،- عند العامّة (طب) : دانه هائى است كه در داخل دهان بيرون زند و موجب درد و ناراحتى شود. اين تعبير در زبان متداول رايج است؛ «حَمْوُ الشمس» : گرما و تابش خورشيد.
مثنّاه حَمَوَانِ، ج أَحْمَاء [حمو] : پدر شوهر يا پدر زن. اين واژه از اسماء خمسه است و اعراب آن در حال رفع با واو و در حال نصب با الف و در حال جر با ياء است و همواره مضاف مى باشد مانند (هذا حَمُوهُ و رَأَيْتُ حَمَاهُ و مَرَرْتُ بِحَميِهِ) .
=الحَمُود-
مترادف (الحَمِيد) است بمعناى ستوده.
=الحُمُوضة-
مزه ى ترشى، ترشى؛- «مُوَلِّدُ الحُمُوضةِ» : اكسيژن.
=الحَمُّوقة-
آنكه حماقت بسيار دارد، بسيار احمق.
=الحَمُول-
«حَمُولُ البحرِ» : گياهان دريائى.
=الحَمُولة-
بار كه بر روى ستوران حمل كنند.
=حَمِيَ-
-حَمِيَّةً و مَحْمِيَّةً [حمي] من الشي ء: از انجام آن كار بيزار و روى گردان شد،- حَمْيًا و حُمِيًّا و حُمُوًّا تِ النارُ: گرماى آتش سخت شد،- عليه: بر او خشمگين شد،- الوطيسُ: جنگ سخت در گرفت.
=الحَمْي-
[حمي] : «حَمْيُ الشمس» : گرماى آفتاب.
=الحَمِيّ-
[حمي] : آنكه تحمّل ستم را نداشته باشد، آنكه مورد حمايت باشد، بيمارى كه از خوردن آنچه برايش زيان دارد منع شده باشد.
=الحُمَيَّا-
[حمي] : آغاز و سختى خشم؛- «فلانٌ شديد الحُمَيّا» : او سخت خشم و صاحب غيرت است.
=الحِمْيَة-
[حمي] : پرهيز بيمار از چيزى كه خوردنش زيان داشته باشد؛ «المِعْدَةُ بيت الداء و الحِمْيَةُ رأس كلِّ دواء» : معده خانه ى بيمارى است و پرهيز اولين دارو است، آنچه كه مورد حمايت و نگهدارى باشد.
=الحَمِيَّة-
[حمي] : بزرگمنشى كه رمز حمايت كردن است، مروت و جوانمردى، خشم و بد اخلاقى؛ «الحَمِيّةُ القَومِيّة» :
تعصب قومى، نژاد پرستى.
=الحَمِيدَ-
مترادف (الحامِد و المحمود) است بمعناى ستوده.
=الحَمِيدَة-
مؤنث (الحميد) است.
=الحُمَيْرَة-
(طب) : مترادف (الحُمْرة) است بمعناى سرخى. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الحَمِيس-
دلير، دلاور، سخت، تنور.
=الحِمَيْسَة-
(ط) : غداى قليه.
دانه هاى برشته و بو داده، و در زبان متداول بر توتون يا تنباكوى سبز كه در آفتاب براى خشك شدن پخش كنند اطلاق مى شود.
=الحَمِيضة-
ج حُمْض: زمينى كه در آن گياهان (الحَمْض) بسيار رويد.
=الحُمَيْقَى-
(طب) : مترادف (الحُماق) است بمعناى آبله ى گاوى.
=الحُمَيْقَاء-
(طب) : مترادف (الحُماق) است.
=الحُمَّيْقَة-
آنكه بسيار احمق است.
=الحَمِيل-
مترادف (المَحْمُول) است، بچه كه در شكم مادر باشد، بچه ى سر راهى كه او را بردارند و پرورش دهند، كفيل، غريب، حرامزاده، خس و خاشاك باز مانده ى سيل.
=الحَمِيلَة-
ج حَمَائِل: دوال شمشير.
=الحَمِيم-
ج حَمَائِم [حمّ] : آب گرم، آب سرد، گرما، عرق، باران كه پس از گرماى سخت بارد، پاره اى آتش كه با آن بخور كنند،- ج أَحِمَّاء: خويشاوندى كه بكار وى اهتمام ورزى، دوست.
=الحَمِيمَة-
ج حَمَائِم [حمّ] : آب گرم، شير داغ.
=حَنَّ-
-حَنِينًا [حنّ] : از فرط خوشى يا اندوه از خود صدا در آورد،- تِ القوسُ: كمان صدا كرد،- اليه: مشتاق وى شد،- حَنَّةً و حنانًا عليهِ: با او مهربانى و محبت كرد،-- حَنًّا هُ: او را از آن كار بازداشت.
=حَنَا-
-حَنْوًا [حنو] الشي ءَ: آن چيز را كج كرد يا تا زد،- الحَنِيَّة: پل را ساخت،- حُنُوًّا عليه: به او تمايل كرد.
=حَنَى-
-حِنَايَةً الشي ءَ: آن چيز را كج كرد.
=حَنَّى-
تَحْنِيَةً الشي ءَ: آن چيز را تا زد.
=الحِنَّاء-
ج حُنُآن [حنأ] (ن) : حنا كه از آن براى خضاب استفاده كنند و در سرزمينهاى گرمسيرى كشت مى شود؛- «ابو الحِنَّاء» : پرنده ايست كوچك با سينه اى سرخ رنگ.
=الحِنَّاءَة-
(ن) : واحد (الحِنَّاء) است.
=الحَنَادِس-
[حندس] : سه شب آخر هر ماه قمرى است كه در آن ماه نتابد.
=الحِنَاط-
هر بوى خوشى است كه درون جسد مردگان ريزند تا نپوسد.
=الحَنَّاط-
آنكه مرده را حنوط كند.
=الحَنَّاطِيّ-
فروشنده ى گندم.
=الحِنَاك-
ج حُنُك: ريسمانى كه با آن لگام را بندند.
=الحَنَان-
[حنّ] : مهربانى قلب، بركت، رزق و روزى، رحمت؛ «حَنَانَيْكَ و حَنَانَكَ يا ربُّ» : خدايا رحمت تو.
=الحَنَّان-
[حنّ] : آنكه نسبت به چيزى عاطفه و مهربانى دارد، بسيار مهربان، از نامهاى خداوند متعال است،- مِنَ السِّهامِ:
تيرى كه بهنگام گردانيدن آن ميان انگشتان آواز دهد؛ «طريقٌ حَنّان» : راهى آشكار و نمايان.
=الحَنَّانَة-
[حنّ] : چرخ چاه كه به هنگام گردانيدن صداى نرمى از آن درآيد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=حَنَأَ-
-حَنْأً [حنأ] المكانُ: كِشت آن مكان سبز و خرم شد.
=حَنَّأَ-
تَحْنِيئًا و تَحْنِئَةً هُ: او را حنا بست، با حنا وى را خضاب كرد.
=حَنْبَلَ-
حَنْبَلَةً [حنبل] : لوبيا خورد، پوستين پوشيد.
=الحُنّبُل-
(ن) : لوبيا.
=الحَنْبَل-
پوستين فرسوده، كفش.