَقَتَ-

-مَقْتا الرجُلَ: با او كينه فراوان دارد.

=مَقُتَ-

-مَقَاتَةُ فلانٌ إليَّ: او از ديد من شخص خوبى نيست، او مورد انتقاد من است.

=مَقَّت-

تَمْقِيتًا [مقت] هُ: او را به سختى دشمن داشت،- هُ اليَّ قُبْحُ فِعلهِ: مرا كينه دار نمود.

=المُقْتَبس-

[قبس] : گُل آتش.

=المُقْتَبَل-

[قبل] : «رجُلٌ مُقْتَبَلُ الشباب» :

مردى كه آثار پيرى در او ظاهر نشده باشد.

=المُقْتَتَل-

[قتل] : ميدان جنگ و گريز.

=المُقْتَدِر-

[قدر] : كسيكه در ديگ غذا مى پزد، همكار، ميان هر چيزى.

=المُقْتِر-

[قتر] : فا؛ «سَرْجٌ مُقْتِر» : زين اندازه پشت اسب.

=المُقْتَضَى-

ج مُقْتَضَيَات [قضي] : مفع، نيازمندى و ضرورت؛ «بمُقْتَضَى كذا» :

بموجب آن، به مقتضاى آن.

=المُقْتَضَب-

[قضب] : مفع، موجز و مختصر، بحرى از اوزان شعرى: «فاغلاتُ مُفْتَعِلُن» با دو بار تكرار، شخصى كه كارى باو محول شده و نتواند از عهده كار بر آيد،- من الشِّعْرِ و الكلامِ: شعر و گفتار مرتجل كه بالبداهه گفته شود.

=المَقْتَل-

ج مَقَاتِل [قتل] : هر عضوى از بدن كه در اثر صدمه باعث كشته شدن شود مانند گيجگاه، جاى كشتن، كشتن.

=المُقَتَّل-

[قتل] : مرد كار آزموده، مرد با تجربه.

=المُقْتَمّ-

[قمّ] : آنكه هر چه بر سر سفره از غذا باشد بخورد.

=المِقْتِي-

(ن) : خيار (اين كلمه در زبان متداول رايج است) .

=المَقْثَأة-

ج مَقَاثِئ [قثأ] : كشتزار خيار، خيارستان.

=المَقْثُؤَة-

ج مَقَاثِئ [قثأ] : مرادف (المَقْثَأة) است.

=المِقْحَام-

ج مَقَاحِيم [قحم] : بسيار ماجراجو، كسيكه خود را بكارهاى پر خطر مىندازد.

=المِقْحَطَة-

[قحط] : ابزار جمع آورى مواد غذائى. (اين كلمه در زبان متداول رايج است) .

=المِقْحَفَة-

ج مَقَاحِف [قحف] : چوبى كه با آن گندمها را باد دهند، شانه.

=المَقْحُوط-

[قحط] : «عامٌ مَقْحُوطٌ» :

سال خشك و بيحاصل.

=المُقُدّ-

[قدّ] : آهنى كه با آن چرم و مانند آنرا نازك كنند، گرزن.

=المَقَدّ-

[قدّ] : راه، جاى هموار.

=المِقَدّ-

[قدّ] : مرادف (المُقُدّ) است.

=المِقْداح-

[قدح] : سنگ چخماق، زناد،- و در زبان متداول بمعناى كسى است كه ميان مردم فتنه انگيزى و دو بهمزنى كند.

=المِقْدار-

ج مَقَادِير [قدر] : توانائى، مقدار و مبلغ چيزى، ميزان و اندازه، آنچه بوسيله آن اندازه و مقدار چيزى معلوم شود.

=المِقْدَام-

ج مَقَادِيم: بسيار اقدام كننده، دلير و بى باك.

=المِقْدامَة-

ج مَقَادِيم [قدم] : مرادف (المِقْدام) است و (تاء) براى مبالغه است.

=المِقَدَّة-

[قدّ] : مرادف (المُقُدّ) است.

=المِقْدَح-

[قدح] : آهنى كه با آن آتش روشن كنند،- عند العامة: و در اصطلاح درود گران بمعناى مته كه با آن تخته را سوراخ كنند مى باشد.

=المُقَدَّر-

[قدر] : مفع، و در زبان متداول بمعناى پيشانى بند زنان است كه براى زينت بر سر مى پيچند.

=المُقَدِّر-

[قدر] : فا،- و در زبان متداول بمعناى ارزياب غلّه درختان و زراعت است.

=المَقْدُرَة-

[قدر] : مرادف (المَقْدَرَة) است.

=المَقْدَرَة-

[قدر] : نيرو، ثروت و دارائى.

=المَقْدِرَة-

[قدر] : مرادف (الْمقدَرة) است.

=المَقْدِس-

[قدس] : جاى مقدّس؛ «بَيْتُ الْمَقْدِس» : حرم قدس شريف.

=المُقَدَّس-

[قدس] : مفع؛ «البيتُ المُقَدَّس» حرم قدس شريف و مرادف (بيت المَقْدِس) است.

=المُقَدِّس-

[قدس] : فا، حَبر، راهب.

=المُقَدَّسَة-

[قدس] : مؤنث (المُقَدَّس) است

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت