[هبط] : مفع، لاغر اندام؛ «رجُلٌ مَهْبُوطٌ» : مردى كه بينوا و مستمند شده باشد.
=المَهْبُول-
[هبل] : مفع، آنكه مادرش او را از دست داده باشد، و در زبان متداول بمعناى مرد ابله مى باشد.
=المُهْتاف-
[هيف] : تشنه.
=المُهْتَبِل-
[هبل] : فا، دروغگو.
=المُهْتَر-
[هتر] : آنكه همواره چيزى را بر زبان آورد، آنكه در اثر پيرى يا بيمارى يا اندوه خرد خود را از دست داده باشد؛ «رجُلٌ مُهْتَرٌ» : مردى كه در سخن خود خطا گويد.
=المُهْتَرّ-
[هتر] : آنكه خرد خود را در اثر پيرى يا بيمارى يا غم و اندوه از دست داده باشد.
=المُهْتَزِع-
[هزع] : فا؛ «سَيفٌ مُهْتَزِعٌ» :
شمشيرى كه بخوبى تكان مى خورد و باهتزاز در مىيد؛ «فَرَسٌ مُهْتزعٌ» : اسب تيزتك و تندرو.
=المُهْصِر-
[هصر] : شير درنده.
=المُهْتَلَس-
[هلس] : «رجُلٌ مُهْتَلَسُ العقل» :
مردى كه خرد خود را از دست داده باشد.
=المُهْتَلك-
[هلك] : فا، آنكه همواره در انتظار است كه مردم او را بميهمانى دعوت كنند.
=المُهْتَلِكُون-
[هلك] : آنانكه در پى سود و جاى پر آب و گياه رفتند و راه را گم كردند.
=مَهَجَ-
-مَهْجًا: چهره او پس از بهبودى از بيمارى زيبا شد.
=المُهْجَة-
ج مُهَج و مُهَجَات: خون يا خون دل، روان؛ «مُهْجَةُ كُلِّ شي ءٍ» : بهترين و خالص ترين هر چيزى.
=المُهَجِّج-
[هجّ] : فا، آنكه چشمانش فرو رفته باشد.
=المُهَجَّجَة-
[هجّ] : «عينٌ مُهَجَّجَةٌ» : چشم فرو رفته و گود افتاده.
=المُهْجِر-
[هجر] : مرد نجيب و زيبا روى، نيكو از هر چيزى، آنكه از ديگران برتر و بالاتر باشد؛ «عَدَدٌ مُهْجِرٌ» : شماره بسيارى.
=المَهْجَر-
[هجر] : مكان هجرت كردن.
=المَهْجُنَى-
[هجن] : گروه بى خير و بى فائده.
=المَهْجَنَى-
[هجن] : گروه بى خير و بى فائده.
=المَهْجُنَاء-
[هجن] : مرادف (المَهْجَنَة) است.
=المَهْجَنَة-
[هجن] : مردمى كه در آنها خيرى نباشد.
=المَهْجُوّ-
[هجو] : اسم مفعول از (هَجَاه) يعنى بديها و معايب او را برشمرد و باو ناسزا گفت، هجو شده.
=المَهْجُور-
[هجر] : مفع، هذيان بيمار يا آنكه خوابيده كه بر زبان آورند. تعبيرى كه بكار بردن آن ترك شده باشد.
=المَهْجُوم-
[هجم] : مفع، خانه اى كه ويران شود؛ «بيتٌ مَهْجُوم» : خانه اى كه ستونهاى آن از هم جدا شده باشد.
=مَهَدَ-
-مَهْدًا الفراشَ: فرش را پهن كرد،- لِنَفْسِهِ: براى خود كار و كسب كرد.
=مَهَّدَ-
تَمْهِيدًا [مهد] الفراشَ: فرش را گسترده و پهن كرد،- الأَمْرَ: امر را درست و آسان و اصلاح كرد،- لهُ العذرَ: عذر و پوزش خود را براى او شرح و بسط داد،- لفلانٍ عُذْرَهُ: عذر او را قبول كرد،- لِنَفْسِهِ خيرًا: براى خود كار خوبى آماده كرد.
=المُهْد-
ج مِهَدَة و أمْهَاد: زمين گود و هموار.
=المَهْد-
ج مُهُود: گهواره، زمين گود؛ «خَنَقَهُ في مهدِهِ» : جلوى شر را قبل از آنكه بر پا شود گرفت.
=المِهْدَى-
[هدي] : ظرف يا طبق يا سينى كه در آن هديه دهند.
=المِهْدَاء-
[هدي] : آنكه بسيار هديه دهد.
=المُهْدَاة-
[هدي] : عروسى كه به خانه شوهر برده باشند.
=المِهْدَاج-
[هدج] : ماده شتر كه براى كرّه خود ناله كند، باد پر صدا و زوزه.
=المَهْدَأ-
[هدأ] من الليل: پاسى از شب.
=المَهْدَأَة-
[هدأ] : حالت و چگونگى.
=المُهْدَة-
ج مُهَد: مرادف (المُهْد) است.
=المِهَدَّة-
[هدّ] : ابزارى كه با آن سنگ شكنند.
=المُهْدَم-
شير ترشيده.
=المُهَدَّم-
[هدم] : مفع؛ «خُفٌّ مُهَدَّم» :
كفش فرسوده و پينه زده.
=المَهْدَنَة-
[هدن] : آرامش و آسايش.
=المَهْدُوم-
[هدم] : مفع، شير ترشيده.
=المَهْدُومَة-
[هدم] : مؤنث (المهدوم) است، شير ترشيده؛ «ارْضٌ مَهْدُومَةٌ» : زمينى كه بر روى آن كمى باران آمده است.
=المَهْدِيّ-
[هدي] : مفع، آنكه خداوند او را هدايت به راه حق نموده است.
=المَهْدِيَّة-
[هدي] : مؤنث (المَهْدِيّ) است، مرادف (المُهْدَاة) است.
=المِهْذَاب-
[هذب] : مفرد (المَهَاذِيب) است.
=المِهْذار-
[هذر] : «رجلٌ مِهْذَارٌ» : آنكه در گفتار خود هذيان گويد و به آنچه كه شايسته نيست سخن گويد؛ «امْرأَةٌ مِهْذارٌ» :
زن هذيان گوى و پُر چانه.
=المِهْذَام-
[هذم] من السيوف: شمشير برّان.
=المُهَذَّب-
[هذب] : مفع، نيكو خصال و پاك سرشت، بى عيب و آلايش؛ «كلامٌ مُهَذَّبٌ او شِعْرٌ مُهَذَّبٌ» : سخن يا شعر بى عيب و نقص از نظر دانشمندان شعر و فصيحان؛ «فرسٌ او طائرٌ مُهَذَّبٌ» : اسب تيزتك و تندرو، يا پرنده سريع.
=المِهْذَر-
[هذر] : «رجُلٌ مِهْذَرٌ» : مرد هذيان گوى.
=المِهذَرَة-
[هذر] : «رجُلٌ مِهْذَرَةٌ» : مرادف (مِهْذَر) است.
=المُهْذِف-
[هذف] : «رجُلٌ مُهْذِفٌ» : مرد چابك و شتابگر.
=مَهَرَ-
-مَهْرًا و مُهُورًا و مَهَارًا و مَهَارَةً الشي ءَ و فيهِ و بهِ: كار آزموده و كاردان شد؛ «مَهَرَ في العِلْم» : دانشمند شد،- في صناعتِه: در حرفه