ج مَقَابِر [قبر] : مرادف (المَقْبَر) است.
ج مَقَابِر [قبر] : مرادف (المَقْبَر) است.
=المَقْبُرِيّ-
[قبر] : منسوب به (المَقْبُرَة) است.
=المَقْبَرِيّ-
منسوب به (الْمَقْبَرَة) است.
=المَقْبِس-
ج مَقَابِس [قبس] : جاى هيزم افروخته به آتش.
=المِقْبَس-
[قبس] : آنچه كه با آن آتش افروخته مى شود، فندك.
=المَقْبَض-
ج مَقَابِض [قبض] : قبضه و يا دسته شمشير و مانند آن.
=المَقْبِض-
ج مَقَابِض [قبض] : مرادف (المَقْبَض) است.
=المِقْبَض-
ج مَقَابِض [قبض] : مرادف (المَقْبَض) است.
=المَقْبَضَة-
ج مَقَابِض [قبض] : مرادف (المَقْبَض) است.
=المَقْبِضَة-
ج مَقَابِض [قبض] : مرادف (المَقْبَضّ) است.
=المِقْبَضَة-
ج مَقَابِض [قبض] : مرادف (المَقْبَض) است.
=المُقْبِل-
[قبل] : فا، و در زبان متداول بمعناى كشت و غله زياد است.
=المُقَبَّل-
[قبل] : مفع، مورد قبول،- من الثّياب: لباس وصله دار.
=المُقَبِّلات-
[قبل] : خوراكهاى اشتهاآور از قبيل سالاد و سوپ و غيره.
=المُقْبِلَة-
[قبل] من الزرُوع: مؤنث (المُقْبِل) است.
=المَقْبُوب-
[قبّ] : بناى سقف دار.
=المَقْبُوح-
[قبح] : آنكه از خير خدا بدور است.
=مَقَتَ-
-مَقْتا الرجُلَ: با او كينه فراوان دارد.
=مَقُتَ-
-مَقَاتَةُ فلانٌ إليَّ: او از ديد من شخص خوبى نيست، او مورد انتقاد من است.
=مَقَّت-
تَمْقِيتًا [مقت] هُ: او را به سختى دشمن داشت،- هُ اليَّ قُبْحُ فِعلهِ: مرا كينه دار نمود.
=المُقْتَبس-
[قبس] : گُل آتش.
=المُقْتَبَل-
[قبل] : «رجُلٌ مُقْتَبَلُ الشباب» :
مردى كه آثار پيرى در او ظاهر نشده باشد.
=المُقْتَتَل-
[قتل] : ميدان جنگ و گريز.
=المُقْتَدِر-
[قدر] : كسيكه در ديگ غذا مى پزد، همكار، ميان هر چيزى.
=المُقْتِر-
[قتر] : فا؛ «سَرْجٌ مُقْتِر» : زين اندازه پشت اسب.
=المُقْتَضَى-
ج مُقْتَضَيَات [قضي] : مفع، نيازمندى و ضرورت؛ «بمُقْتَضَى كذا» :
بموجب آن، به مقتضاى آن.
=المُقْتَضَب-
[قضب] : مفع، موجز و مختصر، بحرى از اوزان شعرى: «فاغلاتُ مُفْتَعِلُن» با دو بار تكرار، شخصى كه كارى باو محول شده و نتواند از عهده كار بر آيد،- من الشِّعْرِ و الكلامِ: شعر و گفتار مرتجل كه بالبداهه گفته شود.
=المَقْتَل-
ج مَقَاتِل [قتل] : هر عضوى از بدن كه در اثر صدمه باعث كشته شدن شود مانند گيجگاه، جاى كشتن، كشتن.
=المُقَتَّل-
[قتل] : مرد كار آزموده، مرد با تجربه.
=المُقْتَمّ-
[قمّ] : آنكه هر چه بر سر سفره از غذا باشد بخورد.
=المِقْتِي-
(ن) : خيار (اين كلمه در زبان متداول رايج است) .
=المَقْثَأة-
ج مَقَاثِئ [قثأ] : كشتزار خيار، خيارستان.
=المَقْثُؤَة-
ج مَقَاثِئ [قثأ] : مرادف (المَقْثَأة) است.
=المِقْحَام-
ج مَقَاحِيم [قحم] : بسيار ماجراجو، كسيكه خود را بكارهاى پر خطر مىندازد.
=المِقْحَطَة-
[قحط] : ابزار جمع آورى مواد غذائى. (اين كلمه در زبان متداول رايج است) .
=المِقْحَفَة-
ج مَقَاحِف [قحف] : چوبى كه با آن گندمها را باد دهند، شانه.
=المَقْحُوط-
[قحط] : «عامٌ مَقْحُوطٌ» :
سال خشك و بيحاصل.
=المُقُدّ-
[قدّ] : آهنى كه با آن چرم و مانند آنرا نازك كنند، گرزن.
=المَقَدّ-
[قدّ] : راه، جاى هموار.
=المِقَدّ-
[قدّ] : مرادف (المُقُدّ) است.
=المِقْداح-
[قدح] : سنگ چخماق، زناد،- و در زبان متداول بمعناى كسى است كه ميان مردم فتنه انگيزى و دو بهمزنى كند.
=المِقْدار-
ج مَقَادِير [قدر] : توانائى، مقدار و مبلغ چيزى، ميزان و اندازه، آنچه بوسيله آن اندازه و مقدار چيزى معلوم شود.
=المِقْدَام-
ج مَقَادِيم: بسيار اقدام كننده، دلير و بى باك.
=المِقْدامَة-
ج مَقَادِيم [قدم] : مرادف (المِقْدام) است و (تاء) براى مبالغه است.
=المِقَدَّة-
[قدّ] : مرادف (المُقُدّ) است.
=المِقْدَح-
[قدح] : آهنى كه با آن آتش روشن كنند،- عند العامة: و در اصطلاح درود گران بمعناى مته كه با آن تخته را سوراخ كنند مى باشد.
=المُقَدَّر-
[قدر] : مفع، و در زبان متداول بمعناى پيشانى بند زنان است كه براى زينت بر سر مى پيچند.
=المُقَدِّر-
[قدر] : فا،- و در زبان متداول بمعناى ارزياب غلّه درختان و زراعت است.
=المَقْدُرَة-
[قدر] : مرادف (المَقْدَرَة) است.
=المَقْدَرَة-
[قدر] : نيرو، ثروت و دارائى.
=المَقْدِرَة-
[قدر] : مرادف (الْمقدَرة) است.
=المَقْدِس-
[قدس] : جاى مقدّس؛ «بَيْتُ الْمَقْدِس» : حرم قدس شريف.
=المُقَدَّس-
[قدس] : مفع؛ «البيتُ المُقَدَّس» حرم قدس شريف و مرادف (بيت المَقْدِس) است.
=المُقَدِّس-
[قدس] : فا، حَبر، راهب.
=المُقَدَّسَة-
[قدس] : مؤنث (المُقَدَّس) است